در یک غروب بیسرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زاییدنی بود دردناک و من خود نمیدانم چه میکردم یا نمیکردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستیبخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بیغروب ظلمانی و خستگیزای زندگیای بود که در من میدوید و یا حتا نمیدوید بلکه پخش میشد و گم میشد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود: وه چه قدبلند است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان میبینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که مینشینی و مینوشی و یا نمینشینی و نمینوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین میاندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم میخواهی بدانی به چه کتاب علاقهمندم و چه نویسندهای را میپسندم که نمیخواهم بدانی و سبکم چیست که نمیخواهم بدانی و چه میگویم که نمیخواهم بدانی و آخر روزی خودم را میکشم یا نمیکشم که به مرگ طبیعی میمیرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همهچیز را خواهی دانست.
• بهرام صادقی
• بهرام صادقی
The Feelings
Photo
• پاییزِ وس اندرسون.
• Fantastic mr. Fox, 2009
• Wes Anderson
• Fantastic mr. Fox, 2009
• Wes Anderson
غمی از جنس صندلیهای محوطهی ترمینال:
پایین برگشتن همیشه آسونتر از بالا رفتن نیست. برگشتن بوی بغضو دلتنگی میده. وقتی داری بالا میری انگیزهی دیدن دوستو خوش گذروندن در یک جمعِ سالم به وجودت قدرتی رو میده که باهاش قلهها میتونی فتح کنی. برگشتن اما ضعیفت میکنه. عضلاتت شل و چشمات نیمهباز میشن. وجودت میلرزه. جلوت میشه سیاهی. نوری نمیمونه برات. میشی یک خستهی بیتحرک. تو دقیقا همون لحظهای میمیری که داری برمیگردی به جایی که کوچکترین حس تعلقی بهش نداری. به همون مدتی که اونجایی، انگار جایی نیستی. در عذابی. کاش جغرافیا نداشتیم. کاش فاصله بیمعنی بود و کاش فراموشی یک انتخاب بود.
پایین برگشتن همیشه آسونتر از بالا رفتن نیست. برگشتن بوی بغضو دلتنگی میده. وقتی داری بالا میری انگیزهی دیدن دوستو خوش گذروندن در یک جمعِ سالم به وجودت قدرتی رو میده که باهاش قلهها میتونی فتح کنی. برگشتن اما ضعیفت میکنه. عضلاتت شل و چشمات نیمهباز میشن. وجودت میلرزه. جلوت میشه سیاهی. نوری نمیمونه برات. میشی یک خستهی بیتحرک. تو دقیقا همون لحظهای میمیری که داری برمیگردی به جایی که کوچکترین حس تعلقی بهش نداری. به همون مدتی که اونجایی، انگار جایی نیستی. در عذابی. کاش جغرافیا نداشتیم. کاش فاصله بیمعنی بود و کاش فراموشی یک انتخاب بود.
The Feelings pinned «به رفتن فکر میکنید؟ دلیلتون چیه؟ فقط به فکرش هستید یا دارید کاری هم براش میکنید؟ • ناشناس»
Forwarded from برنامه ناشناس
پارسال دقیقا همین موقع ها، فقط مونده بود چمدون جمع کنم برم.
ولی نرفتم.
موندم تا کشورمو پس بگیرم.
پارسال دقیقا همین موقع ها، فقط مونده بود چمدون جمع کنم برم.
ولی نرفتم.
موندم تا کشورمو پس بگیرم.