The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
طلوع آفتاب ساحل بودیم،
هیچی نمیگفتیم ولی میدونستم که همو میشنویم،
خورشید که طلوع کرد یه چیزی تو دل ما شکل گرفت که هنوزم حسش میکنیم.
این‌ها پیامای ناشناس شماست دوستان، فقط چون خیلی‌ها متن و عکسشون رو جدا می‌فرستن و برای اینکه پست‌ها نظم بهتری داشته باشن نمی‌تونم مستقیم از ربات فروارد کنم. مجبورم متن رو به مدیا اضافه کنم بعد بفرستم.
شمال. یک جایی بین راه. باد می‌پییچید لای آفتاب‌گردون‌ها.
جزیره ی مایورکا٫ اسپانیا
این یه روستای کوچک ماهی گیری بود
خیلی خلوت و پر آرامش
مردم خون گرم و منظره های زیبا…
شمال. این درخت به قدری بزرگ بود که رفتیم زیر ریشه‌هاش که بالا زده بود نشستیم. بارون میومد و هربار نفس می‌کشیدم سرخوش‌تر می‌شدم.
یه مسافرت با دوتا از بهترین دوستام بود...
داشتیم سر و صدا میکردیم و میخندیدیم یه دفعه چشممون خورد به این قاب و برای یک ساعت بدون هیچ حرفی خیره بودیم به این زیبایی‌‌ها :)
من این عکسو از بچه ها گرفتم که داشتن خیلی شاد و بی دغدغه تو آب بازی می‌کردن و اون پیرمرد تنها و ناراحت، پارادکس جالبی ایجاد کرده بود.
• سارا
یه سفر کوتاه به یکی از روستاهای کُرد نشین بود،
همه چی قشنگ بود و زندگیم انقدر تاریک و بی حس نبود.
باغ شهر کُلور که بعد از ماسوله‌ست، یه جای آروم با کوچه باغ های رویایی...
یادش بخیر.
شبای سرد کویر ساعت دو شب یه عده خواب بودن یه عدمون اومدیم تو حیاط آتیش درست کردیم و سیب زمینی انداختیم توش؛
یادمه سیب زمینی ها سفت بودن ولی خب مهم نبود.
باغ‌های زردآلو کلور.
دیدار دوست ۱۲ ساله =)
وطنی که هیچوقت نداشته‌ام
همچون غربیتی که تجربه نکرده‌ام!
(بهترین سفر زندگی! نمیدونم منظورتون چیه من همش تو راه‌م)
اینجا بعد سه سال دوستای دوران دبیرستانم و دیدم
تو شهری که شهرم نبود اما اونجا درس خونده بودم و بهترین آدما رو پیدا کردم
سفر خوبی بود... :)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با دوستام اولین بار با قطار رفتیم شیرگاه و حقیقتا بهترین و قشنگترین سفرم بود انقدر که همه چی زیبا بود و حس خوب گرفتم فقط.
دوهفته پیش ، بعد از سه‌سال رفتم که ببینمش. نهصد و بیست و هشت کیلومتر مسیر رو رفتم برای دیدن چشماش ، اینجا فقط پنج دقیقه به شهرشون مونده بود. قلبم از شدت شوق داشت ازجاش درمیومد و این صبح از همه صبح‌های زندگیم قشنگ‌تربود.
توی تمام اون مسیر ۱۳ ساعته ، من بوی موهاش رو از زمین و‌آسمون حس می‌کردم...
این عکس برام بیشتر از یه سفره، بالاتر از یه شهره. اولین برفی که دیدم. اولین باری که دمای زیر صفر رو تا دندونام حس کردم. اولین اشکی که از شوق توی چشمام یخ زد.
دل‌انگیز‌ترین و سردترین آذرماه رو مدیون این سفرم.
اوایل کروناست
که سه ماه بود همدیگرو ندیده بودیم
و بعد از سه ماه
واقعا سه روز و دو شب زندگی کردیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای اولین بار عزیزامو بعد از ماه‌ها دوری دیدم. ساعت‌ها کنار هم تو ایوون پتوپیچ مینشستیم. حرف میزدیم، میخندیدیم، گریه میکردیم. گاهیم سکوت میکردیم و آهنگ گوش میدادیم.
دلتنگم. "بمونید"
سفر و خاطرات.
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••