Deltangi
Hadi Jafarian
کاملا اتفاقی این آهنگو توی یه چنل پیدا کردم که اصن اسمشم جایی نشدیده بودم ، ولی عجیب قشنگه و یار هر روز تنهایی های منه
انگار دارم باهاش دنبال یارم میگردم که پیداش کنم :)
انگار دارم باهاش دنبال یارم میگردم که پیداش کنم :)
Naval
Yann Tiersen
میگه بعضی از آدمها مثل موجها، رَوَندهن؛ میان و میرن. دنیا وفا ندارد. این حقیقت، آداب و قاعدهی دنیاست. یاد بگیر که بهقولی، افسار دِلِت به دست افسر سرت باشه.
فراموش میکنه که موجها آداب و قاعده ندارن؛ که همیشه گذرنده هستن، اما تاثیر و تخریب گذرایی که ندارن. موجها لاقید به ویرانی حرکت میکنن، اما کسی نمیدونه ریههای ما تا چه مدت مملؤ از آب میمونه.
فراموش میکنه که موجها آداب و قاعده ندارن؛ که همیشه گذرنده هستن، اما تاثیر و تخریب گذرایی که ندارن. موجها لاقید به ویرانی حرکت میکنن، اما کسی نمیدونه ریههای ما تا چه مدت مملؤ از آب میمونه.
Booye Darya
Habib & Mohamad
از اون رابطه های شوخی و مسخره بازی که به خودم اومدم دیدم دلم رفته ولی نخواستم که بفهمی
مامانم برای همیشه رفت و من تو اون دوران خواستم برم تا نفهمی راز بزرگ دلباختنمو
نشد موندم و فهمیدی تو بدترین روزای زندگیم قشنگترین حس هارو باتو تجربه کردم
الان همه چیز تموم شده و پشیمون نیستم ازین همه خاطره با تو
بارون که میاد
به دریا که فکر میکنم
ماه رو که میبینم
غمگین که میشم
شاد که میشم
تو توی ذهنمی…
مامانم برای همیشه رفت و من تو اون دوران خواستم برم تا نفهمی راز بزرگ دلباختنمو
نشد موندم و فهمیدی تو بدترین روزای زندگیم قشنگترین حس هارو باتو تجربه کردم
الان همه چیز تموم شده و پشیمون نیستم ازین همه خاطره با تو
بارون که میاد
به دریا که فکر میکنم
ماه رو که میبینم
غمگین که میشم
شاد که میشم
تو توی ذهنمی…
Empty Note
Ghostly Kisses
تو رویاهام بارها باهاش رقصیدم، بارها بوسیدمش و بارها کنارش غروب خورشید رو تماشا کردم، ولی خب، رویاها هیچوقت اونطور که باید دووم نمیارن.
بابت این سالها احساس پشیمونی نمیکنم، فقط، تنها چیزی که اذیتم میکنه یادآوری اینه که چقدر تو رویای بچگونهام فکر میکردم براش کافیام.
بابت این سالها احساس پشیمونی نمیکنم، فقط، تنها چیزی که اذیتم میکنه یادآوری اینه که چقدر تو رویای بچگونهام فکر میکردم براش کافیام.
Nowhere
Black Match
همیشه دلم میخواست واسه یه لحظه هم که شده بتونم افکارت رو بخونم،
اون عصر پاییزی که ماه کامل بود و باهم تو خیابونها قدم میزدیم، تو هم به این فکر میکردی که چقدر خوب میشد اگه میتونستیم تا ابد تو اون لحظه زندگی کنیم؟
وقتی اولین بار این آهنگ رو برات پلی کردم و گفتم، ای کاش میتونستم تورو تا ابد تو زندگیم داشته باشم و تو خندیدی، خندهت از روی خجالت بود؟ یا نمیخواستی احساسم رو بپذیری؟
وقتی برای اولین بار گونهت رو بوسیدم، واقعا صورتت سرخ شد؟ یا این چیزی بود که دلم میخواست ببینم؟
دلم میخواست بهم میگفتی واسهت چی بودم، چون خودم دیگه نمیتونم بفهمم،
انقدر به تو فکر کردم که نمیدونم خاطراتی که ازت دارم واقعا اتفاق افتادن یا صرفا زاده تخیلاتم هستن.
خیلی وقته همه چی برای من تموم شده، اما هنوز دلم میخواد بدونی که آرزو داشتم همه عشقی که تو وجودم بود رو بهت بدم...
امیدوارم خیلی زود کسی رو پیدا کنی که کنارش حسِ گرمِ خونه بودن رو بگیری، درست همون طوری که این چند سال، حضور تو من رو گرم نگه داشته بود.
اون عصر پاییزی که ماه کامل بود و باهم تو خیابونها قدم میزدیم، تو هم به این فکر میکردی که چقدر خوب میشد اگه میتونستیم تا ابد تو اون لحظه زندگی کنیم؟
وقتی اولین بار این آهنگ رو برات پلی کردم و گفتم، ای کاش میتونستم تورو تا ابد تو زندگیم داشته باشم و تو خندیدی، خندهت از روی خجالت بود؟ یا نمیخواستی احساسم رو بپذیری؟
وقتی برای اولین بار گونهت رو بوسیدم، واقعا صورتت سرخ شد؟ یا این چیزی بود که دلم میخواست ببینم؟
دلم میخواست بهم میگفتی واسهت چی بودم، چون خودم دیگه نمیتونم بفهمم،
انقدر به تو فکر کردم که نمیدونم خاطراتی که ازت دارم واقعا اتفاق افتادن یا صرفا زاده تخیلاتم هستن.
