The Feelings
4.92K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
593 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
رومن گاری
در کارِ ابوالحسن نجفی و سمیه نوروزی



رفت بیرون توی ایوان تا دوباره بر تنهایی‌اش مسلط شود؛ تل‌ماسه‌ها، اقیانوس، هزاران پرنده‌ی مرده لابه‌لای شن، کرجی، زنگارِ یک تور ماهیگیری و گاه چند نشانه‌ی تازه: اسکلتِ نهنگِ به‌گل‌نشسته، ردِ پاها، ردیف قایق‌های ماهیگیری در دوردست، آنجا که سفیدی جزیره‌های گوانو با آسمان گلاویز می‌شد. کافه وسطِ تپه‌های شنی روی چند تیرک چوبی قد علم کرده بود؛ جاده از صد متری‌اش رد می‌شد: صداش نمی‌رسید. پلکانی متحرک می‌آمد پایین سمتِ ساحل؛ از وقتی دو دزد از زندان لیما فرار کرده و توی خواب با ضربه‌های بطری از پا درش آورده بودند و صبح لاشه‌ی لایعقل‌شان را گوشه‌ی بار پیدا کرده بود، هر شب پل را بالا می‌کشید. آرنجش را تکیه داد به نرده‌ها و همان‌طور که داشت پرنده‌های افتاده‌روی‌شن را نگاه می‌کرد، سیگار اولش را کشید. چندتاشان هنوز بال‌بال می‌زدند. هرگز کسی نتوانسته بود برایش توضیح دهد چرا جزیره‌های وسط دریا را ول می‌کنند که بیایند توی این ساحل تا در ده کیلومتری شمال لیما جان بدهند: هیج‌وقت نشده بود بروند سمت شمال یا جنوبِ اینجا، صاف می‌آمدند روی این باریکه‌ساحلِ شنی که طولش دقیق سه کیلومتر می‌شد. شاید مکان مقدس‌شان بود، مثل بنارسِ هند که مومنان می‌روند آنجا تا جانشان را هدیه کنند: می‌آمدند تا لاشه‌شان را بیندازند اینجا، قبل از آنکه جان از تنشان بیرون رود. شاید هم قضیه ساده‌تر از این‌ها بود؛ پرندگان راستِ سینه‌شان را می‌گرفتند و از جزیره‌های گوانو که پر بود از صخره‌های سرد و عور پرواز می‌کردند تا وقتی خونشان شروع می‌کند به ماسیدن و ته‌ماند‌ه‌جانی می‌ماند برای پشت سر گذاشتن دریا، برسند به ماسه‌های گرم‌ونرم. باید تن داد به اینکه همیشه یک توجیه علمی می‌زنند تنگِ همه‌چیز. این‌جور موقع‌ها می‌شود پناه برد به شعروشاعری، به رفاقت با اقیانوس، گوش سپردن به صداش، ایمان آوردن به رازورمزهای طبیعت.


