The Feelings
4.92K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
593 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
Mercenary
Soen
We're standing alone
Mask of disorder covering up the scars we own
Within our walls, divided by the lines we're drawing
We wish for a niche for the sky
The echoes build a wave of silence
Drowning all the words we want to say
Tentatively for our beliefs
To turn away from vanity.
Broken Flames
Danty_Lwanga
AbAli Bottles on the table
Memories i can't contend.
A Final Chapter
Asti Fajriani, Bardic Fae
"می‌بینی؟ مثل ستاره پخش‌مان کرده‌اند توی این صفحه سیاه که هر کدام‌مان جایی برای خودمان سوسو بزنیم که مثلا هستیم. اما نمی‌دانیم در کدام منظومه می‌چرخیم، برای چی می‌چرخیم، و چقدر می‌چرخیم."


• عباس معروفی - فریدون سه پسر داشت
Reflections
Xuan
یک شبی.
زمانه زمانه‌ی مرگه؛ هر جا رو نگاه می‌کنم مرگ می‌بینم. هر کجا نفس می‌کشم بوی مرگ میاد. بی‌دلیل راه میرم‌و مرگ، هر چند قدم؛ وسطِ انگشتِ خم‌‌کرده‌ی دستش رو، از پشت و با نوک هدف گرفته به سمت جمجمه‌‌‌؛ به پشت و دو طرف کله‌م می‌کوبه. خیلی یک-هویی. خیلی محکم. زود به زود و زیادی نگران‌کننده.

گاهی (باز هم خیلی زود-به-زود و زور-به-زور) انگار شاهرگ قلبم‌‌و پاره می‌کنه؛ بعد لونی که به سمت قلبم می‌ره رو بین مشت راستش، با مشتِ دست چپش؛ محکم روی مشت دست راستِ از قبل مشت‌شده‌ش، مشت‌تر می‌کنه و بعد، به اندازه‌ی همه‌ی نفس‌های تا به الان در زندگی‌ش کشیده‌ش، همه و همه و یک‌جا و با زور خیلی خیلی زیاد (که انگار از همه‌ی زورهای همه‌ی زورمندهای جهان، زورِ زورتریه)، با زو[ووووو]ر، راهی روزنه‌ی لوله‌ای کوچک‌و فشارنده‌یِ دردناکِ منتهی به قلبم می‌کنه. تا دردش بیاد.

زیادی دردش بیاد و نهایتا، خیلی زود، یک جایی، یک وقتی،
شاید حتی یک‌ شبی
دیگه نتونه
و هیچی طاقت نمونه.
ول نمی‌کنه؛

پشتِ هم زور می‌زنه و بین این زور زدن‌ها
یک‌هو، طوفانِ «از روز-به-شب‌-بَــ[ـــُـ]ــرَنده‌»یِ برق‌آسای رگباری‌ش رو؛ راهی شکم شب‌ِ درازِ سیاه‌بخت غمگنانه‌ی گم‌شده‌ در اقیانوسِ زور-و درد-و «مرگِ انگار آمدنی» اما «نیامده و نیاینده‌»ی من می‌کنه؛ و بعد،
دور تا دور، دست‌و جسم‌و پا-حلقه و پیچیده‌ و سفت،
حس سنگینی یک کنه‌ی غول پیکرِ صدهزارو نمی‌دونم چند هزار [خیلی] کیلویی به من می‌ده؛

بعد، جسم گران‌و عذابنده‌ش رو با «زورگوییِ روز-دزدانه‌ی به شب‌-بدل‌-کننده‌ی زوزه‌ی طوفان-گونه‌؛– توی لوله‌ی گوشِ به دوور از لاله‌‌ [که طفلکی همینطوریش هم خیلی گناه دارد]،- به لولایِ درِ بعد از پرده‌‌ی انتهای راهروی منتهی به سیاه‌چاله‌یِ پر از لولوخورخوره و بی لؤ-لؤ و بـ[مـ]ـــَـرجانِ من»؛- هدیه به صدای ترق‌وتوروقِ بند-بند استخون‌های ساختمان بدنم می‌کنه و من؛ خیلی هزار میلیون زیاد ریشتر تا می‌لرزم.

هدیه‌ی زوری جشن نَه‌وَلُدم.
یک هدیه‌ی جان‌زدا.
مجبورم وا کنم‌و پس نفرستم‌.


وا می‌شوم‌. پسم نخواهد فرستاد.
فواره‌ی پرفشار. تاریکی، سیاهی!
یک رنگ مشخص؟ رنگ تیپیکال روزمره و معمولی؟
نه.
نیست!

یک تصویر سیال با یک ترکیب اژ مجموعه رنگ‌های خارج از طبیعت! طیف هایی که رنگ هیچ‌چیزِ قابل دیدن و دیده شده‌ی توی زندگی نیست. می‌شود حتی با دماغت هم بو بکشی‌ـش تا ببینیش!
رنگ‌، حس، بو، لمس، صدا و نهایتا تصویر یک کهکشان از خستگی، انزوا، حزن، و دلِ باد کرده.


مرگ وایم خواهد ساند.
می‌دانم.
به زودی.
یک روزی خیلی به زودی؛
خیلی به‌ زوری.
یک روزی که شب شده.
یک روزی؛ وقتی که شب تاریکه.


