اما بعد، بعدها، وقتی که دیگر مادرم پیر شدهبود و من چهلسالی داشتم همان سوال را دوباره پرسیدم. بهار بود. با هم رفته بودیم پارک، یکی از همین پارکهای کنار بزرگراهها. ویلچرش را به سختی هلمیدادم تا سربالایی را رد کنیم. حرفمان گلانداخته بود و همینطور پینگپنگی میگفتیم و میرفتیم. هنوز میتوانست حرف بزند. بالای تپه که رسیدیم گفتم: بدری میترسی؟
گفت: اصلا.
گفتم: قضیه تخممرغ رو یادته؟
گفت: تخممرغ!؟ نه یادم نیست.
گفتم: شش سالم بود، سر شبنم حامله بودی.
گفت: یادم نیست.
برایش کل جریان را تعریف کردم. گفتم همین تخممرغ همیشه نجاتم داده، وقتهایی که خودش سر کار بوده، وقتهای مجردی، توی سربازی، توی سفر، توی بیپولیهای عجیبوغریب، همیشه، همیشه به دادم رسیده. غذای بی دردسری که مثل آب خوردن یک وعدهام را پر کرده. ولی هیچوقت هم واقعا تخم مرغ نبوده. لحظه به لحظهاش را برایش گفتم. گفتم که چه اتفاقی افتاد که اینقدر برایم مهم شد.
خندید و گفت: نمیدونم اینو از کجام درآوردم اما میدونم که نمیترسم.
گفتم: ولی واقعا بعدش چی میشه؟
گفت: همینطور تخممرغ اندر تخممرغ اندر تخممرغ.
گفت: همهشون همون تخممرغه فقط شکلهاشون فرق میکنه.
گفت: قبولش کنی خودت راحتتری.
گفت: نخواه که بدونی.
گفت: تو روغنش رو زیاد میکنی.
گفت: نخواه، اولا که نمیفهمی دوما همین ندونستن خودش انگیزهی زندگیه.
دقیقا در دورهای بودم که همهی بچهها سوالهای اساسی را میپرسند: ز کجا آمدهام و به کجا میروم آخر.
مادرم گفت: خب معلومه از توی شکم مادرهامون.
گفتم: ولی چطوری میریم اونجا.
کمی فکر کرد و گفت: باید یکی دعا کنه.
گفتم: یعنی اگه من دعا کنم خواهربرادردار میشم؟
گفت: اگه واقعا بخوای میشی.
شروع کردم به دعاکردن و عجیب اینکه تاثیر دعاهایم را روی شکم مادرم میدیدم. چهار پنج ماه بعد خواهرم به دنیا آمد و هیچوقت نفهمید که بابت زندگیش چقدر مدیون آن دعاهای شبانه بوده.
برای یک بچهی شش ساله قضیهی ز کجا آمدهام به همین راحتی حل میشود، با دعا، مخصوصا که نتیجهاش را هم عینا دیده باشد ولی آنطرف معادله همچنان بیجواب مانده بود: به کجا میروم آخر؟
درست در ماه آخری که خواهرم با هر بار دعای من بزرگ و بزرگتر میشد دوباره پی سوالم را گرفتم.
مادرم گفت: پس هنوز یادت نرفته.
گفتم: من از مردن میترسم.
گفت: اصلا ترس نداره. مردن خودش یه جور زنده شدنه.
گفتم: یعنی چی!؟
گفت: فرض کن که توی یه تخممرغ بزرگ داری زندگی میکنی. مثل جوجهها که توی تخممرغ هستن. به نظرت اونها وقتی اونجا هستن از بیرونش خبر دارن؟
گفتم: نه.
گفت: ما هم وقتی میمیریم مثل اون جوجهها هستیم که از تخممرغ خودمون بیرون میآیم. ولی تا نمیریم از اونطرف خبردار نمیشیم.
بعد به شکم نه ماههاش دست کشید و گفت: به نظرت شکمم مثل تخممرغ نیست؟
• پیمان هوشمندزاده
گفت: اصلا.
گفتم: قضیه تخممرغ رو یادته؟
گفت: تخممرغ!؟ نه یادم نیست.
گفتم: شش سالم بود، سر شبنم حامله بودی.
گفت: یادم نیست.
