The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
The Feelings
تکه کارتونی در کوچه، روی زمین میگذارد، رویش لم می دهد. تخمه میشکند و گاهی زنجیرِ دانه‌ریزِ نسبتاً بلندی را که در دستش است، دور انگشت سبابه‌ی خویش میچرخاند.
پیمان پسر خوبیست.
هر روز برای پیرزن همسایه که تنها زندگی میکند خرید انجام میدهد، در شستن لباس هایش کمکش میکند و مانند مادربزرگ خودش با او رفتار میکند.

پیمان جوانی ۲۲ ساله است.
موهایش کوتاه (شماره ۲۰) است و اطراف موی سرش سایه دارد.
او سرباز است و به مرخصی آمده.

دخترِ مورد علاقه‌اش در انتخاب او برای زندگی مشترک شک و شُبهه دارد...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Dusk Till Dawn「AMV」Kimi No Na Wa (Your Name)
شناختِ خوب شناختی‌ست که بیشتر شدنش موجب افزایش علاقه شود، نه موجب اشمئاز.
This depression
is borderline elegant,
it flows through my veins
like smooth jazz
or a dancer's pattering feet
on the cold concrete.
This life of mine
has chaotic undertones,
don't be fooled by the silence.
This poem I write
is a battle cry
but it's also known to me
as a declaration
of certain defeat | #Poem
Forwarded from The Feelings
Ocean of Sorrow
ATRAVAN
An Ocean of sorrow
A sad Soldier
A painfull heart
A Lonely boy
In the end
I'll be Alone and full of sadness.
I'll be fucking sad and lonely till the end of my miserable life.
I just know it.
I just...
ياد داری که ز من خنده‌کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟
چهره‌ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
سینه‌ای سوخته در حسرت یک عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤیایی دور
پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟
دیدگانش همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی که بر آن خفته به امید و نیاز
بوسه‌ای داغ‌تر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه که زیبنده توست
در دل کوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم که تو را هدیه کنم
پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان

چو در آیینه نگه کردم، دیدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا این منم این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز

فروغ فرخ‌زاد | شوق | از دفتر دیوار