Forwarded from برنامه ناشناس
من از بچگی بیشتر اوقات از بابام دور بودم. چون بابام اعتیاد داشت. خاطرات خوبی از بچگیم ندارم. الان تقریبا 8 ساله که بابام ترک کرده. اما همچنان ناخودآگاه با بابام خیلی پرخاشگری دارم. انگار ازش حرص دارم و عصبانیم.
ولی مامانم خیییییییییییلی بهتره. خیلی خوب ساپورتم میکنه. بیشتر ساپورتش از نظر مالیه.
یه سری اتفاقایی برام تو سنای نوجوونی افتاد که تو اون دوران که من واقعا میدونستم که الان باید یکی منو راهنماییم کنه، کمکم کنه، مامانم ناراحتیش ازمو با دوری نشون داد. درسته نوجوون بودم و این دوره سنی معروفه به لج و لجبازی، اما من واقعا بهش میگفتم که مامان من الان کمکتو لازم دارم. لجبازی نمیکردم واقعا. اما رفتارشو باهام خیییییییلی سرد کرد طوری که حتی باهم حرف نمیزدیم. اما الان که چندسال گذشته از اون روزا، مامانم داره رو خودش کار میکنه. واقعا این برام خیلی ارزشمنده که داره خودشو هی آپدیت میکنه و ذهنش بازتر میشه.
اما از همون دوران من هنوز از مامانم یه ترسی دارم که مثلا الان درمورد این موضوع میتونم باهاش صحبت کنم یا نه؟! همچنان با درمیون گذاشتن یه سری مسائل مشکل دارم. این مسائلو من هیشکی نمیگم. کسی نیست که بگم. با خودم حلشون میکنم.
میدونی ته قلبم این حسو دارم که حداقل برا این رابطه ای که الان دوباره گرم شده، برا اینکه خراب نشه، یه سری چیزا رو نمیگم بهش. چیزای مهمی ام نیستن واقعا.
اما وقتی فکر میکنم به اون دوران و با الان مقایسش میکنم، میفهمم همون سردیای مامانم و کلا وضعیت خونمون بود که من مستقل بار اومدم. چون من اغلب اوقات خونه خاله و عمه هام بودم تو بچگی. و خب هیچجوره با بچه هاشون راه نمیومدم. برا همینه که مستقلم.
و خب همونطور که گفتم، الان ب معنی واقعی ورق برگشته و خیلی چیزا بهتره و داره بهتر میشه.
وقتی با یه سری خانواده هایی که میشناسم مقایسه میکنم، میفهمم باید بزارمشون رو سرم و واقعا قدرشونو بدونم. باید خداروشکرکنم که کمکم کرد و وضعیت خیییییییییلی خوب شده الان.
من از بچگی بیشتر اوقات از بابام دور بودم. چون بابام اعتیاد داشت. خاطرات خوبی از بچگیم ندارم. الان تقریبا 8 ساله که بابام ترک کرده. اما همچنان ناخودآگاه با بابام خیلی پرخاشگری دارم. انگار ازش حرص دارم و عصبانیم.
ولی مامانم خیییییییییییلی بهتره. خیلی خوب ساپورتم میکنه. بیشتر ساپورتش از نظر مالیه.
یه سری اتفاقایی برام تو سنای نوجوونی افتاد که تو اون دوران که من واقعا میدونستم که الان باید یکی منو راهنماییم کنه، کمکم کنه، مامانم ناراحتیش ازمو با دوری نشون داد. درسته نوجوون بودم و این دوره سنی معروفه به لج و لجبازی، اما من واقعا بهش میگفتم که مامان من الان کمکتو لازم دارم. لجبازی نمیکردم واقعا. اما رفتارشو باهام خیییییییلی سرد کرد طوری که حتی باهم حرف نمیزدیم. اما الان که چندسال گذشته از اون روزا، مامانم داره رو خودش کار میکنه. واقعا این برام خیلی ارزشمنده که داره خودشو هی آپدیت میکنه و ذهنش بازتر میشه.
اما از همون دوران من هنوز از مامانم یه ترسی دارم که مثلا الان درمورد این موضوع میتونم باهاش صحبت کنم یا نه؟! همچنان با درمیون گذاشتن یه سری مسائل مشکل دارم. این مسائلو من هیشکی نمیگم. کسی نیست که بگم. با خودم حلشون میکنم.
