The Feelings
4.92K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
593 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
1
تو آن‌قدر هم عمر نکرده‌ای، بااین‌حال، همه‌چیز از قبل رقم خورده است، همه‌چیز به این زودی ته کشیده است. بیست‌وپنج سال بیشتر نداری، اما مسیرت را از اول تا آخر کشیده‌اند. نقش‌ها آماده‌اند، برچسب‌ها حاضر: از لگنِ شاشِ دوره‌ی نوزادی‌ات بگیر تا ویلچرِ روزگار پیری‌ات‌، همه‌ی نشیمن‌گاه‌ها حاضر و آماده‌اند و چشم‌انتظار آنند که نوبتشان برسد. سرگذشتت تمام‌وکمال ترسیم شده است که سرکش‌ترین طغیان‌هایت هم خم به ابروی کسی نخواهد آورد. چه فایده، پا بگذار به خیابان و کلاه‌های مردم را بپران، سرت گوه بمال، پابرهنه راه بیفت، اعلامیه پخش کن، اسلحه‌ات را سرِ هر عوضی‌ای که رد شد خالی کن، تهش مگر چه فرقی دارد: تختت در خوابگاهِ دارالمجانین از پیش آماده است، قاشق‌چنگال و بشقابت را سر میز «شاعران نفرین‌شده» چیده‌اند؛ زورق مست، معجزه‌ی مفلوک: هَرَر سرگرمی‌ای نمایشی است، سفری ترتیب‌داده شده است. تدارک همه‌چیز از قبل داده شده، همه‌چیز ریزبه‌ریز آماده شده: موج احساسات، طعنه‌ی سرد، دل‌شکستگی، کمال، نادیده‌دوستی، ماجرای عظیم، نومیدی. روحت را به شیطان نخواهی فروخت، صندل‌به‌پا نخواهی رفت تا خودت را به دهانه‌ی آتشفشان کوه اتنا بیفکنی، از عجایت دنیا هفتمینش را ویران نخواهی کرد. همه‌چیز برای مرگت مهیاست: گلوله‌ای که قرار است قالِ زندگی‌ات را بکند مدت‌هاست که ریخته‌گری شده‌ست، زنان سوگواری که بناست از پی تابوتت راه بیفتند از پیش انتخاب شده‌اند.


• مردی رفته‌ی خواب | ژرژ پرک | ترجمه‌ی شبنم نیک‌رفعت و محسن هاشمی
Forwarded from The Feelings
در خوابی حقیقی‌تر از واقعیت
در لابه‌لای مهی که نه از آب، که از فراموشی برخاسته،
راهیِ جستجو،
پابرهنه‌ام، زمین زیر پایم خاک نیست، خار است.
صدایی نیست جز زمزمه‌ی برگ‌های خشکِ بی‌صدا.

در این نامکان
که ساعت‌ها عقربه ندارند،
نه روشن است،
نه تاریک؛
و وهم آویخته‌ی تن است؛
دنبال کسی می‌گردم
که سال‌هاست نیست.

می‌دانم که اینجاست
در سایه‌ی یک درخت بی‌برگ
در چین یک چهره‌ی خسته،
در نگاهی برگشته از «من».

حالا بعدِ گذر از فردا
درست قبل از رسیدن به دیروز،
از دور
چهره‌ی آشنای پرچروک‌اش پیداست
لب‌هاش آویزان
و شانه‌هاش
افتاده‌ی بارِ حسرت.

با صدایی شبیه به ناله‌ی یک پیرمرد می‌پرسم:

پایان‌ ترسناک‌تر است؛
یا آغاز هیچ‌شدگی؟
اگه گزینه‌‌ای وجود داشت که باهاش می‌تونستید تماماً نباشید (نه به شکل مرگ یا شکل‌های ترسناک یا دردناک دیگه)؛ اینکه صرفا نباشید، طوری که حضور جسمی‌تون از زمین و حضور ذهنیتون از فکر تمام اطرافیانتون به کلی پاک می‌شد، آیا انتخابش می‌کردید؟
Anonymous Poll
65%
بله
35%
خیر
Mercenary
Soen
We're standing alone
Mask of disorder covering up the scars we own
Within our walls, divided by the lines we're drawing
We wish for a niche for the sky
The echoes build a wave of silence
Drowning all the words we want to say
Tentatively for our beliefs
To turn away from vanity.
Broken Flames
Danty_Lwanga
AbAli Bottles on the table
Memories i can't contend.
A Final Chapter
Asti Fajriani, Bardic Fae
"می‌بینی؟ مثل ستاره پخش‌مان کرده‌اند توی این صفحه سیاه که هر کدام‌مان جایی برای خودمان سوسو بزنیم که مثلا هستیم. اما نمی‌دانیم در کدام منظومه می‌چرخیم، برای چی می‌چرخیم، و چقدر می‌چرخیم."


• عباس معروفی - فریدون سه پسر داشت
Reflections
Xuan
یک شبی.
زمانه زمانه‌ی مرگه؛ هر جا رو نگاه می‌کنم مرگ می‌بینم. هر کجا نفس می‌کشم بوی مرگ میاد. بی‌دلیل راه میرم‌و مرگ، هر چند قدم؛ وسطِ انگشتِ خم‌‌کرده‌ی دستش رو، از پشت و با نوک هدف گرفته به سمت جمجمه‌‌‌؛ به پشت و دو طرف کله‌م می‌کوبه. خیلی یک-هویی. خیلی محکم. زود به زود و زیادی نگران‌کننده.

