دوست جوانم، دیگر کاری از من برنمیآید. اولش همیشه سلیقهٔ آدم زیادی خوب میشود —آدم وقتی گرسنه باشد شیرینی مارزیپن و خاویار لازم ندارد. من به جایی رسیدهام که دیگر هیچ زنی به نظرم حقیقتاً جذاب نیست. هیچ عیب و ایرادی از نظرم پنهان نمیماند. این ناتوانی جنسی است. لباسها و شکمبندها به چشمم نامرئیاند. دیگر گول رنگ و لعاب و عطر و بو را نمیخورم. خودم دیگر دندان ندارم، ولی کافی است زنی دهانش را باز کند تا بگویم چندتا دندانِ پُرکرده دارد. در واقع، این همان مشکلی بود که کافکا موقع نوشتن داشت: همهٔ عیب و ایرادها را میدید —چه مال خودش و چه مال آدمهای دیگر را. بیشترِ ادبیات را آدمهای معمولی و ناشی مثل زولا و دانونتسیو تولید میکنند. من در تئاتر همان عیب و ایرادهایی را میدیدم که کافکا در ادبیات میدید، و همین موضوع ما را به هم نزدیک کرد. ولی عجیب اینجاست که وقتی نوبت به قضاوت دربارهٔ تئاتر میرسید، کافکا بهکلی کور میشد. نمایشنامههای بیارزش ییدیشِ ما را به عرش میرساند، یک دل نه صد دل عاشق زن هنرپیشهٔ آشغالی به اسم مادام چیسیک شد. وقتی فکرش را میکنم که کافکا عاشق آن موجود بود و خوابش را میدید، بهخاطر بشر و توهماتش شرمنده میشوم. خب، جاودانگی زیاد سخت نمیگیرد. هرکسی که بر حسب تصادف با مرد بزرگی در ارتباط باشد همراه او قدم به وادی جاودانگی میگذارد، اغلب هم با وضعیتی ناهنجار.
• دوست کافکا، آیزاک باشویس سینگر ترجمهٔ مژده دقیقی
• دوست کافکا، آیزاک باشویس سینگر ترجمهٔ مژده دقیقی
یه عکس از کتابی که این روزا دارید میخونید با این لینک ناشناس برام بفرستید. (عکس کتاب درسی نباشه ترجیحاً).