کاش یک وَرِ کت چرمیام هنوز تا نداشت و زنم دست دراز میکرد تا یقه را صاف کند.
باریکهی خون، نترساندمان. کشاندمان طرفِ اتاق خواب. سرخی غلبه میکرد. موهاش که سیاهیهای شب جنگل را داشت نرم بود و درست بود. میگفت اگر نور بخواهی ببینی بیا به تماشای این مشکی. سینهاش، همان عسلِ عزیز که به جای خوردن بوش میکردی مست میشدی هنوز بود و کمی سرخیِ انار داشت، خطهای سرخِ انار، گرمیِ تن کودک اما میرفت به طرفِ سرمای دیماه انگار نگاهش که میکردی. شرمگاهی که هرگز ندیده بودیم، حالا پیدا بود، و بطری شرابمان شکسته آن حوالی قاطی خون. بیاختیار دست بردیم برای پنهان کردنش و نشد و دستمان آلوده شد به سرخییی که داشت منجمد میشد با چند تکهی شیشه. چشم برگرفتیم و چشم رفت طرفِ سر، افتاده بود جدا، ناتمام، نشستیم بهتمامی یک گوشهی اتاق و نمیتوانستیم چشم برداریم از این تن که حالا جای قمه را میدیدیم روی دستها و روی پاهایی که کشیده بود و از زیرِ اینهمه سرخی زنده بود هنوز.
• از توصیف یک جسد - طبل، علیمراد فدایینیا
• از توصیف یک جسد - طبل، علیمراد فدایینیا
اینجا سرزمینی کاملاً معمولی بود، سرزمینی غیر از
این سرزمینِ شب و مِه،
مملو از بهتزدگانی
که نه میدانند و نه میخواهند بدانند چه کسانیاَند،
که در فرار از این سرزمین
گیرِ این سرزمین افتادهاند
و فراری خواهند بود تا لب گور.
• هانس ماگنوس اِنسِنزبرگر - اژدر انگشتری
این سرزمینِ شب و مِه،
مملو از بهتزدگانی
که نه میدانند و نه میخواهند بدانند چه کسانیاَند،
که در فرار از این سرزمین
گیرِ این سرزمین افتادهاند
و فراری خواهند بود تا لب گور.
• هانس ماگنوس اِنسِنزبرگر - اژدر انگشتری
The Feelings
اینجا سرزمینی کاملاً معمولی بود، سرزمینی غیر از این سرزمینِ شب و مِه، مملو از بهتزدگانی که نه میدانند و نه میخواهند بدانند چه کسانیاَند، که در فرار از این سرزمین گیرِ این سرزمین افتادهاند و فراری خواهند بود تا لب گور. • هانس ماگنوس اِنسِنزبرگر - اژدر…
این سرزمین، دیوانهوار از فرط گرسنگی،
بهدقت خود را تکهتکه میکند با دست خویش،
این سرزمین از خودش جدا شده است،
قلبی شکافته و از درون جداشده،
دیوانهوار طَپان، بمبی از گوشت،
زخمِ خیس و حیران.
این سرزمین، دیوانهوار از فرط گرسنگی،
بهدقت خود را تکهتکه میکند با دست خویش،
این سرزمین از خودش جدا شده است،
قلبی شکافته و از درون جداشده،
دیوانهوار طَپان، بمبی از گوشت،
زخمِ خیس و حیران.
Second Love
Pain of Salvation
1:12
Year after year
Tear after tear
I feel like my heart will break in two
You came like a wind
I couldn't defend
You cut my heart so deeply
The scars won't mend
I'll never believe in love anymore
After this.
Year after year
Tear after tear
I feel like my heart will break in two
You came like a wind
I couldn't defend
You cut my heart so deeply
The scars won't mend
I'll never believe in love anymore
After this.