خیلی وقته همه چی برای من تموم شده، اما هنوز دلم میخواد بدونی که آرزو داشتم همه عشقی که تو وجودم بود رو بهت بدم...
امیدوارم خیلی زود کسی رو پیدا کنی که کنارش حسِ گرمِ خونه بودن رو بگیری، درست همون طوری که این چند سال، حضور تو من رو گرم نگه داشته بود.
بهناگاه دانستم که بیرونِ خانهای.
درختهایی که در میانِ آنها پرسه میزدی خاموش شدند،
شاخهای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همهیِ پرندههایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
بهخاطرِ چه آمدهای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمدهای، یا فقط آمدهای که بدانی؟
و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تختِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده شده، شیشهیِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایهها که در زیرِ ماه سست میشوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کردهام،
و خانه پر میشود از سرما، بادها به درون میوزند.
خانهای چنین رسوخپذیر و ازهمپاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانهیِ تسلیم باز کردهام. خانه پر میشود از سرما.
چرا بیرون میایستی؟ من آمادهیِ پاسخ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمیآیی؟
• بیرون و تو - هنری رید
• اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶
درختهایی که در میانِ آنها پرسه میزدی خاموش شدند،
شاخهای کوچک خبر داد ـــــ در هوایِ غروبگاهان شکست،
و همهیِ پرندههایِ باغ آوازِ خود را به آخر رسانیدند.
بهخاطرِ چه آمدهای؟ سرِ آشتی داری؟
به گرفتنِ باج آمدهای، یا فقط آمدهای که بدانی؟
و پس از غروبِ خورشید آیا باید وادار شوم
که از روی تختِخوابِ نزدیکِ پنجره کشیده شده، شیشهیِ پردرخش بر فرازِ دیوارِ باغ،
در انتظارِ تو به چمن بنگرم و به کوچه،
به سایهها که در زیرِ ماه سست میشوند و سخت.
تنهایم من، اما نگاه کن، درها را باز کردهام،
و خانه پر میشود از سرما، بادها به درون میوزند.
خانهای چنین رسوخپذیر و ازهمپاشیده را، با
شورشی پیشاپیش در میانِ دیوارهایش،
یارایِ مقاومتِ این محاصره نیست.
درها را من به نشانهیِ تسلیم باز کردهام. خانه پر میشود از سرما.
چرا بیرون میایستی؟ من آمادهیِ پاسخ گفتنم.
درها باز است. چرا تو نمیآیی؟
• بیرون و تو - هنری رید
• اندیشه و هنر، بهمن ۱۳۴۶
Cloud Shadows
The Flashbulb
بابِل چیه، ما خودمون Cloud Shadows مزگان داریم.
میدانیم اگر پیامی را با آبلیمو رویِ کاغذِ تمیزی بنویسیم هیچ اثری از پیام بر کاغذ باقی نمیماند. اما اگر لحظهای کاغذ را جلویِ آتش بگیرید نوشته بهشکلِ قهوهای ظاهر میشود و میتوان نامه را خواند. تصور کنید ویسکی همان آتش است و پیام را فقط روحِ انسان میتواند درک کند تا متوجهِ حرفم شوید و ارزش نوشیدنیِ میس املیا برایتان روشن شود. ما از کنارِ بعضی چیزها بیتوجه میگذریم و در قسمتِ تاریکِ ذهنمان افکاری انباشته میشوند اما ناگهان روزی آنها را به یاد میآوریم و درکشان میکنیم. بافندهای که افکارش فقط محدود است به کارگاه بافندگی، بقچهی ناهار، رختخواب و دوباره کارگاه بافندگی ممکن است روزِ یکشنبهای که لبی تر میکند، اتفاقاً چشمش به یکی از نرگسهایِ مرداب بیفتد. ممکن است این گل را بکند، خوب براندازش کند و به گلهایِ زیبایِ طلاییاش بنگرد و بعد ناگهان در خود غمِ شیرینی احساس کند. بافندهای ممکن است در یک شبِ زیبا برایِ اولینبار ناگهان آن سرما و درخشندگیِ آسمانِ یک نیمهشبِ ماهِ ژانویه را درک کند و از کوچکیِ خود ترسِ عمیقی سراسر وجودش را بگیرد و قلبش از حرکت بازماند. وقتی مشروبِ میس املیا را مینوشید دقیقاً چنین حسوحالی دارید. ممکن است غمی وجودتان را بگیرد و یا شاد و شنگول شوید اما تجربه فقط یک چیز را نشان میدهد: به روحتان گرما میبخشید و پیام نهفته در آن را درمییابید.
• قصیدهی کافهی غم - کارسون مککالرز
• ترجمهی احمد اخوت
• قصیدهی کافهی غم - کارسون مککالرز
• ترجمهی احمد اخوت