میدونی ته قلبم این حسو دارم که حداقل برا این رابطه ای که الان دوباره گرم شده، برا اینکه خراب نشه، یه سری چیزا رو نمیگم بهش. چیزای مهمی ام نیستن واقعا.
اما وقتی فکر میکنم به اون دوران و با الان مقایسش میکنم، میفهمم همون سردیای مامانم و کلا وضعیت خونمون بود که من مستقل بار اومدم. چون من اغلب اوقات خونه خاله و عمه هام بودم تو بچگی. و خب هیچجوره با بچه هاشون راه نمیومدم. برا همینه که مستقلم.
و خب همونطور که گفتم، الان ب معنی واقعی ورق برگشته و خیلی چیزا بهتره و داره بهتر میشه.
وقتی با یه سری خانواده هایی که میشناسم مقایسه میکنم، میفهمم باید بزارمشون رو سرم و واقعا قدرشونو بدونم. باید خداروشکرکنم که کمکم کرد و وضعیت خیییییییییلی خوب شده الان.
Forwarded from برنامه ناشناس
من ارتباطم با مامان بابام اصلا خوب نیست یعنی خونمون همیشه دعوا و داد و بحثه حداقل روزی ده بار دعوا میکنیم.
الان یه هفته ست کرونا گرفتم هیچ کس در اتاقم و نزد حتی بابام!
ولی از حق نگذریم مامانم اگه نبود و بهم رسیدگی نمیکرد الان آی سی یو بودم.
خیلیا رابطه شون با پدر مادرشون اوکی نیست چون اونا افکار زمان خودشون و دارن، چون معیار زمان اونا با الان فرق داره، چون فکر میکنن بچهای رو که به دنیا آوردن باید تا آخر عمر بهش شکل بدن و حق دارن کنترلش کنن.
راستشو بخواید بچه که بودم خیلی آسیب رفتاری دیدم برای همینه که دلم نمیخواد هیچ وقت بچه دار شم.
من ارتباطم با مامان بابام اصلا خوب نیست یعنی خونمون همیشه دعوا و داد و بحثه حداقل روزی ده بار دعوا میکنیم.
الان یه هفته ست کرونا گرفتم هیچ کس در اتاقم و نزد حتی بابام!
ولی از حق نگذریم مامانم اگه نبود و بهم رسیدگی نمیکرد الان آی سی یو بودم.
خیلیا رابطه شون با پدر مادرشون اوکی نیست چون اونا افکار زمان خودشون و دارن، چون معیار زمان اونا با الان فرق داره، چون فکر میکنن بچهای رو که به دنیا آوردن باید تا آخر عمر بهش شکل بدن و حق دارن کنترلش کنن.
راستشو بخواید بچه که بودم خیلی آسیب رفتاری دیدم برای همینه که دلم نمیخواد هیچ وقت بچه دار شم.
Forwarded from برنامه ناشناس
از وقتی که فهمیدم چی به چیه تمام تلاشمو کردم شبیهشون نباشم
هرکاری کردم که کارهای اونهارو توی زندگیم تکرار نکنم.
اما گاهی اوقات به خودم میام و میبینم شت، چقدر شبیه شدم... و میترسم از خودم
از تاثیر مخرب آدمها روب ناخودآگاهت که گوش نمیده بهت
از وقتی که فهمیدم چی به چیه تمام تلاشمو کردم شبیهشون نباشم
هرکاری کردم که کارهای اونهارو توی زندگیم تکرار نکنم.
اما گاهی اوقات به خودم میام و میبینم شت، چقدر شبیه شدم... و میترسم از خودم
از تاثیر مخرب آدمها روب ناخودآگاهت که گوش نمیده بهت
Forwarded from برنامه ناشناس
نمیدونم من ددی ایشوزم یا ددی ایشوز منه.
نمیدونم من ددی ایشوزم یا ددی ایشوز منه.
Forwarded from برنامه ناشناس
زندگی ارومم رو مدیون پدر مادر خوبم ام.
پدر مادر من فوق العاده ان. نه اینکه بخوان بیش از حد انتظار روشن فکری نشون بدن، خیلی راحت و آزاد بزارنم، ولی همیشه تمام سعیشون رو کردن تا منو درک کنن و جوری بزرگم کنن که قوی و مستقل باشم.
