The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
مرگ باید جا بیفتد. خبر را که می‌شنوی زمان لازم است تا اندوه‌گساری ممکن شود. مهم نیست بداهه شیون و گریه کردن یا دندان‌قروچه‌های معذب. غلیان به کار نمی‌آید. برای درکِ فقدان باید مهلت داد. مرگ را می‌کشی تو، مثل برگ چای در فتورِ خونِ رگ‌ها. پیچِ برگ‌ها باز می‌شود. تفاله‌ها چنانچون نعش‌هایی مثله‌شده از تاریخ پیش چشمانت باز می‌شوند. لشکر می‌بندند. مرگ دم می‌کشد. خاطرات در برابرت پهن می‌شوند، تکه‌پاره‌های یادها. اما همه‌اش یاد نیست. هر مرگْ رنگی را در تن آدم می‌گشاید که اگر تفاله‌هایش را هم دور بریزی آن سیاهی را تا ابد حمل خواهی کرد: درست مثل بخارات خردل که راه خود را در تن کودکی بعد بمباران شیمیایی می‌گشاید؛ مرگ می‌آید که مقیم شود. پس چشم باید گذاشت تا تکثیر شود. از خاطرات پوست و چشم بجود و مکرر شود در تاریکی تن. مرگ هرکس از خاطراتش در تن ما تغذیه می‌کند. تا مرگمان سربرسد مرگ آن‌ها در تن ما حفره می‌زند. از «فقید» و «مفقود» به خود «فقدان»، و از «فقدان» به خود «فقدان‌زده»ات ـــــ‌بازمانده‌های سوراخ‌سوراخ. مرگ دستگاهی است که گیومه‌های قبلی را می‌سازد و تو را چون آونگی بین این‌ها معلق می‌کند. این است که هر مرگ، بی هیچ معنایی، در تعلیق زمان، فرصتی‌ست برای فکر کردن به این دستگاه.


• آداب مرگ - از زخم‌های نهانی - عماد مرتضوی
Forwarded from طنین
#علیرضا_برادران_شرکا دانشجوی ارشد هوافضای امیرکبیر، بیش از یک ماهه که بازداشت شده.
علیرضا در صحبت آخرش با مادرش گفته «مامان اصن فک کنم همه منو یادشون رفته.»
III. Mrs Dalloway: War Anthem
Deutsches Filmorchester Babelsberg, Robert Ziegler, Hila Karni
زمانه بد یا خوب، ما بد جائی ایستاده‌ایم؛ و بدتر، اینجا بودنِ اینجا حالی‌ست مطلقاً مربوط به نحوه و اندازهٔ وجود آدمها. ما آنقدرها هم وجود نداریم. بی‌بته‌ایم. بی‌بته بودن ما را مظلوم کرده است. مظلومیت هرگز دلیل حقانیت نیست.

• مد و مه - ابراهیم گلستان
وقتی که موج بر زبر آبِ تیره‌تر،
می‌رفت و دور
می‌ماند از نظر،
شکلی مهیب در دلِ شب چشم می‌درید

- گلِ مهتاب، نیما


همیشه می‌خواستم شعرهایی بخوانم که توانسته باشند آنی از جهان را در تصویری کلامی (verbal object) به دام بیندازند. شکار کنند. تصویر کنند. مثل سزان که همیشه می‌خواست لحظه‌ی درخشان درختان آفتابی را بکشد که در زمینه‌ی کوه پدیدارند. و انگار محکم‌ترند از کوه.

امروز در هوای ابری راه می‌رفتم. زنی در قاب بین دو بوته‌ی گل در بالکن برج بلندی سیگار می‌کشید. خیره به هیچ‌جا. طبقه‌ی دهم یا نهم بود. دستش به هیچ‌جا بند نبود.


• مانا روانبد، ۱۱ شهریور ۱۳۹۴