In the Darkest Night I Will Be on My Own
Mustafa Avşaroğlu
تو در من جاری شده ای. خودت میدانی؟
حتما میدانی...
• بهمن فرسی
حتما میدانی...
• بهمن فرسی
تلخم (تو فکر میکنی مثل همیشه) و گرفتهام.
نه جدایی من از یک خاکِ معلوم. نه جدایی من از تو و نه جدا و گره خورده. و پر از یأس. غمِ سنگینِ سمجی تمام ذهنم و حتی حس میکنم خون و استخوانم را اشغال کرده است. و عمیقاً نمیدانم چه غمی. اما حس میکنم؛ غمِ جدایی. غمِ دوری. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جداییِ تن از تن. جدایی انسان از انسان. دوریِ انسان از خودش. دوری دو انسان که در پشت میز کافهیی نشستهاند و فقط بهاندازهی دو فنجان قهوه و یک زیرسیگاری از هم فاصله دارند. دوری دو انسان که دست در بازوی هم کردهاند و از پیادهرو میگذرند. و دوری من و تو با همهی یادهای تپندهی نزدیک. و بازهم با این همه نمیدانم چه غمی. غمِ یک غبن. غبنی چاره ناپذیر.
غمِ خطاکاریِ ذهنی. غمِ خطازدگی.
• بهمن فرسی
«حرفهایی با خودم میان راه»
مجلهٔ نگین؛ شمارهٔ ۳۳: بهمن ۱۳۴۶
نه جدایی من از یک خاکِ معلوم. نه جدایی من از تو و نه جدا و گره خورده. و پر از یأس. غمِ سنگینِ سمجی تمام ذهنم و حتی حس میکنم خون و استخوانم را اشغال کرده است. و عمیقاً نمیدانم چه غمی. اما حس میکنم؛ غمِ جدایی. غمِ دوری. نه جدایی من از یک خاک معلوم. نه جدایی من از تو. و نه جداییِ تن از تن. جدایی انسان از انسان. دوریِ انسان از خودش. دوری دو انسان که در پشت میز کافهیی نشستهاند و فقط بهاندازهی دو فنجان قهوه و یک زیرسیگاری از هم فاصله دارند. دوری دو انسان که دست در بازوی هم کردهاند و از پیادهرو میگذرند. و دوری من و تو با همهی یادهای تپندهی نزدیک. و بازهم با این همه نمیدانم چه غمی. غمِ یک غبن. غبنی چاره ناپذیر.
غمِ خطاکاریِ ذهنی. غمِ خطازدگی.
• بهمن فرسی
«حرفهایی با خودم میان راه»
مجلهٔ نگین؛ شمارهٔ ۳۳: بهمن ۱۳۴۶
Raj
Peyman Salimi
باین آب تشنه بودم، گوارا
شوق دیدارت فنایم کرد
رمیدم، نگسستم، نگارا
دست چالاکت رهایم کرد.
شوق دیدارت فنایم کرد
رمیدم، نگسستم، نگارا
دست چالاکت رهایم کرد.
۱.
در روز تعطیلی که البته نخواهم داشت، صبح به کافهای که وجود ندارد میروم و یک سینی صبحانهی انگلیسی برای خودم تدارک میبینم چون بلخره محال است از یک صبحانهی انگلیسی، بشود استوری بدی گذاشت، به همراه یک آیسلاته، چون اسمش با کلاس است. بلخره ریختو پاش هزینه دارد. تا ظهر در پارکی که نزدیک خانهمان است با دوربینی که ندارم از اطرافم عکسمیگیرم، باران نمیبارد و بسیار گرم است، هوا عالیست، خورشید میگاید. تا ظهر بین خیابانها و کوچههای کاهگلی شهرم خودم را پاسکاری میکنم؛ شهرم بسیار زیباست، همهجاش شبیه به هم است؛ همهجاش تخمیست. وقت ناهار است...
در روز تعطیلی که البته نخواهم داشت، صبح به کافهای که وجود ندارد میروم و یک سینی صبحانهی انگلیسی برای خودم تدارک میبینم چون بلخره محال است از یک صبحانهی انگلیسی، بشود استوری بدی گذاشت، به همراه یک آیسلاته، چون اسمش با کلاس است. بلخره ریختو پاش هزینه دارد. تا ظهر در پارکی که نزدیک خانهمان است با دوربینی که ندارم از اطرافم عکسمیگیرم، باران نمیبارد و بسیار گرم است، هوا عالیست، خورشید میگاید. تا ظهر بین خیابانها و کوچههای کاهگلی شهرم خودم را پاسکاری میکنم؛ شهرم بسیار زیباست، همهجاش شبیه به هم است؛ همهجاش تخمیست. وقت ناهار است...
۲.
هوس آش کردهام. راه میروم. کنار خیابان در پیادهروِ تمیز شهرم که پر از کثافت است یک آشپز وجود ندارد که آشنمیپزد پس آش نمیخورم. به راهم ادامه میدهم.
دلم میخواهد نقاشی بکشم. در گوشهای سهپایهمیاندازم، بوم را روی سهپایه چفت میکنم، قلممو را در میآورم، صدای موتور میآید، موتوری با دو سرنشین مسلَح؛ بوم و گوشیام را میدزدند، پس نقاشی کشیدن و نوشتن ادامهی داستان برایم امکانپذیر نیست.
هوس آش کردهام. راه میروم. کنار خیابان در پیادهروِ تمیز شهرم که پر از کثافت است یک آشپز وجود ندارد که آشنمیپزد پس آش نمیخورم. به راهم ادامه میدهم.
دلم میخواهد نقاشی بکشم. در گوشهای سهپایهمیاندازم، بوم را روی سهپایه چفت میکنم، قلممو را در میآورم، صدای موتور میآید، موتوری با دو سرنشین مسلَح؛ بوم و گوشیام را میدزدند، پس نقاشی کشیدن و نوشتن ادامهی داستان برایم امکانپذیر نیست.