The Feelings
4.97K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
Forwarded from The Feelings
‌‌پاسخی ممکن به این پرسش همگانی که «چرا آن زن را که چندان زیبا نیست این‌همه دوست می‌داری؟»
شاید دقیقاً ناهمخوانی‌ها، تیک‌های جزئی، عدم‌تقارن‌های چهره، چین و چروک‌ها، انحنای ناخوشایند ظریفِ دهان، کشیدگیِ زیادیِ صورت، بینیِ فقط‌کمی‌برآمده، یا همهٔ خصوصیاتی که معمولاً «زیبا» و «دلربا» به‌شمار نمی‌روند، همچون نهان‌‌گاه‌هایی‌اند برای پنهان شدنِ فرد عاشق، تا دیگران به عشق او پی نبرند، همچون، به قول بنیامین، نهان‌گاه‌های پربرگِ درختان که پرندگان در آن‌ها پناه می‌گیرند.
چهره‌ای که مطلقاً نقصی ندارد و زیباییِ تام‌وتمام است، جایی برای پنهان شدن ندارد‌. و از آن مهم‌تر، این نقص‌های مینیمال‌ ضمناً در حکم استراحت‌گاه‌هایی‌اند برای بازایستادن عاشق از کارِ طاقت‌فرسای ستودن چهره‌ای که از آن او نیست، بازنشستن از خیال‌پردازی در باب عمق نفس‌گیر رنجی که از زیبایی می‌بریم، زیرا بی‌شک تجربهٔ زیباییِ زنانه همواره با نوعی عذاب همراه است. نقص‌های چهره، چین‌های نه‌چندان دلربا، یک‌وری راه رفتن‌های ناپیدا و لکه‌های کمابیش نامرئیِ بدن معشوق به عاشق رخصت می‌دهند تا با معشوق همدلی کند، و هرازگاهی از این عذاب تجربهٔ شکوهِ معشوق در چشم او اندکی بیاساید. بگذار دیگران تا ابد در حل این معمّا وابمانند که چرا این‌یکی و نه این‌همه «دختر زیبای» دیگر.


• ایده‌های منثور - امید مهرگان
Angel Tears
Adrien Von Ziegler
من از دیدن خود بیزارم. فاسدم و به سرایت عطشی سیری‌ناپذیر دارم. به هرچیزی که دست می‌زنم ردی از کثافت باقی می‌ماند. تباه شده‌ام، تباه.
Help
Martin Czerny
غمگین گشتم، یک غم شیرین.
غم شیرینم داریم نه؟
داریم لابد. نمیدونم.
دقیقه‌ی 01:23 ـش. (اموجی قلب شکسته)
Forwarded from The Feelings
‌‌تلخم (تو فکر می‌کنی مثل همیشه) و گرفته‌ام.
نه جدایی من از یک خاکِ معلوم. نه جدایی من از تو و نه جدا و گره خورده. و پر از یأس. غمِ سنگینِ سمجی تمام ذهنم و حتی حس می‌کنم خون و استخوانم را اشغال کرده است. و عمیقاً نمی‌دانم چه غمی. اما حس می‌کنم؛ غمِ جدایی. غمِ دوری. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جداییِ تن از تن. جدایی انسان از انسان. دوریِ انسان از خودش. دوری دو انسان که در پشت میز کافه‌یی نشسته‌اند و فقط به‌اندازه‌ی دو فنجان قهوه و یک زیرسیگاری از هم فاصله دارند. دوری دو انسان که دست در بازوی هم کرده‌اند و از پیاده‌رو می‌گذرند. و دوری من و تو با همه‌ی یادهای تپنده‌ی نزدیک. و بازهم با این همه نمی‌دانم چه غمی. غمِ یک غبن. غبنی چاره ناپذیر.
غمِ خطاکاریِ ذهنی. غمِ خطازدگی.


• بهمن فرسی
«حرفهایی با خودم میان راه»
‌ ‌مجلهٔ نگین؛ شمارهٔ ۳۳: بهمن ۱۳۴۶
Suiu
Daigo Hanada
-مدتی‌ست که در کثافت، روزهای مملو از کلافگی‌ام را می‌گذرانم. حدالامکان از سخن‌ گفتن و ارتباط برقرار کردن با دیگران پرهیز می‌کنم. حوصله‌ی حرف‌های صد من یک غازشان را ندارم. مایلم کل روز را در رخت‌خواب دراز بکشم و بیش از پیش در ویرانه‌های زندگی سگی‌ام دفن شوم.