نه وقت فیلم دیدن داری، نه وقت کتاب خوندن، نه وقتِ با دوستات بیرون رفتن (و نه حتی وقت و پول برای رسیدن به دوستات به خاطر فاصلهی زیاد)، نه وقت جوونی کردن نه وقت فولانو بهمان و نه وقت زندگی کردن.
چرا وقت برای همهچی انقدر کمه؟
جز وقت برای تلف کردن، وقت برای هیچ کاری «به اندازه» نیست.
چرا وقت برای همهچی انقدر کمه؟
جز وقت برای تلف کردن، وقت برای هیچ کاری «به اندازه» نیست.
نیازمندی: اونی که آهنگ میفرسته و بدون پلی کردناِش، دانلود و سِیوِش میکنی و مطمئنی آهنگ خوبیه.
کاش یک وَرِ کت چرمیام هنوز تا نداشت و زنم دست دراز میکرد تا یقه را صاف کند.
باریکهی خون، نترساندمان. کشاندمان طرفِ اتاق خواب. سرخی غلبه میکرد. موهاش که سیاهیهای شب جنگل را داشت نرم بود و درست بود. میگفت اگر نور بخواهی ببینی بیا به تماشای این مشکی. سینهاش، همان عسلِ عزیز که به جای خوردن بوش میکردی مست میشدی هنوز بود و کمی سرخیِ انار داشت، خطهای سرخِ انار، گرمیِ تن کودک اما میرفت به طرفِ سرمای دیماه انگار نگاهش که میکردی. شرمگاهی که هرگز ندیده بودیم، حالا پیدا بود، و بطری شرابمان شکسته آن حوالی قاطی خون. بیاختیار دست بردیم برای پنهان کردنش و نشد و دستمان آلوده شد به سرخییی که داشت منجمد میشد با چند تکهی شیشه. چشم برگرفتیم و چشم رفت طرفِ سر، افتاده بود جدا، ناتمام، نشستیم بهتمامی یک گوشهی اتاق و نمیتوانستیم چشم برداریم از این تن که حالا جای قمه را میدیدیم روی دستها و روی پاهایی که کشیده بود و از زیرِ اینهمه سرخی زنده بود هنوز.
• از توصیف یک جسد - طبل، علیمراد فدایینیا
• از توصیف یک جسد - طبل، علیمراد فدایینیا
اینجا سرزمینی کاملاً معمولی بود، سرزمینی غیر از
این سرزمینِ شب و مِه،
مملو از بهتزدگانی
که نه میدانند و نه میخواهند بدانند چه کسانیاَند،
که در فرار از این سرزمین
گیرِ این سرزمین افتادهاند
و فراری خواهند بود تا لب گور.
• هانس ماگنوس اِنسِنزبرگر - اژدر انگشتری
این سرزمینِ شب و مِه،
مملو از بهتزدگانی
که نه میدانند و نه میخواهند بدانند چه کسانیاَند،
که در فرار از این سرزمین
گیرِ این سرزمین افتادهاند
و فراری خواهند بود تا لب گور.
• هانس ماگنوس اِنسِنزبرگر - اژدر انگشتری