الگوم مادرمه، ارتباطمون واقعا خوبه، و این اواخر تصمیم گرفتم هیچچیز رو ازش پنهان نکنم چون هیچوقت چون خودش شاید زیاد باهام موافق نبوده لجبازی های عجیب غریب نکرده و راهنماییم کرده.
خودش منو به صداقت دعوت کرده، منم قبولش میکنم. و باهاش صادقم حتی درباره اینکه شاید بخوام با پسری صمیمی بشم که خوشش نمیاد ازش، ولی بهش میگم. میدونم دونستنش بهتر از ندونستنشه.
پدرم هم، مهربونه. قلبا مهربونه. خستگیاشو داره ولی خب وقتی حالش خوبه، میگه میخنده و سعی میکنه بخندونتمون و خوشحالمون کنه. شاید یکم باهاش نامهربونی میکنم خودم چون روحیش حساس تر از من و مادرمه، اما دوستش دارم.
دیدن موج بزرگ کسایی که مادر پدرای خوبی ندارن واقعا ناراحتم میکنه، اما حتما همشون قوی تر از من و امثال من بودن که سرنوشت براشون اینطور رقم زده.
قطعا، ذاتشون توانایی کشش این سختی رو خواهد داشت.
هیچ چیزی بی دلیل نیست.
زندگی ارومم رو مدیون پدر مادر خوبم ام.
پدر مادر من فوق العاده ان. نه اینکه بخوان بیش از حد انتظار روشن فکری نشون بدن، خیلی راحت و آزاد بزارنم، ولی همیشه تمام سعیشون رو کردن تا منو درک کنن و جوری بزرگم کنن که قوی و مستقل باشم.
الگوم مادرمه، ارتباطمون واقعا خوبه، و این اواخر تصمیم گرفتم هیچچیز رو ازش پنهان نکنم چون هیچوقت چون خودش شاید زیاد باهام موافق نبوده لجبازی های عجیب غریب نکرده و راهنماییم کرده.
خودش منو به صداقت دعوت کرده، منم قبولش میکنم. و باهاش صادقم حتی درباره اینکه شاید بخوام با پسری صمیمی بشم که خوشش نمیاد ازش، ولی بهش میگم. میدونم دونستنش بهتر از ندونستنشه.
پدرم هم، مهربونه. قلبا مهربونه. خستگیاشو داره ولی خب وقتی حالش خوبه، میگه میخنده و سعی میکنه بخندونتمون و خوشحالمون کنه. شاید یکم باهاش نامهربونی میکنم خودم چون روحیش حساس تر از من و مادرمه، اما دوستش دارم.
دیدن موج بزرگ کسایی که مادر پدرای خوبی ندارن واقعا ناراحتم میکنه، اما حتما همشون قوی تر از من و امثال من بودن که سرنوشت براشون اینطور رقم زده.
قطعا، ذاتشون توانایی کشش این سختی رو خواهد داشت.
هیچ چیزی بی دلیل نیست.
Forwarded from برنامه ناشناس
والدین بخش عظیمی از یک آدم رو شکل میدن و می سازن.
بهش حد و مرز نشون میدن، براش یه آیندهی فرضی ترسیم میکنن، باعث میشن دچار خیلی از اختلالها بشه؛ اما در نهایت خودشون هم از چیزی که ساختهن راضی نیستن، مسئولیت افتضاحی که به بار آوردهن رو قبول نمیکنن.
پس لطفا تا زمانى كه به حد بالايي از مسئوليت پذيري نرسيدين پاي يه موجود ديگه رو به اين دنيا باز نكنيد :)
والدین بخش عظیمی از یک آدم رو شکل میدن و می سازن.
بهش حد و مرز نشون میدن، براش یه آیندهی فرضی ترسیم میکنن، باعث میشن دچار خیلی از اختلالها بشه؛ اما در نهایت خودشون هم از چیزی که ساختهن راضی نیستن، مسئولیت افتضاحی که به بار آوردهن رو قبول نمیکنن.
