This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
your tears fall free
and mingle with mine
creating a stream of sorrow,
flooding the world around us
i sink beneath the waters
and our tears fill my lungs
all i can breathe is the sadness
brought forth by my own hand
but grief is not forever
and one day these tears will evaporate,
leaving condensation on my window
and eventually become a cool spring rain.
and mingle with mine
creating a stream of sorrow,
flooding the world around us
i sink beneath the waters
and our tears fill my lungs
all i can breathe is the sadness
brought forth by my own hand
but grief is not forever
and one day these tears will evaporate,
leaving condensation on my window
and eventually become a cool spring rain.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوست دارم فاصلهی بین ابروهای هشتی نایومی وُلف رو ببوسم و بغلش کنم.
© Hooverphonic - Mad About You (Live at Koningin Elisabethzaal 2012).
© Hooverphonic - Mad About You (Live at Koningin Elisabethzaal 2012).
هنوز هم مواقعی هست که ساعت چهار صبح با این ترسِ شدید بیدار میشوم که خواب ماندهام.
مواقعی هست که من، بیرون آمده و نیامده از تخت، کورمالکورمال دنبال جورابم و مِنمِنکنان دنبالِ کلمات میگردم و بعد متوجه میشوم که به طرز مسخرهای تنها هستم، که هیچکس پای پله منتظرم نیست و هیچ قایقی بیتاب کنار اسکله در آبها شناور نیست.
در چنین مواقعی، فقط لاشههای خاکستری در زیرسیگاریِ لبریزِ کنار تختم به خاموشیِ آخرین اخگر شهادت میدهند و، در سکوت، لِه شدنِ آخرین همنوعشان را انتظار میکشند. و پس از آن من، از ترسِ تنها ماندن با مرگ، فوراً لباس میپوشم، با صدای بلند گلو صاف میکنم، هردو شیر آب دستشویی را باز میکنم و بیهوده شلپشلوپ راه میاندازم و بعد بیرون میروم و حدود یکونیم کیلومتر را تا رستوران شبانهروزی پیاده طی میکنم.
• جزیره، داستانهای دهۀ ۶۰ و ۷۰ میلادیِ آلیستر مکلاود، ترجمۀ پژمان طهرانیان.
مواقعی هست که من، بیرون آمده و نیامده از تخت، کورمالکورمال دنبال جورابم و مِنمِنکنان دنبالِ کلمات میگردم و بعد متوجه میشوم که به طرز مسخرهای تنها هستم، که هیچکس پای پله منتظرم نیست و هیچ قایقی بیتاب کنار اسکله در آبها شناور نیست.
در چنین مواقعی، فقط لاشههای خاکستری در زیرسیگاریِ لبریزِ کنار تختم به خاموشیِ آخرین اخگر شهادت میدهند و، در سکوت، لِه شدنِ آخرین همنوعشان را انتظار میکشند. و پس از آن من، از ترسِ تنها ماندن با مرگ، فوراً لباس میپوشم، با صدای بلند گلو صاف میکنم، هردو شیر آب دستشویی را باز میکنم و بیهوده شلپشلوپ راه میاندازم و بعد بیرون میروم و حدود یکونیم کیلومتر را تا رستوران شبانهروزی پیاده طی میکنم.
• جزیره، داستانهای دهۀ ۶۰ و ۷۰ میلادیِ آلیستر مکلاود، ترجمۀ پژمان طهرانیان.