The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
Forwarded from The Feelings (E‌‌HSAN)
معلم ورزشمون اومد بالای سرم
-خوب پاشو برو آب بخور
دوباره نگام کرد حس تکون دادن لبام رو نداشتم.
-چرا روزه گرفتی؟ اگه روزه گرفتن برا سن تو بود خدا از ۱۰ سالگی واجبش میکرد.
یه حسی بهم می‌گفت الانه که به خاطر ضعف و وضع من به حریم و حرمت روزه گرفتن و رمضان خدشه وارد بشه.
نمیخواستم سستی و مشکل من در نفی رمضان قدم برداره سریع از روی زمین بلند شدم‌
- آقا اجازه ما قوی تریم یا دخترا؟
خنده‌اش گرفت.
-آقا پس چرا خدا به اونهامیگه ۹ سالگی روزه بگیرید اما ما باید ۱۵ سالگی روزه بگیریم؟ ما که قوی تریم.
،خنده‌اش کورشد من استادپرسیدن سوال هایی بودم که همیشه بی جواب میموند، اینبارخودم لبخند زدم.
-ما مردشدیم آقا
-همچین میگه مردشدیم آقا که انگار رستم دستانه، بزارپشت لبت سبز بشه بعد بگو مرد شدم.
-نه آقا ما مردشدیم مولویِ مسجدمون میگه اگر مردی به هیکل و یال کوپال و مو وسیبیل بود ابوجهل هیچی از مردونگی کم نداشت، ما مرد بی ریش و سیبیلم آقا.
،فقط بهم نگاه کرد یه حسی بهم می‌گفت دیگه ادامه نده.
-آقا با اجازه تون تا زنگ نخورده بریم لباس مون رو عوض کنیم.
،هر روز که میگذشت فاصله بین من وبچه‌های هم سن وسال خودم بیشتر میشد همه‌مون بزرگتر میشدیم، حرفهای اونها کم کم شکل و بوی دیگه‌ای به خودش می‌گرفت و حس وحال من طوردیگه‌ای میشد، یه حسی میگفت تو‌ این رفتارا و حرفا واردنشو.
مینشستم به نگاه کردن رفتارها و بازم با همون عقل بچگی دنبال علت می‌گشتم و تحلیل میکردم.
-احسان ۱۰، ۱۵ سال ازهم سن وسالای خودش جلوتره عقل‌و رفتارش.
رفته بودم کلیداتاق انباری رو بدم که اینهارو بین حرف معلمها شنیدم.
نمیدونستم خوبه یابد اما شنیدنش حس تنهایی وجودم رو بیشترکرد.
بزرگترها به من به چشم یه بچه ۱۱ ساله نگاه میکردن و همیشه فقط شنونده حرف هاشون بودم.
من چرا باید به خاطر شنیدنِ این که یه آدمِ کثافت که ادعای دین و ایمونم داره، بچه‌ی ۱۸ سالشو‌ داده به یه آدم ۵۰ ساله شبو خوابم نبره و مخم داغون باشه؟