پس لطفا تا زمانى كه به حد بالايي از مسئوليت پذيري نرسيدين پاي يه موجود ديگه رو به اين دنيا باز نكنيد :)
Forwarded from برنامه ناشناس
از بچگی واقعا تو محیط بدی بزرگ شدم
پدرم اعتیاد داشت و مامانم خرج خونه رو میداد هرشب و هرروز دعوا بود بگو با دست با فحش رکیک با کتک با چاقو
تو کوچیکترین سنی که بکنی کابوس میدیدم که پدر مادرم یا منو میکشن یا هم دیگه رو
یکی از بزرگترین دلیل دعواهای مادرپدرم این بود که من قبل از ۷سالگی نقاشی کشیدم مادرم داره با چاقو پدرمو میکشه
برادرم از ۱۲سالگی سیگاری شد
الان که ۱۸سالم شده هنوزم کابوس اون روزا رو میبینم تا چند هفته پیش که پدرم اوردوز کردن و فوت کردن
نمیدونم ناراحت باشم یا نه
پدرم ادم خوبی بودن به کسی جز خودشون بدی نکردن واقعا به فکر همه بودن و از ته قلب کمک به دیگران و دوست داشتن اما بدی ای نمونده بود که به خودش نکرده باشه:)
منم قطعا اسیب میدیدم وقتی میدیدم پدرم هیچ ارزشی برای خودش قائل نیست
اما خب به هرحال هنوز زنده ایم و اینجاییم
از بچگی واقعا تو محیط بدی بزرگ شدم
پدرم اعتیاد داشت و مامانم خرج خونه رو میداد هرشب و هرروز دعوا بود بگو با دست با فحش رکیک با کتک با چاقو
تو کوچیکترین سنی که بکنی کابوس میدیدم که پدر مادرم یا منو میکشن یا هم دیگه رو
یکی از بزرگترین دلیل دعواهای مادرپدرم این بود که من قبل از ۷سالگی نقاشی کشیدم مادرم داره با چاقو پدرمو میکشه
برادرم از ۱۲سالگی سیگاری شد
الان که ۱۸سالم شده هنوزم کابوس اون روزا رو میبینم تا چند هفته پیش که پدرم اوردوز کردن و فوت کردن
نمیدونم ناراحت باشم یا نه
پدرم ادم خوبی بودن به کسی جز خودشون بدی نکردن واقعا به فکر همه بودن و از ته قلب کمک به دیگران و دوست داشتن اما بدی ای نمونده بود که به خودش نکرده باشه:)
منم قطعا اسیب میدیدم وقتی میدیدم پدرم هیچ ارزشی برای خودش قائل نیست
اما خب به هرحال هنوز زنده ایم و اینجاییم
Forwarded from برنامه ناشناس
دوستشون دارما ولی احمقن
احمقای دوستداشتنی البته بعضی وقتا میخوام خفشون کنم
دوستشون دارما ولی احمقن
احمقای دوستداشتنی البته بعضی وقتا میخوام خفشون کنم
Forwarded from برنامه ناشناس
تو پنج سالگی یه خودکشی فکر میکردم طوری که حس میکردم هیچ راهی برای فرار از خانواده ندارم ،نمیخوام ادامه بدم، کلمات من و همه کسایی که از دردهاشون میگن برای اونایی که یه لحظه ای ام حالشون خوبه سمه. مثل این میمونه دلت میخواد بری تو باتلاق اما انتظار نداشته باشی گیر بیوفتی نمیدونم میگیرین چی میگم یانه.
حس میکنم تهشو دیدم ، دیگه دنیا شده خاکستری، نه تیره است نه روشن یه چیز به معنیه.
عین فیلای افریقا شدم یه افسانه ژاپنی هس که میگه ابتدای حیات زمین، اونا کوچیک بودن و هرکدوم یه رنگی داشتن بعدا هعی طمع کردنو دلشون خواس بزرگ بشن همینطورم شد بزرگ و بزرگ ترشدن تا اینکه یهو با حقیقت طبیعت ظالم روبرو شدن و اون هیکل گنده توشون موند اما اون بزرگی دل از توشون رفت ، بزرگی دل هم که بره بی رنگ میشی
گیر میکنی بین سیاه و سفید.
راه زندگی دروغ به خودته.
افسانه ژاپنی ام دروغ بود از خودم سمبل کردم
تو پنج سالگی یه خودکشی فکر میکردم طوری که حس میکردم هیچ راهی برای فرار از خانواده ندارم ،نمیخوام ادامه بدم، کلمات من و همه کسایی که از دردهاشون میگن برای اونایی که یه لحظه ای ام حالشون خوبه سمه. مثل این میمونه دلت میخواد بری تو باتلاق اما انتظار نداشته باشی گیر بیوفتی نمیدونم میگیرین چی میگم یانه.
حس میکنم تهشو دیدم ، دیگه دنیا شده خاکستری، نه تیره است نه روشن یه چیز به معنیه.