• پرندگان می‌روند در پرو بمیرند، ترجمه‌ی سمیه نوروزی


بیرون آمد، رویِ ایوان ایستاد و دوباره مالکِ تنهایی خود شد: تپه‌هایِ شنی، اقیانوس، هزاران پرنده‌یِ مرده‌-در‌-ماسه، یک زورق، یک تورِ ماهیگیریِ زنگ‌زده، و گاهی چند علامتِ تازه: استخوانبندیِ یک نهنگِ به‌خشکی‌افتاده، جایِ پاها، یک رج قایقِ ماهیگیری در دوردست، آنجاکه جزیره‌هایِ گوانو در سفیدی با آسمان هم‌چشمی می‌کردند.
قهوه‌خانه رویِ پایه‌هایِ چوبی، میانِ ماسه‌زار، بنا شده بود. جاده از صد متری می‌گذشت: صدای آن شنیده نمی‌شد. پلِ متحرکی به‌شکلِ پلکان از قهوه‌خانه تا رویِ ساحل پایین می‌آمد. از وقتی‌که دو راهزن از زندان لیما گریخته و او را در خواب با ضربه‌یِ بطری بیهوش کرده بودند ــــ‌و صبح آنها را مستِ لایعقل در گوشه‌یِ نوشگاهِ قهوه‌خانه افتاده دیده بود‌ــــ شب‌ها پل را بالا می‌کشید.
به نرده تکیه داد و سیگارِ اول را کشید و مشغولِ تماشای پرندگان شد که رویِ ماسه افتاده بودند: چندتایی از آنها هنوز بال‌وپر می‌زدند. کسی هرگز نتوانسته بود برایِ او توضیح بدهد که چرا پرندگان از جزیره‌هایِ میانِ دریا برمی‌خاستند تا بیایند روی این ساحل، در فاصله‌یِ ده کیلومتری شمالِ لیما، جان بدهند: هرگز نمی‌شد که بالاتر یا پایین‌تر بروند، درست رویِ همین حاشیه‌یِ باریکِ شنی که طولش دقیقاً سه کیلومتر بود. شاید اینجا برای آنها جایِ مقدسی بود، مانند شهرِ بنارس در هند که مؤمنان برای مردن به آنجا می‌رفتند: پیش از آنکه جان از تنشان پرواز کند می‌آمدند و لاشه‌یِ خود را رویِ این خاک می‌افکندند. یا شاید، از این ساده‌تر، هنگامی‌که خون در تنشان شروع به ماسیدن می‌کرد و همان‌ مایه نیرو برایشان می‌ماند که دریا را بپیمایند، از جزیره‌های گوانو که صخره‌هایی لخت و سرد بود یکراست می‌پریدند تا خود را در اینجا به ماسه‌یِ گرم و نرم برسانند.
به‌هرحال، باید قبول کرد: همیشه برای همه‌چیز توضیحی علمی هست. البته می‌توان به شعر پناه برد، یا با اقیانوس عهدِ دوستی بست، به صدایش گوش داد، یا نیز به رازهایِ طبیعت همچنان اعتقاد داشت.


•پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی
Forwarded from The Feelings
به‌ناگاه دانستم که بیرونِ خانه‌ای.
درخت‌هایی که در میانِ آنها پرسه می‌زدی خاموش شدند،
شاخه‌ای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همه‌یِ پرنده‌هایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
به‌خاطرِ چه آمده‌ای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمده‌ای، یا فقط آمده‌ای که بدانی؟

و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تخت‌ِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده‌ شده، شیشه‌یِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایه‌ها که در زیرِ ماه سست می‌شوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کرده‌ام،
و خانه پر می‌شود از سرما، بادها به درون می‌وزند.

خانه‌ای چنین رسوخ‌پذیر و ازهم‌پاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانه‌یِ تسلیم باز کرده‌ام. خانه پر می‌شود از سرما.
چرا بیرون می‌ایستی؟ من آماده‌یِ پاسخ‌ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمی‌آیی؟


• بیرون و تو - هنری رید
• اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶
Are you here?
Are you really reflect on the water?
You wanna be someone with self-respect
For the "likes" you chase: they don't mean anything
You wanna feel something that is sincere
And the words you'll say will be the spear
That strikes the lies they're telling us are the rules.
در یک غروب بی‌سرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زاییدنی بود دردناک و من خود نمی‌دانم چه می‌کردم یا نمی‌کردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستی‌بخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بی‌غروب ظلمانی و خستگی‌زای زندگی‌ای بود که در من می‌دوید و یا حتا نمی‌دوید بلکه پخش می‌شد و گم می‌شد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود: وه چه قدبلند است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان می‌بینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که می‌نشینی و می‌نوشی و یا نمی‌نشینی و نمی‌نوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین می‌اندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم می‌خواهی بدانی به چه کتاب علاقه‌مندم و چه نویسنده‌ای را می‌پسندم که نمی‌خواهم بدانی و سبکم چیست که نمی‌خواهم بدانی و چه می‌گویم که نمی‌خواهم بدانی و آخر روزی خودم را می‌کشم یا نمی‌کشم که به مرگ طبیعی می‌میرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همه‌چیز را خواهی دانست.


• بهرام صادقی
The Feelings
Photo
• پاییزِ وس اندرسون.

• Fantastic mr. Fox, 2009
• Wes Anderson