در خانه زنی بزرگ شدم که همیشه استقلال مالی و فکری داشت. شاگرد اول مدرسه، دانشجوی ممتاز، کارمند کلیدی، مدرس برجسته و رییس دانشکده بود آنهم زمانی که به کرّات پشت سر میگفتند مگر در کل یک استان، مرد اینقدر کم آمده که یک زن رییس باشد؟
در آن خانه، اتاقی از آن خود، کتابخانه ای غنی از آن خود، میز کار و چراغ مطالعه داشتم. فرقی برایش نداشت که کلاس نقاشی یا آشپزی یا گرامر عربی میروم. فقط انتظارش این بود که نصفه کاره ولشان نکنم که نکردم.
روزی که به او شرح دلدادگی ام را به پسر آسمانجل دانشجویی گفتم، پاسخ داد که آدم بودن از هر چیز دیگر بودن در این جهان مهم تر است، و شادی ِپول داشتن مساوی شادی ِ در تعادل بودن نیست؛ پس پول نباید مایه نگرانی من باشد.
اکثریت دوستان من از نسل دهه شصت، هنوز تلفنهاشان شنود می شد و هنوز در حصر خانگی میرفتند اگر کسی پی میبرد که دلباخته پسرکی هستند؛ من اما دلیلی برای ترسیدن نداشتم. وقتی دوست پسرم را بهش معرفی کردم، شام دعوتش کرد بیرون، آخرش به او هدیه درخوری داد و گفت: با قلب هم شوخی نکنید.
روزی که با کمر خم شده از درد و قلبی شکسته و تکه پاره جدا شدم، مثل کوه پشت من ایستاده بود و گفت: هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده، نترس.
شب ازدواجم، جلوی جماعتی از نژادها و زبانهای مختلف، ایستاد و از عشق خودش به من خطابه ای کوتاه گفت، که همچنان در یاد همه شان هست پس از اینهمه سال، به من میگویند.
نیمه شبی که نوزادم را دادند در آغوشم، صورت او را دیدم که انگار پا به پای من درد کشیده از نو. یادم هست که داشت قنداق را به مهارت مادربزرگم میبست ولی برعکس کلیشه های رایج پریهای کارتونهای والتدیزنی، برای کودک فقط آرزوی بالیدن و سلامت جسم و روان کرد و بس؛ از خوشگلی، موفقیت، بخت سفید، ثروت و .... هیچ نگفت.
برای منِ دستپرورده چنان آدمی؛ برای من ِ پا گذاشته بر چنان زمین مساعدی؛ مستقل بودن، رو در روی ناملایمات دنیا و آدمها ایستادن، حساس بودن به نابربری، تسلیم نشدن و نماندن و تن ندادن، کار چندان سختی نبود. من نمی بایست راهی را خودم کشف و شروع کنم. من ادامه رو بودم. من صرفا تمرین میکردم آنچه را که یاد گرفته بودم. سختیها را او پیش از من کشیده بود، خون دلها را خورده بود و جنگها را جنگیده بود. من فقط درسهای آموخته را پس میدادم. آنچه جلوی چشمم بود، آن میراثی که به دستم داد، صرفا پاس داشتم که سر موعد، به دست دخترکم برسانمش. کار شاقی نبود، او قبل من از عهده برآمده بود.
زنان مناطق دوردست جدامانده از جمع، زنان برخاسته از تعصب خشک و اجبار مرزها، زنان تنها مانده روبروی جمعیتی قدرتمند و دگم، زنانی که دلشان دانش و تحصیل و افقهای روشنتر میخواست و اجازه و امکان و فرصت نداشتند، زنانی که تنها موجود مونث دگراندیش در یک خانواده سنتی هستند، زنانی که صدایشان به هیچ جا نرسید یا رسید و خفه شد، زنانی که کتک خوردند، کشته شدند، حبس شدند؛ در حلقه ازدواجی نخواسته یا ابدیت آشپزخانه یا بی مدنیتی زندانهایی به جرم عشق، رقص، رنگ، دانش و دادخواهی گرفتار دیوارهای بلندند... این روز و هر روز متعلق به آنهاست. به این زنانی که بار جهل جهان را به دوش می کشند. امروز و هر روز متعلق به این زنان است. آنهایند که باید روی قله ها و تریبونها و سکوهای جهان بایستند که ما همواره با احترام نگاهشان کنیم تا یادمان نرود. تا مبادا یادمان برود...
https://november25th.blogspot.com/2022/03/8-3.html
در آن خانه، اتاقی از آن خود، کتابخانه ای غنی از آن خود، میز کار و چراغ مطالعه داشتم. فرقی برایش نداشت که کلاس نقاشی یا آشپزی یا گرامر عربی میروم. فقط انتظارش این بود که نصفه کاره ولشان نکنم که نکردم.
