The Feelings
4.92K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
593 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
وضعیتی طاقت‌فرسا، اضطراری. کجا بروم؟ دیگر یادم نیست چه کسی را دوست دارم. حتا دیگر به یاد نمی‌آورم چه کسی را دوست داشته‌ام. جز تشنگی در خاطرم چیزی نیست، جز ولعِ چنگ‌ زدن به یک‌آن از خودم، آنِ ملاقات با چیزی، با کسی. در واقع، دیگر برایم اهمیتی ندارد. می‌شد توی خیابان بشاشم. می‌شد با صدای بلند آواز بخوانم. می‌شد خودم را برهنه بگذارم در انظار بقیه، بر پایه‌ی یک مجسمه. هیچ عزت نفسی ندارم. فقط کمی ترحم غریب برایم مانده، ترحم بر خودم و بر همه‌ی آدمها. حس‌هایی زاده‌ی خروج. فرقی هم ندارد. به چهره‌های توی خیابان که نگاه می‌کنم، می‌زنم زیر خنده. فقط وقتی دوباره جدی می‌شوم که بچه‌ها از جلوم می‌گذرند، خاصه اگر چشم‌هاشان روشن باشد. آنچه در کمینم است، تا جایی که یادم می‌آید، انتزاع‌ است. درم رخنه می‌کند و در برم ‌می‌گیرد. هر چه حس می‌کنم انگار با حروف بزرگ است. انتزاع از وقایع و حرکات خلاص شده است. در من کلام به مَصدر ادا می‌شود (بی‌شخص، بی‌زمان).


• یادداشت‌های روزانه
• آلخاندرا پیثارنیک
• ترجمه‌ی سمیرا رشیدپور
UNETHICAL
Faouzia
I just thought you'd feel a little shame.
45, Diamond, Tulip, Red and Blue, Lily و Shell 🤝
بی‌اهمیت: به عنوان یک شهرستانیِ دورافتاده، احتمالا یکی از چیز‌هایی که بعد از شروع زندگی در تهران برام مقداری خوشحال‌کننده (و عجیب) خواهد بود، اینه که تقریبا همه‌ی بسته‌های پستی، طی چند ساعت یا نهایت ۲۴ ساعت بعد می‌رسه دست آدم‌.
1
تو آن‌قدر هم عمر نکرده‌ای، بااین‌حال، همه‌چیز از قبل رقم خورده است، همه‌چیز به این زودی ته کشیده است. بیست‌وپنج سال بیشتر نداری، اما مسیرت را از اول تا آخر کشیده‌اند. نقش‌ها آماده‌اند، برچسب‌ها حاضر: از لگنِ شاشِ دوره‌ی نوزادی‌ات بگیر تا ویلچرِ روزگار پیری‌ات‌، همه‌ی نشیمن‌گاه‌ها حاضر و آماده‌اند و چشم‌انتظار آنند که نوبتشان برسد. سرگذشتت تمام‌وکمال ترسیم شده است که سرکش‌ترین طغیان‌هایت هم خم به ابروی کسی نخواهد آورد. چه فایده، پا بگذار به خیابان و کلاه‌های مردم را بپران، سرت گوه بمال، پابرهنه راه بیفت، اعلامیه پخش کن، اسلحه‌ات را سرِ هر عوضی‌ای که رد شد خالی کن، تهش مگر چه فرقی دارد: تختت در خوابگاهِ دارالمجانین از پیش آماده است، قاشق‌چنگال و بشقابت را سر میز «شاعران نفرین‌شده» چیده‌اند؛ زورق مست، معجزه‌ی مفلوک: هَرَر سرگرمی‌ای نمایشی است، سفری ترتیب‌داده شده است. تدارک همه‌چیز از قبل داده شده، همه‌چیز ریزبه‌ریز آماده شده: موج احساسات، طعنه‌ی سرد، دل‌شکستگی، کمال، نادیده‌دوستی، ماجرای عظیم، نومیدی. روحت را به شیطان نخواهی فروخت، صندل‌به‌پا نخواهی رفت تا خودت را به دهانه‌ی آتشفشان کوه اتنا بیفکنی، از عجایت دنیا هفتمینش را ویران نخواهی کرد. همه‌چیز برای مرگت مهیاست: گلوله‌ای که قرار است قالِ زندگی‌ات را بکند مدت‌هاست که ریخته‌گری شده‌ست، زنان سوگواری که بناست از پی تابوتت راه بیفتند از پیش انتخاب شده‌اند.


• مردی رفته‌ی خواب | ژرژ پرک | ترجمه‌ی شبنم نیک‌رفعت و محسن هاشمی
Forwarded from The Feelings
در خوابی حقیقی‌تر از واقعیت
در لابه‌لای مهی که نه از آب، که از فراموشی برخاسته،
راهیِ جستجو،
پابرهنه‌ام، زمین زیر پایم خاک نیست، خار است.
صدایی نیست جز زمزمه‌ی برگ‌های خشکِ بی‌صدا.

در این نامکان
که ساعت‌ها عقربه ندارند،
نه روشن است،
نه تاریک؛
و وهم آویخته‌ی تن است؛
دنبال کسی می‌گردم
که سال‌هاست نیست.

می‌دانم که اینجاست
در سایه‌ی یک درخت بی‌برگ
در چین یک چهره‌ی خسته،
در نگاهی برگشته از «من».

حالا بعدِ گذر از فردا
درست قبل از رسیدن به دیروز،
از دور
چهره‌ی آشنای پرچروک‌اش پیداست
لب‌هاش آویزان
و شانه‌هاش
افتاده‌ی بارِ حسرت.

با صدایی شبیه به ناله‌ی یک پیرمرد می‌پرسم:

پایان‌ ترسناک‌تر است؛
یا آغاز هیچ‌شدگی؟
اگه گزینه‌‌ای وجود داشت که باهاش می‌تونستید تماماً نباشید (نه به شکل مرگ یا شکل‌های ترسناک یا دردناک دیگه)؛ اینکه صرفا نباشید، طوری که حضور جسمی‌تون از زمین و حضور ذهنیتون از فکر تمام اطرافیانتون به کلی پاک می‌شد، آیا انتخابش می‌کردید؟
Anonymous Poll
65%
بله
35%
خیر
Mercenary
Soen
We're standing alone
Mask of disorder covering up the scars we own
Within our walls, divided by the lines we're drawing
We wish for a niche for the sky
The echoes build a wave of silence
Drowning all the words we want to say
Tentatively for our beliefs
To turn away from vanity.