نیازمندی: اونی که آهنگ میفرسته و بدون پلی کردناِش، دانلود و سِیوِش میکنی و مطمئنی آهنگ خوبیه.
کاش یک وَرِ کت چرمیام هنوز تا نداشت و زنم دست دراز میکرد تا یقه را صاف کند.
باریکهی خون، نترساندمان. کشاندمان طرفِ اتاق خواب. سرخی غلبه میکرد. موهاش که سیاهیهای شب جنگل را داشت نرم بود و درست بود. میگفت اگر نور بخواهی ببینی بیا به تماشای این مشکی. سینهاش، همان عسلِ عزیز که به جای خوردن بوش میکردی مست میشدی هنوز بود و کمی سرخیِ انار داشت، خطهای سرخِ انار، گرمیِ تن کودک اما میرفت به طرفِ سرمای دیماه انگار نگاهش که میکردی. شرمگاهی که هرگز ندیده بودیم، حالا پیدا بود، و بطری شرابمان شکسته آن حوالی قاطی خون. بیاختیار دست بردیم برای پنهان کردنش و نشد و دستمان آلوده شد به سرخییی که داشت منجمد میشد با چند تکهی شیشه. چشم برگرفتیم و چشم رفت طرفِ سر، افتاده بود جدا، ناتمام، نشستیم بهتمامی یک گوشهی اتاق و نمیتوانستیم چشم برداریم از این تن که حالا جای قمه را میدیدیم روی دستها و روی پاهایی که کشیده بود و از زیرِ اینهمه سرخی زنده بود هنوز.
• از توصیف یک جسد - طبل، علیمراد فدایینیا
• از توصیف یک جسد - طبل، علیمراد فدایینیا
اینجا سرزمینی کاملاً معمولی بود، سرزمینی غیر از
این سرزمینِ شب و مِه،
مملو از بهتزدگانی
که نه میدانند و نه میخواهند بدانند چه کسانیاَند،
که در فرار از این سرزمین
گیرِ این سرزمین افتادهاند
و فراری خواهند بود تا لب گور.
• هانس ماگنوس اِنسِنزبرگر - اژدر انگشتری
این سرزمینِ شب و مِه،
مملو از بهتزدگانی
که نه میدانند و نه میخواهند بدانند چه کسانیاَند،
که در فرار از این سرزمین
گیرِ این سرزمین افتادهاند
و فراری خواهند بود تا لب گور.
• هانس ماگنوس اِنسِنزبرگر - اژدر انگشتری
The Feelings
اینجا سرزمینی کاملاً معمولی بود، سرزمینی غیر از این سرزمینِ شب و مِه، مملو از بهتزدگانی که نه میدانند و نه میخواهند بدانند چه کسانیاَند، که در فرار از این سرزمین گیرِ این سرزمین افتادهاند و فراری خواهند بود تا لب گور. • هانس ماگنوس اِنسِنزبرگر - اژدر…
این سرزمین، دیوانهوار از فرط گرسنگی،
بهدقت خود را تکهتکه میکند با دست خویش،
این سرزمین از خودش جدا شده است،
قلبی شکافته و از درون جداشده،
دیوانهوار طَپان، بمبی از گوشت،
زخمِ خیس و حیران.
این سرزمین، دیوانهوار از فرط گرسنگی،
بهدقت خود را تکهتکه میکند با دست خویش،
این سرزمین از خودش جدا شده است،
قلبی شکافته و از درون جداشده،
دیوانهوار طَپان، بمبی از گوشت،
زخمِ خیس و حیران.