عین فیلای افریقا شدم یه افسانه ژاپنی هس که میگه ابتدای حیات زمین، اونا کوچیک بودن و هرکدوم یه رنگی داشتن بعدا هعی طمع کردنو دلشون خواس بزرگ بشن همینطورم شد بزرگ و بزرگ ترشدن تا اینکه یهو با حقیقت طبیعت ظالم روبرو شدن و اون هیکل گنده توشون موند اما اون بزرگی دل از توشون رفت ، بزرگی دل هم که بره بی رنگ میشی
گیر میکنی بین سیاه و سفید.
راه زندگی دروغ به خودته.
افسانه ژاپنی ام دروغ بود از خودم سمبل کردم
Forwarded from برنامه ناشناس
اگه یک روز بهم بگن در جایگاهی هستی که میتونی یه قانون مهم وضع کنی
قانونی میذارم که نسبت به بچه دار شدن زوج ها سختگیری بشه
ینی هر دو نفری که ازدواج میکنن اجازه بچه دار شدن نداشته باشن ( بر خلاف تفکر اکثر مردم، این موضوع اصلا شخصی نیست)
یکسری شرایط و ملاک ها باید داشته باشن که تایید شه
اگه تایید شد که بچه دار میشن...
اگه نشد یا باید سعی کنن شرایطشون رو تغییر بدن که تایید بشن
یا بچه دار شدن رو فراموش کنن
بچه دار شدن بدون صلاحیت مجازات قانونی داشته باشه.
اینجوری هیچ بچه ای تو فقر به دنیا نمیاد
هیچ بچه ای تو خانواده بد به دنیا نمیاد
در نتیجه بد پرورش داده نمیشه
آسیب روانی نمیبینه
به معنای واقعی انسان پرورش داده میشه
فقط تولید مثل اتفاق نمیوفته..
اگه یک روز بهم بگن در جایگاهی هستی که میتونی یه قانون مهم وضع کنی
قانونی میذارم که نسبت به بچه دار شدن زوج ها سختگیری بشه
ینی هر دو نفری که ازدواج میکنن اجازه بچه دار شدن نداشته باشن ( بر خلاف تفکر اکثر مردم، این موضوع اصلا شخصی نیست)
یکسری شرایط و ملاک ها باید داشته باشن که تایید شه
اگه تایید شد که بچه دار میشن...
اگه نشد یا باید سعی کنن شرایطشون رو تغییر بدن که تایید بشن
یا بچه دار شدن رو فراموش کنن
بچه دار شدن بدون صلاحیت مجازات قانونی داشته باشه.
اینجوری هیچ بچه ای تو فقر به دنیا نمیاد
هیچ بچه ای تو خانواده بد به دنیا نمیاد
در نتیجه بد پرورش داده نمیشه
آسیب روانی نمیبینه
به معنای واقعی انسان پرورش داده میشه
فقط تولید مثل اتفاق نمیوفته..
Forwarded from برنامه ناشناس
مشکل زیادی ندارن، خوبن و دوستشون دارم.
تنها چیزی که رو مخمه اینه که بابام درمورد بیرون رفتن کمی بهم گیر میده. مثلا بهش میگم میخوام برم بیرون، میگه تو که دیروز بیرون بودی! انگار مثلا چون دیروز بهم خوش گذشته امروز دیگه نباید بگذره. یا مثلا یه چیز خیلی مسخره اینه که بابام فقط اجازه میده دو ساعت بیرون باشم! وقتی هم میگم که زمان کمیه میگه تازه زیادم هست توی دو ساعت چیکار میکنی من میتونم توی دو ساعت برم تا تهران!
پسر هستم
مشکل زیادی ندارن، خوبن و دوستشون دارم.
تنها چیزی که رو مخمه اینه که بابام درمورد بیرون رفتن کمی بهم گیر میده. مثلا بهش میگم میخوام برم بیرون، میگه تو که دیروز بیرون بودی! انگار مثلا چون دیروز بهم خوش گذشته امروز دیگه نباید بگذره. یا مثلا یه چیز خیلی مسخره اینه که بابام فقط اجازه میده دو ساعت بیرون باشم! وقتی هم میگم که زمان کمیه میگه تازه زیادم هست توی دو ساعت چیکار میکنی من میتونم توی دو ساعت برم تا تهران!
پسر هستم