The Feelings
Meimuna – Où vont les Tempêtes
Tu m'avais dit que tu savais
Que les murs pouvaient tomber
بهم گفته بودی که میدونستی که دیوارا ممکنه فرو بریزن
Et quand tu entendais
Le vent se lever
Je me souviens que tu avais peur
Que j'avais mis mes mains sur ton coeur
و یادم میاد که هر وقت که صدای وزیدن باد رو میشنیدی، میترسیدی
که من دستامو روی قلبت گذاشته بودم
Je me souviens qu'on nous avait dit
Que tout serait bientôt fini
یادمه که بهمون گفته بودن همه چی زود تموم میشه
Un carré de lune tombait
Sur nos yeux qui se cherchaient
نور ماه توی چشمامون که دنبال همدیگه میگشتیم افتاده بود
J'avais comme des serpents
Qui se battaient dans le ventre
Au pied du lit de nos parents
On attendait que se fatigue l'ouragan
توی دلم پروانهها بالاپایین میپریدن ( اشوب بود دلم) و پایین تخت مامان و بابا، منتظر بودیم که طوفان بخوابه
Et tout doucement, la nuit
Nous invitait dans ses palais infinis
و شب با ملایمت ما رو به قصرهای بی پایانش دعوت میکرد
Je me souviens que tu avais peur
Que j'avais mis mes mains sur ton coeur
Je me souviens qu'on nous avait dit
Que tout serait bientôt fini
یادم میاد که هر وقت صدای باد بلند میشد میترسیدی
و اینکه دستهامو روی قلبت گذاشته بودم
و اینکه بهمون گفته بودن همه جی خیلی زود تموم میشه
Soudain un soleil s'est jeté
Sur le bleu de l'Horizon
یهو خورشید توی دل آبی افق پدیدار شد
Et tes larmes semblaient s'évaporer
Sous ses rayons
و انگار که اشکها زیر اشعههای گرمش، بخار شده بودن و به هوا رفته بودن
Au loin, la vallée brillait
Par la lumière que la neige reflète
Tandis que je me demandais
Où vont les tempêtes
اون دورها، در حالی که من از خودم میپرسیدم: پس طوفان کجا رفت؟ دره یپوشیده از برف زیر نور خورشید میدرخشید.
• مائده ترجمه کرده.
Que les murs pouvaient tomber
بهم گفته بودی که میدونستی که دیوارا ممکنه فرو بریزن
Et quand tu entendais
Le vent se lever
Je me souviens que tu avais peur
Que j'avais mis mes mains sur ton coeur
و یادم میاد که هر وقت که صدای وزیدن باد رو میشنیدی، میترسیدی
که من دستامو روی قلبت گذاشته بودم
Je me souviens qu'on nous avait dit
Que tout serait bientôt fini
یادمه که بهمون گفته بودن همه چی زود تموم میشه
Un carré de lune tombait
Sur nos yeux qui se cherchaient
نور ماه توی چشمامون که دنبال همدیگه میگشتیم افتاده بود
J'avais comme des serpents
Qui se battaient dans le ventre
Au pied du lit de nos parents
On attendait que se fatigue l'ouragan
توی دلم پروانهها بالاپایین میپریدن ( اشوب بود دلم) و پایین تخت مامان و بابا، منتظر بودیم که طوفان بخوابه
Et tout doucement, la nuit
Nous invitait dans ses palais infinis
و شب با ملایمت ما رو به قصرهای بی پایانش دعوت میکرد
Je me souviens que tu avais peur
Que j'avais mis mes mains sur ton coeur
Je me souviens qu'on nous avait dit
Que tout serait bientôt fini
یادم میاد که هر وقت صدای باد بلند میشد میترسیدی
و اینکه دستهامو روی قلبت گذاشته بودم
و اینکه بهمون گفته بودن همه جی خیلی زود تموم میشه
Soudain un soleil s'est jeté
Sur le bleu de l'Horizon
یهو خورشید توی دل آبی افق پدیدار شد
Et tes larmes semblaient s'évaporer
Sous ses rayons
و انگار که اشکها زیر اشعههای گرمش، بخار شده بودن و به هوا رفته بودن
Au loin, la vallée brillait
Par la lumière que la neige reflète
Tandis que je me demandais
Où vont les tempêtes
اون دورها، در حالی که من از خودم میپرسیدم: پس طوفان کجا رفت؟ دره یپوشیده از برف زیر نور خورشید میدرخشید.
• مائده ترجمه کرده.