گاهی (باز هم خیلی زود-به-زود و زور-به-زور) انگار شاهرگ قلبم‌‌و پاره می‌کنه؛ بعد لونی که به سمت قلبم می‌ره رو بین مشت راستش، با مشتِ دست چپش؛ محکم روی مشت دست راستِ از قبل مشت‌شده‌ش، مشت‌تر می‌کنه و بعد، به اندازه‌ی همه‌ی نفس‌های تا به الان در زندگی‌ش کشیده‌ش، همه و همه و یک‌جا و با زور خیلی خیلی زیاد (که انگار از همه‌ی زورهای همه‌ی زورمندهای جهان، زورِ زورتریه)، با زو[ووووو]ر، راهی روزنه‌ی لوله‌ای کوچک‌و فشارنده‌یِ دردناکِ منتهی به قلبم می‌کنه. تا دردش بیاد.

زیادی دردش بیاد و نهایتا، خیلی زود، یک جایی، یک وقتی،
شاید حتی یک‌ شبی
دیگه نتونه
و هیچی طاقت نمونه.
ول نمی‌کنه؛

پشتِ هم زور می‌زنه و بین این زور زدن‌ها
یک‌هو، طوفانِ «از روز-به-شب‌-بَــ[ـــُـ]ــرَنده‌»یِ برق‌آسای رگباری‌ش رو؛ راهی شکم شب‌ِ درازِ سیاه‌بخت غمگنانه‌ی گم‌شده‌ در اقیانوسِ زور-و درد-و «مرگِ انگار آمدنی» اما «نیامده و نیاینده‌»ی من می‌کنه؛ و بعد،
دور تا دور، دست‌و جسم‌و پا-حلقه و پیچیده‌ و سفت،
حس سنگینی یک کنه‌ی غول پیکرِ صدهزارو نمی‌دونم چند هزار [خیلی] کیلویی به من می‌ده؛

بعد، جسم گران‌و عذابنده‌ش رو با «زورگوییِ روز-دزدانه‌ی به شب‌-بدل‌-کننده‌ی زوزه‌ی طوفان-گونه‌؛– توی لوله‌ی گوشِ به دوور از لاله‌‌ [که طفلکی همینطوریش هم خیلی گناه دارد]،- به لولایِ درِ بعد از پرده‌‌ی انتهای راهروی منتهی به سیاه‌چاله‌یِ پر از لولوخورخوره و بی لؤ-لؤ و بـ[مـ]ـــَـرجانِ من»؛- هدیه به صدای ترق‌وتوروقِ بند-بند استخون‌های ساختمان بدنم می‌کنه و من؛ خیلی هزار میلیون زیاد ریشتر تا می‌لرزم.

هدیه‌ی زوری جشن نَه‌وَلُدم.
یک هدیه‌ی جان‌زدا.
مجبورم وا کنم‌و پس نفرستم‌.


وا می‌شوم‌. پسم نخواهد فرستاد.
فواره‌ی پرفشار. تاریکی، سیاهی!
یک رنگ مشخص؟ رنگ تیپیکال روزمره و معمولی؟
نه.
نیست!

یک تصویر سیال با یک ترکیب اژ مجموعه رنگ‌های خارج از طبیعت! طیف هایی که رنگ هیچ‌چیزِ قابل دیدن و دیده شده‌ی توی زندگی نیست. می‌شود حتی با دماغت هم بو بکشی‌ـش تا ببینیش!
رنگ‌، حس، بو، لمس، صدا و نهایتا تصویر یک کهکشان از خستگی، انزوا، حزن، و دلِ باد کرده.


مرگ وایم خواهد ساند.
می‌دانم.
به زودی.
یک روزی خیلی به زودی؛
خیلی به‌ زوری.
یک روزی که شب شده.
یک روزی؛ وقتی که شب تاریکه.


•••••••


مرگ می-‌وای‌-سانَــدَم؛
و من
یک زود-شبی؛
از لیوان شربتِ چون بختِ خود سیاهِ خیلی خیلی سیاهِ آن موجودیتِ بی‌رنگ‌و تصویر، بی‌شکل و در حال تکثیر، بی‌ترتیب؛ ماوراگونه‌، غیر-این-جهانی، سیالِ، پُر اِعوِجاج؛ و مثل زهر کشنده‌یِ نمی‌دانم چه رنگی؛ عجیب‌و عجیب‌تر!
بیش از پیش.


تر می‌کنم لبی‌!
و حتی زبان‌و گلویی
و تن را سیاه
تا بعد از آن

اول بگیردَم تبی‌
و در ادامه‌ی آن دیگر نبودن؛
دور از همه و جهان
جای خوابِ همیشگی خودم؛
ناپدید؛
پیش خودم:

«مرگِ شبی».
Fragments From the Decade
Death Cab for Cutie
کاش می‌شد آدمی، بعضی خاطره‌ها را مثل لباس درآورد، آویزان کند روی طنابی، جایی، و لختِ لخت، بی‌دردو بی‌دلتنگی، زندگی کند.