گوشتهای ساطوری
بر نیمکتهای عذاب
پیغام مینوشتند
و از درخت خشک رؤیا
در خواب راهروهای میلهای
و از قصر خون منجمد سرهایی،
که خوابشان را،
شبها، میان موهاشان پرت میکردند
قفل و قلاده میرست.
ما روی وحشتی درهمکوفته
خم شده بودیم
و روز روی سایهی خود شبترینِ شبها بود.
یدالله رویایی
بر نیمکتهای عذاب
پیغام مینوشتند
و از درخت خشک رؤیا
در خواب راهروهای میلهای
و از قصر خون منجمد سرهایی،
که خوابشان را،
شبها، میان موهاشان پرت میکردند
قفل و قلاده میرست.
ما روی وحشتی درهمکوفته
خم شده بودیم
و روز روی سایهی خود شبترینِ شبها بود.
یدالله رویایی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Experimenting with storytelling...
©Gan Weaving
©Gan Weaving
به کجای این شب تیره بیاویزم
قبای ژنده خود را
تا کشم از سینهی پر درد خود بیرون
تیرهای زهر را دلخون
وای بر من
قبای ژنده خود را
تا کشم از سینهی پر درد خود بیرون
تیرهای زهر را دلخون
وای بر من
No Sound but the Wind
Editors
امروز با حرکتی مختل و ناگهانی خیلی زود بیدار شدم و به آرامی از بستر برخاستم، گرفتار خفقان بیمیلی نامفهوم. هیچ رویایی باعث این نبود، هیچ واقعیتی هم نمیتوانست پساش بزند. بیمیلی محض و کامل بود، اما دلیل خود را داشت. نیروهای نامرئی و ناشناخته، کشتاری را در اعماق تیره روانم دامن میزدند، که در این میان وجودم میدان جنگ را تسلیم کرد، و من از این برخود ناشناس سخت برخود لرزیدم. انزجار جسمانی با بیداری من فزونی یافت. نفرت، از این که باید زیست، با من از بستر برخاست. همه چیز برایم میان تهی بود، و دلسرد بودم که در دنیا برای هیچ مشکلی راه حلی نیست.
اضطراب گسترده ای حرکات بیاهمیت مرا به لرزه درآورد. میترسیدم دیوانه شوم، نه از جنون، بلکه از وضعیت خودم. قلبم میتپید، گویی قادر بود صحبت کند.
• دلواپسی - فرناندو پسوآ
اضطراب گسترده ای حرکات بیاهمیت مرا به لرزه درآورد. میترسیدم دیوانه شوم، نه از جنون، بلکه از وضعیت خودم. قلبم میتپید، گویی قادر بود صحبت کند.
• دلواپسی - فرناندو پسوآ