Fragments From the Decade
Death Cab for Cutie
کاش میشد آدمی، بعضی خاطرهها را مثل لباس درآورد، آویزان کند روی طنابی، جایی، و لختِ لخت، بیدردو بیدلتنگی، زندگی کند.
The Feelings
E M I M O – Passing the Horizon
به من گفتند عشق این است، بله بله، بدون شک، حالا میبینی چقدر... راحت است. به من گفتند، دوستی این است، بله بله، تردیدی نیست، خودش است. به من گفتند، جایش اینجاست، بایست، سرت را بلند کن و به اینهمه زیبایی بنگر. اینهمه نظم! به من گفتند، بس کن دیگر، حیوان زبانبسته که نیستی، دربارهی این چیزها فکر کن و آنگاه خواهی دید که چطور همهچیز روشن میشود. و ساده! به من گفتند، ببین چه مراقبت دقیق و ماهرانهای از آنها میشود، از همهی اینهایی که دارند از زخمهایشان میمیرند... گاهی اوقات ـــبه خودم میگویم، کلو، اگر میخواهی بالاخره یک روز از مجازات کردنت خسته شوند باید بهتر از اینها راه رنج کشیدن را بیاموزی. گاهی اوقات ـــبه خودم میگویم، کلو، اگر میخواهی بالاخره یک روز ولَت کنند، باید بهتر از اینها باشی. ولی حس میکنم پیرتر و دورتر از آنم که عادتهای جدید کسب کنم. درست است، هیچوقت تمام نخواهد شد، هیچوقت نخواهم رفت. سپس، ناگهان، روزی تمام خواهد شد، تغییر خواهد کرد، نمیفهمم، میمیرد، یا شاید هم خودم، این را هم نمیفهمم. با کلماتی که باقی مانده است میپرسم ـــخوابیدن، راهرفتن، صبح، عصر. هیچچیز برای گفتن ندارند. درِ سلول را باز میکنم و میروم. چنان خم شدهام که اگر چشمهایم را باز کنم، فقط کف پاهایم را میبینم، و میان پاهایم رد باریکی از غبار سیاه. به خودم میگویم زمین خاموش شده است، هرچند من هیچوقت آن را روشن ندیدم. راه هموار است. هر وقت زمین بخورم برای خوشبختی گریه خواهم کرد.
| دستآخر
| ساموئل بکت
| ترجمهی مراد فرهادپور
| دستآخر
| ساموئل بکت
| ترجمهی مراد فرهادپور
بیسلاح میآید بهسانِ جنگل و بازپسنراندنی بهسانِ ابر، و دیروز قارهای را برداشت و دریا را جابهجا کرد.
پشتِ روز را نقاشی میکند، از پاهای خود روزی میسازد و کفشهای شب را به عاریت میگیرد، آنگاه به انتظارِ نیامدنیها مینشیند. فیزیکِ اشیاست ـــآنها را میشناسد و مینامد، اما نامها را فاش نمیکند. او واقعیت است و ضدِّ واقعیت، زندگی است و جز آن.
آنجا که سنگ دریاچه میشود و سایهی شهر، زندگی میکند ـــزندگی میکند و یأس را گمراه میکند و روزنهی امید را کور میکند، برای خاک میرقصد تا به خمیازه درآید، و برای درخت تا به خواب رود.
اینک تلاقیِ نهایتها را جار میزند، و نشانهی جادو را بر پیشانیِ روزگارِ ما حک میکند.
زندگی را از خود آکنده است و کسی نمیبیندش. زندگی را به کف بدل میکند و در آن غوطه میزند. فردا را به شکاری پایدرگریز بدل میکند و نومیدانه در پیِ آن میدود. با کلماتی نقرشده در امتدادِ سرگشتگی سرگشتگی سرگشتگی.
حیرانی وطنِ اوست، اما سراپا چشم است.
رعبآور است و جانبخش.
از او فاجعه میتراود و طنز میبارد.
انسان را مثلِ پیاز پوست میکند.
او باد است که واپس نمیرود، آب است که به سرچشمه باز نمیآید. برای آفرینشِ نوعِ خود از خود آغاز میکند ـــاو را نیاکانی نیست و ریشههایش در گامهای اوست.
در هاویه گام میزند و قامتِ باد را دارد.
| بازگفت از ترانههای مهیار دمشقی
پشتِ روز را نقاشی میکند، از پاهای خود روزی میسازد و کفشهای شب را به عاریت میگیرد، آنگاه به انتظارِ نیامدنیها مینشیند. فیزیکِ اشیاست ـــآنها را میشناسد و مینامد، اما نامها را فاش نمیکند. او واقعیت است و ضدِّ واقعیت، زندگی است و جز آن.
آنجا که سنگ دریاچه میشود و سایهی شهر، زندگی میکند ـــزندگی میکند و یأس را گمراه میکند و روزنهی امید را کور میکند، برای خاک میرقصد تا به خمیازه درآید، و برای درخت تا به خواب رود.
اینک تلاقیِ نهایتها را جار میزند، و نشانهی جادو را بر پیشانیِ روزگارِ ما حک میکند.
زندگی را از خود آکنده است و کسی نمیبیندش. زندگی را به کف بدل میکند و در آن غوطه میزند. فردا را به شکاری پایدرگریز بدل میکند و نومیدانه در پیِ آن میدود. با کلماتی نقرشده در امتدادِ سرگشتگی سرگشتگی سرگشتگی.
حیرانی وطنِ اوست، اما سراپا چشم است.
رعبآور است و جانبخش.
از او فاجعه میتراود و طنز میبارد.
انسان را مثلِ پیاز پوست میکند.
او باد است که واپس نمیرود، آب است که به سرچشمه باز نمیآید. برای آفرینشِ نوعِ خود از خود آغاز میکند ـــاو را نیاکانی نیست و ریشههایش در گامهای اوست.
در هاویه گام میزند و قامتِ باد را دارد.
| بازگفت از ترانههای مهیار دمشقی