•••••••


مرگ می-‌وای‌-سانَــدَم؛
و من
یک زود-شبی؛
از لیوان شربتِ چون بختِ خود سیاهِ خیلی خیلی سیاهِ آن موجودیتِ بی‌رنگ‌و تصویر، بی‌شکل و در حال تکثیر، بی‌ترتیب؛ ماوراگونه‌، غیر-این-جهانی، سیالِ، پُر اِعوِجاج؛ و مثل زهر کشنده‌یِ نمی‌دانم چه رنگی؛ عجیب‌و عجیب‌تر!
بیش از پیش.


تر می‌کنم لبی‌!
و حتی زبان‌و گلویی
و تن را سیاه
تا بعد از آن

اول بگیردَم تبی‌
و در ادامه‌ی آن دیگر نبودن؛
دور از همه و جهان
جای خوابِ همیشگی خودم؛
ناپدید؛
پیش خودم:

«مرگِ شبی».
Fragments From the Decade
Death Cab for Cutie
کاش می‌شد آدمی، بعضی خاطره‌ها را مثل لباس درآورد، آویزان کند روی طنابی، جایی، و لختِ لخت، بی‌دردو بی‌دلتنگی، زندگی کند.
Passing the Horizon
E M I M O
بی‌پروا گریستن جوار شایسته–کَسی.
The Feelings
E M I M O – Passing the Horizon
به من گفتند عشق این است، بله بله، بدون شک، حالا می‌بینی چقدر... راحت است. به من گفتند، دوستی این است، بله بله، تردیدی نیست، خودش است. به من گفتند، جایش این‌جاست، بایست، سرت را بلند کن و به این‌همه زیبایی بنگر. این‌همه نظم! به من گفتند، بس کن دیگر، حیوان زبان‌بسته که نیستی، درباره‌ی این چیزها فکر کن و آنگاه خواهی دید که چطور همه‌چیز روشن می‌شود. و ساده! به من گفتند، ببین چه مراقبت دقیق و ماهرانه‌ای از آنها می‌شود، از همه‌ی این‌هایی که دارند از زخم‌هایشان می‌میرند... گاهی اوقات ـــ‌به خودم می‌گویم، کلو، اگر می‌خواهی بالاخره یک روز از مجازات کردنت خسته شوند باید بهتر از این‌ها راه رنج کشیدن را بیاموزی. گاهی اوقات ـــ‌به خودم می‌گویم، کلو، اگر می‌خواهی بالاخره یک روز ولَت کنند، باید بهتر از این‌ها باشی. ولی حس می‌کنم پیرتر و دورتر از آنم که عادت‌های جدید کسب کنم. درست است، هیچ‌وقت تمام نخواهد شد، هیچ‌وقت نخواهم رفت. سپس، ناگهان، روزی تمام خواهد شد، تغییر خواهد کرد، نمی‌فهمم، می‌میرد، یا شاید هم خودم، این را هم نمی‌فهمم. با کلماتی که باقی مانده است می‌پرسم ـــ‌خوابیدن، راه‌رفتن، صبح، عصر. هیچ‌چیز برای گفتن ندارند. درِ سلول را باز می‌کنم و می‌روم. چنان خم شده‌ام که اگر چشم‌هایم را باز کنم، فقط کف پاهایم را می‌بینم، و میان پاهایم رد باریکی از غبار سیاه. به خودم می‌گویم زمین خاموش شده است، هرچند من هیچ‌وقت آن را روشن ندیدم. راه هموار است. هر وقت زمین بخورم برای خوشبختی گریه خواهم کرد.


| دست‌آخر
| ساموئل بکت
| ترجمه‌ی مراد فرهادپور
Falling in Fall
Tar Sahno
ایشالا تا پاییز می‌فالَن‌‌.
بی‌سلاح می‌آید به‌سانِ جنگل و بازپس‌نراندنی به‌سانِ ابر، و دیروز قاره‌ای را برداشت و دریا را جابه‌جا کرد.
پشتِ روز را نقاشی می‌کند، از پاهای خود روزی می‌سازد و کفش‌های شب را به عاریت می‌گیرد، آنگاه به انتظارِ نیامدنی‌ها می‌نشیند. فیزیکِ اشیاست ـــ‌آن‌ها را می‌شناسد و می‌نامد، اما نام‌ها را فاش نمی‌کند. او واقعیت است و ضدِّ واقعیت، زندگی است و جز آن.
آنجا که سنگ دریاچه می‌شود و سایه‌ی شهر، زندگی می‌کند ـــ‌زندگی می‌کند و یأس را گمراه می‌کند و روزنه‌ی امید را کور می‌کند، برای خاک می‌رقصد تا به خمیازه درآید، و برای درخت تا به خواب رود.
اینک تلاقیِ نهایت‌ها را جار می‌زند، و نشانه‌ی جادو را بر پیشانیِ روزگارِ ما حک می‌کند.
زندگی را از خود آکنده است و کسی نمی‌بیندش. زندگی را به کف بدل می‌کند و در آن غوطه می‌زند. فردا را به شکاری پای‌درگریز بدل می‌کند و نومیدانه در پیِ آن می‌دود. با کلماتی نقرشده در امتدادِ سرگشتگی سرگشتگی سرگشتگی.
حیرانی وطنِ اوست، اما سراپا چشم است.
رعب‌آور است و جان‌بخش.
از او فاجعه می‌تراود و طنز می‌بارد.
انسان را مثلِ پیاز پوست می‌کند.
او باد است که واپس نمی‌رود، آب است که به سرچشمه باز نمی‌آید. برای آفرینشِ نوعِ خود از خود آغاز می‌کند ـــ‌او را نیاکانی نیست و ریشه‌هایش در گام‌های اوست.
در هاویه گام می‌زند و قامتِ باد را دارد.


| بازگفت از ترانه‌های مهیار دمشقی