The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
Allure
Fifth Dawn
احساس می‌کنم توان ادامه دادن ندارم.
@Emood
روز‌ جمعه‌ی ایده‌آل.

• Hans Thoma
• Pierre-auguste Renoir
• Maurice Buchin
• Emile Bernard.
Starry Eyes
The Weeknd
چشمان پرستاره.
The Feelings
تصویری از لئونارد کوهن که جونی میچل‌و بغل کرده • ۱۹۶۷.
تصویری مرغوب از دیوید بویی که دستش‌و روی شانه‌ی تیلدا سوینتون گذاشته و تیلدا سوینتون هم، دستش‌و روی دست دیوید بویی.
January 10, 2016
‏خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را می‌دید می‌فهمید جایی بی‌گناهی را کشته‌اند.

سوگ سیاوش - شاهرخ مسکوب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"We (artists) tend to look at the world as some usable substance..."

• David Bowie
گربه‌ی خسته‌م.

© Sleeping Cat • Javier Mayoral.
Mood.

© Heidrun Rathgeb.
هیچ‌یک از ما آنطور که دلش می‌خواسته نتوانسته است پوست‌کلفت شود. از ژیل که بپرسم: «چطوری؟» جواب می‌دهد: «می‌گذرد.» و من همه‌اش دلم می‌خواهد ازش بپرسم: «چه‌جور؟» ژیل، شیوه‌یِ گذراندنِ زندگی‌اش این است که از هیچ‌چیز تعجب نکند. اگر درباره‌یِ کسی با او حرف بزنیم او را می‌شناسد. اگر قصه‌ای بخواهیم برایش نقل کنیم جزئیاتی را که فقط خودش می‌داند به آن اضافه می‌کند. برنار سرمشقِ زندگی‌اش همینگوی است. برنار درباره‌یِ جنگ، درباره‌یِ گاوبازی، درباره‌یِ مشروباتِ الکلی، و به‌طورِ فرعی درباره‌یِ زن، چیزها می‌داند. وقتی‌که به سنِ مناسب برسد قصد دارد یک ریشِ توپی بگذارد و زمستان‌ها برای شکارِ اردکِ وحشی به مرداب‌هایِ یخ‌زده برود و اگر لازم باشد گلوله‌ای در کله‌یِ خود خالی کند و بی‌آنکه توضیحی در این‌باره بدهد از دنیایِ ما کنار بکشد. آنتوان، مرادش آقای تست است. شیوه‌یِ گذراندنِ زندگی‌اش این است که عواطفش را به‌ضربِ ریاضیات سرکوب کند و ابهام را با نیشترِ تشریح بشکافد. اما من، من دلم می‌خواست جان وین یا ویلیام هولدن بودم، یکی از آن لندهورهایِ بلغمیِ کم‌حرف که آرامشِ فیل را دارند و خونسردیِ ایرلندی را و آسودگیِ کانگورو را، از آنها که تپانچه‌شان را در لحظه‌یِ آخر درمی‌آورند ولی هیچ‌وقت تیرشان به خطا نمی‌رود و وقتی‌که سلاحشان را غلاف می‌کنند می‌گویند: «طفلک، تقصیرِ خودش بود.» (البته در فیلم‌هایِ دوبله اینطور می‌گویند.) از بختِ بد، وزنِ من فقط شصت کیلوست، موهایم دارد می‌ریزد و تپانچه هم که ندارم. دیگر از من گذشته است که بتوانم پوست‌کلفت شوم.

هیچ‌کدام از ما واقعاً پوست‌کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانیِ محتاطانه و درویشانه داریم که به‌میزانِ مساوی از محبت و بی‌اعتنایی تشکیل شده است، به‌اضافه‌یِ مقداری بدجنسی که روابطِ میانِ افراد را تحمل‌پذیر می‌سازد. از هم می‌پرسیم: «چطوری؟» و بی‌آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می‌دهیم: «بد نیستم.» نیکولا یک روز نقل می‌کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه‌ها یک مرغِ دریایی را گرفتند و با صابونِ مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین‌که پرنده رویِ دریا نشست، چون بال‌وپرش چربی نداشت، یکهو تویِ آب فرورفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می‌گفت که بی‌اعتنایی چربیِ روح است، مانع می‌شود که آدم غرق شود. وقتی‌که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می‌شویم. و همچنین به خودمان.


«بد نیستم، شما چطورید؟»
• کلود روا • ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی