Lost
The Cranberries
Feel the storm is coming in
I wonder where should I begin
In the past
In the past
I feel I'm dwelling in the past
I know the time is moving fast
I wonder where should I begin
In the past
In the past
I feel I'm dwelling in the past
I know the time is moving fast
پاسخی ممکن به این پرسش همگانی که «چرا آن زن را که چندان زیبا نیست اینهمه دوست میداری؟»
شاید دقیقاً ناهمخوانیها، تیکهای جزئی، عدمتقارنهای چهره، چین و چروکها، انحنای ناخوشایند ظریفِ دهان، کشیدگیِ زیادیِ صورت، بینیِ فقطکمیبرآمده، یا همهٔ خصوصیاتی که معمولاً «زیبا» و «دلربا» بهشمار نمیروند، همچون نهانگاههاییاند برای پنهان شدنِ فرد عاشق، تا دیگران به عشق او پی نبرند، همچون، به قول بنیامین، نهانگاههای پربرگِ درختان که پرندگان در آنها پناه میگیرند.
چهرهای که مطلقاً نقصی ندارد و زیباییِ تاموتمام است، جایی برای پنهان شدن ندارد. و از آن مهمتر، این نقصهای مینیمال ضمناً در حکم استراحتگاههاییاند برای بازایستادن عاشق از کارِ طاقتفرسای ستودن چهرهای که از آن او نیست، بازنشستن از خیالپردازی در باب عمق نفسگیر رنجی که از زیبایی میبریم، زیرا بیشک تجربهٔ زیباییِ زنانه همواره با نوعی عذاب همراه است. نقصهای چهره، چینهای نهچندان دلربا، یکوری راه رفتنهای ناپیدا و لکههای کمابیش نامرئیِ بدن معشوق به عاشق رخصت میدهند تا با معشوق همدلی کند، و هرازگاهی از این عذاب تجربهٔ شکوهِ معشوق در چشم او اندکی بیاساید. بگذار دیگران تا ابد در حل این معمّا وابمانند که چرا اینیکی و نه اینهمه «دختر زیبای» دیگر.
• ایدههای منثور - امید مهرگان
شاید دقیقاً ناهمخوانیها، تیکهای جزئی، عدمتقارنهای چهره، چین و چروکها، انحنای ناخوشایند ظریفِ دهان، کشیدگیِ زیادیِ صورت، بینیِ فقطکمیبرآمده، یا همهٔ خصوصیاتی که معمولاً «زیبا» و «دلربا» بهشمار نمیروند، همچون نهانگاههاییاند برای پنهان شدنِ فرد عاشق، تا دیگران به عشق او پی نبرند، همچون، به قول بنیامین، نهانگاههای پربرگِ درختان که پرندگان در آنها پناه میگیرند.
چهرهای که مطلقاً نقصی ندارد و زیباییِ تاموتمام است، جایی برای پنهان شدن ندارد. و از آن مهمتر، این نقصهای مینیمال ضمناً در حکم استراحتگاههاییاند برای بازایستادن عاشق از کارِ طاقتفرسای ستودن چهرهای که از آن او نیست، بازنشستن از خیالپردازی در باب عمق نفسگیر رنجی که از زیبایی میبریم، زیرا بیشک تجربهٔ زیباییِ زنانه همواره با نوعی عذاب همراه است. نقصهای چهره، چینهای نهچندان دلربا، یکوری راه رفتنهای ناپیدا و لکههای کمابیش نامرئیِ بدن معشوق به عاشق رخصت میدهند تا با معشوق همدلی کند، و هرازگاهی از این عذاب تجربهٔ شکوهِ معشوق در چشم او اندکی بیاساید. بگذار دیگران تا ابد در حل این معمّا وابمانند که چرا اینیکی و نه اینهمه «دختر زیبای» دیگر.
• ایدههای منثور - امید مهرگان
بهتر است آدم در یک تصادف پیشبینینشدهای بمیرد تا هرگز به دست بستر بیماری به مرگ سپرده نشود. مرگ از آن جهت که بر ترسها و به طور کلی بر قیودات پایان میدهد، بشارت بزرگی است و آخرین شاهکار خداست. اما خوب، ما نوکرش هستیم. اجازه بدهید کمی نیز آلوده گردیم و بعد ممکن است اصلاً خود به سراغش برویم و دستپاچهاش سازیم.
• منصور قندریز، نامه به پرویز کاردان، ۱۳۳۷
[امروز قندریز با اتوموبیلاش به درّهای نزدیک سدّ کرج درمیغلتد و مرگ را دستپاچه میسازد.]
• منصور قندریز، نامه به پرویز کاردان، ۱۳۳۷
[امروز قندریز با اتوموبیلاش به درّهای نزدیک سدّ کرج درمیغلتد و مرگ را دستپاچه میسازد.]
ما ممکن است دو لب باشیم که نفَسی واحد از آن میگذرد. این دو لب در بالا و پایینِ یک حرف قرار دارد. ولی دهان بسته نیست و حرف میگذرد و تا زمانی که حرف از میان دو لب مشترکِ ما میگذرد ما با هم زندهایم. [~] نفَسی که از آن دو لبِ باز بیرون میآمد، نفسی بود سراسر نمک، سراسر عسل. تو خون را دیدهای، من نمک و عسل را دیدهام.
• آزاده خانم و نویسندهاش - رضا براهنی
• آزاده خانم و نویسندهاش - رضا براهنی