در خـــاطـــرت مانده، آن شب که تو را کردم
در گوشه این خــــانه، از خواب شبـــت بیدار؟
گفتم که بخـــور این را، ســرخ است و پر از آب است
این سیب خودم چیـــدم، از آن طــــــرف دیــوار
خوردی و خوشت آمد، خنده به لبت آمد
گفتی که بکـــن حالا، تعـــریف از آین دیـدار
یادش همی خوش بــــــاد، میدادی ومیکـــردم
تو درس محبـت را، من گوش به این اقــرار
من عاشق و تو عاشق، گفتم که بده
دادی و آنگاه فشردم،من دسته رو را ای یار
شب بود نفهمیدی، در پشتـــه تو بنشستـــم
تا صبح تو را کردم، هــر لحظه دعـا بسیـــار
یه لحظه نفهمیدم، آب آمد و رویت ریخت
فنجان چپه شد یک دم،از دست منه بیمار
انگشــت خود آوردم، کردم همگــی سیخش
تا بهر تو بر چینم، یک شاخه گل تبدار
در دست تو نسپرده، تو داد زدی ای وای
گفتی که بکش بیرون، از ناخن من این خار
چون پرده به بالا رفت، تو داد زدی در دم
بیرون همه روشن هست، از نور چراغ انگار
گفتم که برو آنور، برگرد و بکش پایین
از پنجره آن پرده، کین نور دهد آزاد
آن شب شب خوبی بود، هی کردم و هی دادی
من گریه برای تو، تو عشق به این دلدار
🖋ایرج میرزا | @Emood 🍃
در گوشه این خــــانه، از خواب شبـــت بیدار؟
گفتم که بخـــور این را، ســرخ است و پر از آب است
این سیب خودم چیـــدم، از آن طــــــرف دیــوار
خوردی و خوشت آمد، خنده به لبت آمد
گفتی که بکـــن حالا، تعـــریف از آین دیـدار
یادش همی خوش بــــــاد، میدادی ومیکـــردم
تو درس محبـت را، من گوش به این اقــرار
من عاشق و تو عاشق، گفتم که بده
دادی و آنگاه فشردم،من دسته رو را ای یار
شب بود نفهمیدی، در پشتـــه تو بنشستـــم
تا صبح تو را کردم، هــر لحظه دعـا بسیـــار
یه لحظه نفهمیدم، آب آمد و رویت ریخت
فنجان چپه شد یک دم،از دست منه بیمار
انگشــت خود آوردم، کردم همگــی سیخش
تا بهر تو بر چینم، یک شاخه گل تبدار
در دست تو نسپرده، تو داد زدی ای وای
گفتی که بکش بیرون، از ناخن من این خار
چون پرده به بالا رفت، تو داد زدی در دم
بیرون همه روشن هست، از نور چراغ انگار
گفتم که برو آنور، برگرد و بکش پایین
از پنجره آن پرده، کین نور دهد آزاد
آن شب شب خوبی بود، هی کردم و هی دادی
من گریه برای تو، تو عشق به این دلدار
🖋ایرج میرزا | @Emood 🍃
حتی شب هم به اندازه کافی شب نیست.
به همین دلیل هیچگاه وقتِ کافی در اختیارِ انسان نیست، چون جادهها طولانی هستند و گمراه شدن هم آسان، حتی زمانی پیش میآید که آدم به وحشت میافتد و آرزو میکند - حتی بدونِ اجبار و وسوسهای خاص - به عقب فرار کند آرزوئی که بعدها شدیداً سرزنش بار میآورد و چه بیشتر، موقعی که بنا باشد ناگهان بوسهای از دوستداشتنیترین لبها دریافت کند!
🖋فرانتس کافکا - نامه به فلیسه.
@Emood
به همین دلیل هیچگاه وقتِ کافی در اختیارِ انسان نیست، چون جادهها طولانی هستند و گمراه شدن هم آسان، حتی زمانی پیش میآید که آدم به وحشت میافتد و آرزو میکند - حتی بدونِ اجبار و وسوسهای خاص - به عقب فرار کند آرزوئی که بعدها شدیداً سرزنش بار میآورد و چه بیشتر، موقعی که بنا باشد ناگهان بوسهای از دوستداشتنیترین لبها دریافت کند!
🖋فرانتس کافکا - نامه به فلیسه.
@Emood
بعضی وقتها حرف نزدن هیچ نوع زحمت و سختی ندارد.
اما گاهی وقتها، فشار و دردش از بلند کردن پیانو هم بیشتر است...
🖋استیو تولتز - جز از كل
@Emood
اما گاهی وقتها، فشار و دردش از بلند کردن پیانو هم بیشتر است...
🖋استیو تولتز - جز از كل
@Emood