بهناگاه دانستم که بیرونِ خانهای.
درختهایی که در میانِ آنها پرسه میزدی خاموش شدند،
شاخهای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همهیِ پرندههایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
بهخاطرِ چه آمدهای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمدهای، یا فقط آمدهای که بدانی؟
و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تختِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده شده، شیشهیِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایهها که در زیرِ ماه سست میشوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کردهام،
و خانه پر میشود از سرما، بادها به درون میوزند.
خانهای چنین رسوخپذیر و ازهمپاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانهیِ تسلیم باز کردهام. خانه پر میشود از سرما.
چرا بیرون میایستی؟ من آمادهیِ پاسخ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمیآیی؟
• بیرون و تو - هنری رید
• اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶
درختهایی که در میانِ آنها پرسه میزدی خاموش شدند،
شاخهای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همهیِ پرندههایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
بهخاطرِ چه آمدهای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمدهای، یا فقط آمدهای که بدانی؟
و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تختِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده شده، شیشهیِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایهها که در زیرِ ماه سست میشوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کردهام،
و خانه پر میشود از سرما، بادها به درون میوزند.
خانهای چنین رسوخپذیر و ازهمپاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانهیِ تسلیم باز کردهام. خانه پر میشود از سرما.
چرا بیرون میایستی؟ من آمادهیِ پاسخ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمیآیی؟
• بیرون و تو - هنری رید
• اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶
Cloud Shadows
The Flashbulb
بابِل چیه، ما خودمون Cloud Shadows مزگان داریم.
میدانیم اگر پیامی را با آبلیمو رویِ کاغذِ تمیزی بنویسیم هیچ اثری از پیام بر کاغذ باقی نمیماند. اما اگر لحظهای کاغذ را جلویِ آتش بگیرید نوشته بهشکلِ قهوهای ظاهر میشود و میتوان نامه را خواند. تصور کنید ویسکی همان آتش است و پیام را فقط روحِ انسان میتواند درک کند تا متوجهِ حرفم شوید و ارزش نوشیدنیِ میس املیا برایتان روشن شود. ما از کنارِ بعضی چیزها بیتوجه میگذریم و در قسمتِ تاریکِ ذهنمان افکاری انباشته میشوند اما ناگهان روزی آنها را به یاد میآوریم و درکشان میکنیم. بافندهای که افکارش فقط محدود است به کارگاه بافندگی، بقچهی ناهار، رختخواب و دوباره کارگاه بافندگی ممکن است روزِ یکشنبهای که لبی تر میکند، اتفاقاً چشمش به یکی از نرگسهایِ مرداب بیفتد. ممکن است این گل را بکند، خوب براندازش کند و به گلهایِ زیبایِ طلاییاش بنگرد و بعد ناگهان در خود غمِ شیرینی احساس کند. بافندهای ممکن است در یک شبِ زیبا برایِ اولینبار ناگهان آن سرما و درخشندگیِ آسمانِ یک نیمهشبِ ماهِ ژانویه را درک کند و از کوچکیِ خود ترسِ عمیقی سراسر وجودش را بگیرد و قلبش از حرکت بازماند. وقتی مشروبِ میس املیا را مینوشید دقیقاً چنین حسوحالی دارید. ممکن است غمی وجودتان را بگیرد و یا شاد و شنگول شوید اما تجربه فقط یک چیز را نشان میدهد: به روحتان گرما میبخشید و پیام نهفته در آن را درمییابید.
• قصیدهی کافهی غم - کارسون مککالرز
• ترجمهی احمد اخوت
• قصیدهی کافهی غم - کارسون مککالرز
• ترجمهی احمد اخوت
مرگ باید جا بیفتد. خبر را که میشنوی زمان لازم است تا اندوهگساری ممکن شود. مهم نیست بداهه شیون و گریه کردن یا دندانقروچههای معذب. غلیان به کار نمیآید. برای درکِ فقدان باید مهلت داد. مرگ را میکشی تو، مثل برگ چای در فتورِ خونِ رگها. پیچِ برگها باز میشود. تفالهها چنانچون نعشهایی مثلهشده از تاریخ پیش چشمانت باز میشوند. لشکر میبندند. مرگ دم میکشد. خاطرات در برابرت پهن میشوند، تکهپارههای یادها. اما همهاش یاد نیست. هر مرگْ رنگی را در تن آدم میگشاید که اگر تفالههایش را هم دور بریزی آن سیاهی را تا ابد حمل خواهی کرد: درست مثل بخارات خردل که راه خود را در تن کودکی بعد بمباران شیمیایی میگشاید؛ مرگ میآید که مقیم شود. پس چشم باید گذاشت تا تکثیر شود. از خاطرات پوست و چشم بجود و مکرر شود در تاریکی تن. مرگ هرکس از خاطراتش در تن ما تغذیه میکند. تا مرگمان سربرسد مرگ آنها در تن ما حفره میزند. از «فقید» و «مفقود» به خود «فقدان»، و از «فقدان» به خود «فقدانزده»ات ـــــبازماندههای سوراخسوراخ. مرگ دستگاهی است که گیومههای قبلی را میسازد و تو را چون آونگی بین اینها معلق میکند. این است که هر مرگ، بی هیچ معنایی، در تعلیق زمان، فرصتیست برای فکر کردن به این دستگاه.
• آداب مرگ - از زخمهای نهانی - عماد مرتضوی
• آداب مرگ - از زخمهای نهانی - عماد مرتضوی
Forwarded from طنین
#علیرضا_برادران_شرکا دانشجوی ارشد هوافضای امیرکبیر، بیش از یک ماهه که بازداشت شده.
علیرضا در صحبت آخرش با مادرش گفته «مامان اصن فک کنم همه منو یادشون رفته.»
علیرضا در صحبت آخرش با مادرش گفته «مامان اصن فک کنم همه منو یادشون رفته.»
The Feelings
Death of a Cyclist • Juan Antonio Bardem, 1955.
Cathy's Curse, 1977 • Eddy Matalon.