ياد داری که ز من خندهکنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟
چهرهام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینهای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤیایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
دیدگانش همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
بوسهای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده توست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که تو را هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در آیینه نگه کردم، دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
فروغ فرخزاد | شوق | از دفتر دیوار
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟
چهرهام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینهای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤیایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
دیدگانش همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
بوسهای داغتر از بوسه خورشید جنوب
ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده توست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که تو را هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان
چو در آیینه نگه کردم، دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
فروغ فرخزاد | شوق | از دفتر دیوار
هیچکس نباید پرچمش رو بکوبه رو قُلهتون.
حواستون باشه یه وقت تموم نشید برای کسی.
حواستون باشه یه وقت تموم نشید برای کسی.
اون دنیا اگه وجود داره از خدا میخوام اجازه بده در اون چند دقیقه با ویسنت ون گوخ صحبت کنم، سوالاتی رو ازش بپرسم و بغلش کنم.