به چشاش نگاه کردم به چشام نگاه کرد
گفتم چشام میسوزه گفت خوابت میاد؟
گفتم نه یکی باید فوتشون کنه
کولرو روشن کرد درجهشو تا آخر برد بالا و کلهمو نگه داشت جلوش.
(او بسیار مهربان بود)
#تخیلاتِیکذهنتمیز
گفتم چشام میسوزه گفت خوابت میاد؟
گفتم نه یکی باید فوتشون کنه
کولرو روشن کرد درجهشو تا آخر برد بالا و کلهمو نگه داشت جلوش.
(او بسیار مهربان بود)
#تخیلاتِیکذهنتمیز
اولین دفعهای ک موهاشو بافتم ذوق کرد رفت جلو آیینه نمیدونست چه واکنشی نشون بده!
فقط لبخند میزدو ساکت بود.
اون حس کجای زندگیم گم شد؟
#تخیلاتیکذهنتمیزدریکجهانموازی
فقط لبخند میزدو ساکت بود.
اون حس کجای زندگیم گم شد؟
#تخیلاتیکذهنتمیزدریکجهانموازی
تب داشتم، دید حالم خوش نیس، دستشو گذاشت رو پیشونیم، گرمای پیشونیم نگرانش کرد، سریع یه شربت آبلیمو با عسل درست کرد آور داد دستم، نگام میکرد، گفت بخور جون بگیری یکم، داری از بین میری، هیچی نشده بود الکی بزرگش میکرد، منم دوس داشتم این الکی بزرگ کردنارو، این اهمیت دادنا رو.
پتو رو کشید روم وُ بغلم نشست...
خوابم نمیبرد ولی خودمو زدم به خواب، چشامو که باز کردم هیچی و هیچکس اطرافم نبود جز یه سکوتِ کَر کننده... یعنی او یک فرشته بود؟
#تخیلاتیکذهنتمیزدریکجهانموازی
پتو رو کشید روم وُ بغلم نشست...
خوابم نمیبرد ولی خودمو زدم به خواب، چشامو که باز کردم هیچی و هیچکس اطرافم نبود جز یه سکوتِ کَر کننده... یعنی او یک فرشته بود؟
#تخیلاتیکذهنتمیزدریکجهانموازی