روزی که به او شرح دلدادگی ام را به پسر آسمانجل دانشجویی گفتم، پاسخ داد که آدم بودن از هر چیز دیگر بودن در این جهان مهم تر است، و شادی ِپول داشتن مساوی شادی ِ در تعادل بودن نیست؛ پس پول نباید مایه نگرانی من باشد.
اکثریت دوستان من از نسل دهه شصت، هنوز تلفنهاشان شنود می شد و هنوز در حصر خانگی میرفتند اگر کسی پی میبرد که دلباخته پسرکی هستند؛ من اما دلیلی برای ترسیدن نداشتم. وقتی دوست پسرم را بهش معرفی کردم، شام دعوتش کرد بیرون، آخرش به او هدیه درخوری داد و گفت: با قلب هم شوخی نکنید.
روزی که با کمر خم شده از درد و قلبی شکسته و تکه پاره جدا شدم، مثل کوه پشت من ایستاده بود و گفت: هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده، نترس.
شب ازدواجم، جلوی جماعتی از نژادها و زبانهای مختلف، ایستاد و از عشق خودش به من خطابه ای کوتاه گفت، که همچنان در یاد همه شان هست پس از اینهمه سال، به من میگویند.
نیمه شبی که نوزادم را دادند در آغوشم، صورت او را دیدم که انگار پا به پای من درد کشیده از نو. یادم هست که داشت قنداق را به مهارت مادربزرگم میبست ولی برعکس کلیشه های رایج پریهای کارتونهای والتدیزنی، برای کودک فقط آرزوی بالیدن و سلامت جسم و روان کرد و بس؛ از خوشگلی، موفقیت، بخت سفید، ثروت و .... هیچ نگفت.
برای منِ دستپرورده چنان آدمی؛ برای من ِ پا گذاشته بر چنان زمین مساعدی؛ مستقل بودن، رو در روی ناملایمات دنیا و آدمها ایستادن، حساس بودن به نابربری، تسلیم نشدن و نماندن و تن ندادن، کار چندان سختی نبود. من نمی بایست راهی را خودم کشف و شروع کنم. من ادامه رو بودم. من صرفا تمرین میکردم آنچه را که یاد گرفته بودم. سختیها را او پیش از من کشیده بود، خون دلها را خورده بود و جنگها را جنگیده بود. من فقط درسهای آموخته را پس میدادم. آنچه جلوی چشمم بود، آن میراثی که به دستم داد، صرفا پاس داشتم که سر موعد، به دست دخترکم برسانمش. کار شاقی نبود، او قبل من از عهده برآمده بود.
زنان مناطق دوردست جدامانده از جمع، زنان برخاسته از تعصب خشک و اجبار مرزها، زنان تنها مانده روبروی جمعیتی قدرتمند و دگم، زنانی که دلشان دانش و تحصیل و افقهای روشنتر میخواست و اجازه و امکان و فرصت نداشتند، زنانی که تنها موجود مونث دگراندیش در یک خانواده سنتی هستند، زنانی که صدایشان به هیچ جا نرسید یا رسید و خفه شد، زنانی که کتک خوردند، کشته شدند، حبس شدند؛ در حلقه ازدواجی نخواسته یا ابدیت آشپزخانه یا بی مدنیتی زندانهایی به جرم عشق، رقص، رنگ، دانش و دادخواهی گرفتار دیوارهای بلندند... این روز و هر روز متعلق به آنهاست. به این زنانی که بار جهل جهان را به دوش می کشند. امروز و هر روز متعلق به این زنان است. آنهایند که باید روی قله ها و تریبونها و سکوهای جهان بایستند که ما همواره با احترام نگاهشان کنیم تا یادمان نرود. تا مبادا یادمان برود...
https://november25th.blogspot.com/2022/03/8-3.html