برایش کل جریان را تعریف کردم. گفتم همین تخممرغ همیشه نجاتم داده، وقتهایی که خودش سر کار بوده، وقتهای مجردی، توی سربازی، توی سفر، توی بیپولیهای عجیبوغریب، همیشه، همیشه به دادم رسیده. غذای بی دردسری که مثل آب خوردن یک وعدهام را پر کرده. ولی هیچوقت هم واقعا تخم مرغ نبوده. لحظه به لحظهاش را برایش گفتم. گفتم که چه اتفاقی افتاد که اینقدر برایم مهم شد.
خندید و گفت: نمیدونم اینو از کجام درآوردم اما میدونم که نمیترسم.
گفتم: ولی واقعا بعدش چی میشه؟
گفت: همینطور تخممرغ اندر تخممرغ اندر تخممرغ.
گفت: همهشون همون تخممرغه فقط شکلهاشون فرق میکنه.
گفت: قبولش کنی خودت راحتتری.
گفت: نخواه که بدونی.
گفت: تو روغنش رو زیاد میکنی.
گفت: نخواه، اولا که نمیفهمی دوما همین ندونستن خودش انگیزهی زندگیه.
دقیقا در دورهای بودم که همهی بچهها سوالهای اساسی را میپرسند: ز کجا آمدهام و به کجا میروم آخر.
مادرم گفت: خب معلومه از توی شکم مادرهامون.
گفتم: ولی چطوری میریم اونجا.
کمی فکر کرد و گفت: باید یکی دعا کنه.
گفتم: یعنی اگه من دعا کنم خواهربرادردار میشم؟
گفت: اگه واقعا بخوای میشی.
شروع کردم به دعاکردن و عجیب اینکه تاثیر دعاهایم را روی شکم مادرم میدیدم. چهار پنج ماه بعد خواهرم به دنیا آمد و هیچوقت نفهمید که بابت زندگیش چقدر مدیون آن دعاهای شبانه بوده.
برای یک بچهی شش ساله قضیهی ز کجا آمدهام به همین راحتی حل میشود، با دعا، مخصوصا که نتیجهاش را هم عینا دیده باشد ولی آنطرف معادله همچنان بیجواب مانده بود: به کجا میروم آخر؟
درست در ماه آخری که خواهرم با هر بار دعای من بزرگ و بزرگتر میشد دوباره پی سوالم را گرفتم.
مادرم گفت: پس هنوز یادت نرفته.
گفتم: من از مردن میترسم.
گفت: اصلا ترس نداره. مردن خودش یه جور زنده شدنه.
گفتم: یعنی چی!؟
گفت: فرض کن که توی یه تخممرغ بزرگ داری زندگی میکنی. مثل جوجهها که توی تخممرغ هستن. به نظرت اونها وقتی اونجا هستن از بیرونش خبر دارن؟
گفتم: نه.
گفت: ما هم وقتی میمیریم مثل اون جوجهها هستیم که از تخممرغ خودمون بیرون میآیم. ولی تا نمیریم از اونطرف خبردار نمیشیم.
بعد به شکم نه ماههاش دست کشید و گفت: به نظرت شکمم مثل تخممرغ نیست؟
• پیمان هوشمندزاده
هیچ دو برگی از یک درخت مشابه یکدیگر نیستند؛ هیچ دو نفری در جهان نیست که چهره ای دقیقاً یکسان و ساختار یکسانی با یکدیگر داشته باشند. هالر می گوید: «ساختار داخلی بدن هیچ انسانی دقیقا مشابه با انسان دیگر نیست؛ سیستم عصبی و رگ های خونی در میلیون ها میلیون عنصر تنوع و تمایز ایجاد می کند. این تفاوت چنان عظیم است که به سختی می توان در میان آن ها شباهتی یافت.» اگر در چشم یک آناتومیست این تفاوت بدین شکل جلوه می کند، پس درباره ی قدرت ها و نیروهای بسیار متنوع و نادیدنیِ درونِ این ارگانیزاسیون های پیچیده چه باید گفت؟ آیا نمی توان گفت هر انسان، جدا از شباهت ظاهری به یکدیگر، در آنالیزِ نهایی (بخاطر این ساختارِ درونیِ فردیِ یکتا) به خودی خود یک کیهان منحصر به فرد و قیاس ناپذیر است؟
• یوهان گوتفرید هردر - در کتاب ایدهها
• یوهان گوتفرید هردر - در کتاب ایدهها
🍓1