#چندثانیهمطالعه 📓
قیچی در دست راستم خشک شده بود. نگاهش رو به من بود ، سر بر گرداند که گفتم : دیگر دست باد هم از موهایم کوتاه است. چیزی برای سر به شانه گذاشتنم نمانده. مرد شدم ، همان که از آن دم میزنی ..!
گفتم کمی آرام تر برو باز به جان خودم افتادم ، گفت : آرام رفتم که به جان خودت افتادی .
ترمز گرفت. پیاده شد. دوید.
با دست چپم اشکی که چون سرب داغ گونه ام را نم نمک میتاخت پاک کردم . در آینه بود که با خودم حرف میزدم ، این بار بیتابانه موهایم را از داستان حذف کردم ، با همان قیچی که نمیدانم در کدام دستم بود.
ندیدی. هیچوقت ندیدی. کمی آرام تر برو ، باز به جان خودم افتادم.
هذیانیست زندگی.
@Emood
🖋مهسا طلوع
قیچی در دست راستم خشک شده بود. نگاهش رو به من بود ، سر بر گرداند که گفتم : دیگر دست باد هم از موهایم کوتاه است. چیزی برای سر به شانه گذاشتنم نمانده. مرد شدم ، همان که از آن دم میزنی ..!
گفتم کمی آرام تر برو باز به جان خودم افتادم ، گفت : آرام رفتم که به جان خودت افتادی .
ترمز گرفت. پیاده شد. دوید.
با دست چپم اشکی که چون سرب داغ گونه ام را نم نمک میتاخت پاک کردم . در آینه بود که با خودم حرف میزدم ، این بار بیتابانه موهایم را از داستان حذف کردم ، با همان قیچی که نمیدانم در کدام دستم بود.
ندیدی. هیچوقت ندیدی. کمی آرام تر برو ، باز به جان خودم افتادم.
هذیانیست زندگی.
@Emood
🖋مهسا طلوع