میدانیم اگر پیامی را با آبلیمو رویِ کاغذِ تمیزی بنویسیم هیچ اثری از پیام بر کاغذ باقی نمیماند. اما اگر لحظهای کاغذ را جلویِ آتش بگیرید نوشته بهشکلِ قهوهای ظاهر میشود و میتوان نامه را خواند. تصور کنید ویسکی همان آتش است و پیام را فقط روحِ انسان میتواند درک کند تا متوجهِ حرفم شوید و ارزش نوشیدنیِ میس املیا برایتان روشن شود. ما از کنارِ بعضی چیزها بیتوجه میگذریم و در قسمتِ تاریکِ ذهنمان افکاری انباشته میشوند اما ناگهان روزی آنها را به یاد میآوریم و درکشان میکنیم. بافندهای که افکارش فقط محدود است به کارگاه بافندگی، بقچهی ناهار، رختخواب و دوباره کارگاه بافندگی ممکن است روزِ یکشنبهای که لبی تر میکند، اتفاقاً چشمش به یکی از نرگسهایِ مرداب بیفتد. ممکن است این گل را بکند، خوب براندازش کند و به گلهایِ زیبایِ طلاییاش بنگرد و بعد ناگهان در خود غمِ شیرینی احساس کند. بافندهای ممکن است در یک شبِ زیبا برایِ اولینبار ناگهان آن سرما و درخشندگیِ آسمانِ یک نیمهشبِ ماهِ ژانویه را درک کند و از کوچکیِ خود ترسِ عمیقی سراسر وجودش را بگیرد و قلبش از حرکت بازماند. وقتی مشروبِ میس املیا را مینوشید دقیقاً چنین حسوحالی دارید. ممکن است غمی وجودتان را بگیرد و یا شاد و شنگول شوید اما تجربه فقط یک چیز را نشان میدهد: به روحتان گرما میبخشید و پیام نهفته در آن را درمییابید.
• قصیدهی کافهی غم - کارسون مککالرز
• ترجمهی احمد اخوت
• قصیدهی کافهی غم - کارسون مککالرز
• ترجمهی احمد اخوت
مرگ باید جا بیفتد. خبر را که میشنوی زمان لازم است تا اندوهگساری ممکن شود. مهم نیست بداهه شیون و گریه کردن یا دندانقروچههای معذب. غلیان به کار نمیآید. برای درکِ فقدان باید مهلت داد. مرگ را میکشی تو، مثل برگ چای در فتورِ خونِ رگها. پیچِ برگها باز میشود. تفالهها چنانچون نعشهایی مثلهشده از تاریخ پیش چشمانت باز میشوند. لشکر میبندند. مرگ دم میکشد. خاطرات در برابرت پهن میشوند، تکهپارههای یادها. اما همهاش یاد نیست. هر مرگْ رنگی را در تن آدم میگشاید که اگر تفالههایش را هم دور بریزی آن سیاهی را تا ابد حمل خواهی کرد: درست مثل بخارات خردل که راه خود را در تن کودکی بعد بمباران شیمیایی میگشاید؛ مرگ میآید که مقیم شود. پس چشم باید گذاشت تا تکثیر شود. از خاطرات پوست و چشم بجود و مکرر شود در تاریکی تن. مرگ هرکس از خاطراتش در تن ما تغذیه میکند. تا مرگمان سربرسد مرگ آنها در تن ما حفره میزند. از «فقید» و «مفقود» به خود «فقدان»، و از «فقدان» به خود «فقدانزده»ات ـــــبازماندههای سوراخسوراخ. مرگ دستگاهی است که گیومههای قبلی را میسازد و تو را چون آونگی بین اینها معلق میکند. این است که هر مرگ، بی هیچ معنایی، در تعلیق زمان، فرصتیست برای فکر کردن به این دستگاه.
• آداب مرگ - از زخمهای نهانی - عماد مرتضوی
• آداب مرگ - از زخمهای نهانی - عماد مرتضوی
Forwarded from طنین
#علیرضا_برادران_شرکا دانشجوی ارشد هوافضای امیرکبیر، بیش از یک ماهه که بازداشت شده.
علیرضا در صحبت آخرش با مادرش گفته «مامان اصن فک کنم همه منو یادشون رفته.»
علیرضا در صحبت آخرش با مادرش گفته «مامان اصن فک کنم همه منو یادشون رفته.»
The Feelings
Death of a Cyclist • Juan Antonio Bardem, 1955.
Cathy's Curse, 1977 • Eddy Matalon.
III. Mrs Dalloway: War Anthem
Deutsches Filmorchester Babelsberg, Robert Ziegler, Hila Karni
زمانه بد یا خوب، ما بد جائی ایستادهایم؛ و بدتر، اینجا بودنِ اینجا حالیست مطلقاً مربوط به نحوه و اندازهٔ وجود آدمها. ما آنقدرها هم وجود نداریم. بیبتهایم. بیبته بودن ما را مظلوم کرده است. مظلومیت هرگز دلیل حقانیت نیست.
• مد و مه - ابراهیم گلستان
• مد و مه - ابراهیم گلستان