#چندثانیهمطالعه 📓
صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم، من با ریسک هدر دادن زندگی ام روبرو بودم. متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری می گذرد. از خودم پرسیدم: اما من از زندگی چه می خواهم؟ خب، می خواهم شاد باشم. اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال می کرد یا این که چطور می توانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم. من افسرده و دچار یکی از بحران های میانسالی نبودم، اما از دل مردگی رنج می بردم. حس تکراری نارضایتی و تا حدی بی اعتقادی.
@Emood
📓پروژه شادی
🖋گرچین رابین
صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم، من با ریسک هدر دادن زندگی ام روبرو بودم. متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری می گذرد. از خودم پرسیدم: اما من از زندگی چه می خواهم؟ خب، می خواهم شاد باشم. اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال می کرد یا این که چطور می توانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم. من افسرده و دچار یکی از بحران های میانسالی نبودم، اما از دل مردگی رنج می بردم. حس تکراری نارضایتی و تا حدی بی اعتقادی.
@Emood
📓پروژه شادی
🖋گرچین رابین
#چندثانیهمطالعه 📓
بابا در هیچکدام از ماجراهایش علی را دوست خودش نمی نامید.
نکته ی جالب اینجا بود که من هم هرگز حسن را دوست خودم نمی دانستم.اهمیتی ندارد که ما به یکدیگر آموخته بودیم که بدون گرفتن دست هم میشود دوچرخه سواری کرد،یا از طریق جعبه ی مقوایی دوربین عکاسی دست ساز بسازیم و اهمیتی ندارد که ما کل زمستان را به بادبادک بازی میگذراندیم و اهمیتی ندارد که از نظر من افغانستان حکم چهره ی پسرکی باریک اندام با سر تراشیده و گوش های آویزان را دارد،پسرکی با چهره ی عروسک های چینی که مرتب به لبخندی لب شکری اراسته میشد.
آری، هیچ یک از این ها حائز اهمیت نیستند،چون انکار تاریخ امکان ندارد،همچنین مذهب.در آخر من یه پشتو بودم و او یک هزاره،من سنی بودم و او شیعه و هیچ چیز نمیتوانست این واقعیت را عوض کند،هیچ چیز،ولی ما بچه هایی بودیم که با هم چهار دست و پا راه رفتن را آموخته بودیم و این را هم کسی نمیتوانست عوض کند،نه تاریخ و نه جامعه....
@Emood
📓بادبادک باز
🖋خالد حسینی
بابا در هیچکدام از ماجراهایش علی را دوست خودش نمی نامید.
نکته ی جالب اینجا بود که من هم هرگز حسن را دوست خودم نمی دانستم.اهمیتی ندارد که ما به یکدیگر آموخته بودیم که بدون گرفتن دست هم میشود دوچرخه سواری کرد،یا از طریق جعبه ی مقوایی دوربین عکاسی دست ساز بسازیم و اهمیتی ندارد که ما کل زمستان را به بادبادک بازی میگذراندیم و اهمیتی ندارد که از نظر من افغانستان حکم چهره ی پسرکی باریک اندام با سر تراشیده و گوش های آویزان را دارد،پسرکی با چهره ی عروسک های چینی که مرتب به لبخندی لب شکری اراسته میشد.
آری، هیچ یک از این ها حائز اهمیت نیستند،چون انکار تاریخ امکان ندارد،همچنین مذهب.در آخر من یه پشتو بودم و او یک هزاره،من سنی بودم و او شیعه و هیچ چیز نمیتوانست این واقعیت را عوض کند،هیچ چیز،ولی ما بچه هایی بودیم که با هم چهار دست و پا راه رفتن را آموخته بودیم و این را هم کسی نمیتوانست عوض کند،نه تاریخ و نه جامعه....
@Emood
📓بادبادک باز
🖋خالد حسینی