The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
دوهفته پیش ، بعد از سه‌سال رفتم که ببینمش. نهصد و بیست و هشت کیلومتر مسیر رو رفتم برای دیدن چشماش ، اینجا فقط پنج دقیقه به شهرشون مونده بود. قلبم از شدت شوق داشت ازجاش درمیومد و این صبح از همه صبح‌های زندگیم قشنگ‌تربود.
توی تمام اون مسیر ۱۳ ساعته ، من بوی موهاش رو از زمین و‌آسمون حس می‌کردم...
این عکس برام بیشتر از یه سفره، بالاتر از یه شهره. اولین برفی که دیدم. اولین باری که دمای زیر صفر رو تا دندونام حس کردم. اولین اشکی که از شوق توی چشمام یخ زد.
دل‌انگیز‌ترین و سردترین آذرماه رو مدیون این سفرم.
اوایل کروناست
که سه ماه بود همدیگرو ندیده بودیم
و بعد از سه ماه
واقعا سه روز و دو شب زندگی کردیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای اولین بار عزیزامو بعد از ماه‌ها دوری دیدم. ساعت‌ها کنار هم تو ایوون پتوپیچ مینشستیم. حرف میزدیم، میخندیدیم، گریه میکردیم. گاهیم سکوت میکردیم و آهنگ گوش میدادیم.
دلتنگم. "بمونید"
سفر و خاطرات.
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
یک

این مائیم که در هم می‌شکنیمش،
تنها ما، خودِ ما،
آنچه را که یگانه است و تقسیم‌ناپذیر.


دو

و بعد از خلالِ عمری طولانی، طولانی
می‌کوشیم به‌کوری، کری و بیهودگی
تا تاروپودهای بی‌شمار و بنیادی جهان را
به‌ هم وصله کنیم.


سه

باید می‌مردیم در کودکی
در اوجِ دانش‌مان، بر فرازِ فروتنی‌مان
اما ما زنده‌ایم، درحالی‌که دائماً می‌کوشیم تا بدوزیم
و چیزهای ناجور را به هم وصله کنیم.


چهار

زیباست که می‌میریم گاه‌به‌گاه
و عاقبت برای همیشه.


• از خلالِ یک زندگی - یانوش پیلینسکی
• ترجمه‌ی مرتضا ثقفیان