The Feelings
4.95K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
موسیقی و خاطرات.
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
Forwarded from The Feelings
Passion
The hellecasters
برای وقت‌هایی که تنهایی.
The White Orchard by Vincent van Gogh (1888).
اگه دوست داشتید، یک عکس، ویدیو یا حتی گیف از «بهترین سفر زندگی‌تون‌» رو به همراه توصیف اون لحظه یا اون سفر، با این لینک به صورت ناشناس برام بفرستید‌. سعی می‌کنم همه رو بذارم اینجا.
The Feelings pinned «اگه دوست داشتید، یک عکس، ویدیو یا حتی گیف از «بهترین سفر زندگی‌تون‌» رو به همراه توصیف اون لحظه یا اون سفر، با این لینک به صورت ناشناس برام بفرستید‌. سعی می‌کنم همه رو بذارم اینجا.»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه کتاب خونه تو تکسیم استانبول بود دلم میخواست چند ساعت وایسم اونجا و فقط نگاه کنم خیلی حس خوبی بهم میداد اون مغازه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فقط گوش کن خودت حسش میکنی
طلوع آفتاب ساحل بودیم،
هیچی نمیگفتیم ولی میدونستم که همو میشنویم،
خورشید که طلوع کرد یه چیزی تو دل ما شکل گرفت که هنوزم حسش میکنیم.
این‌ها پیامای ناشناس شماست دوستان، فقط چون خیلی‌ها متن و عکسشون رو جدا می‌فرستن و برای اینکه پست‌ها نظم بهتری داشته باشن نمی‌تونم مستقیم از ربات فروارد کنم. مجبورم متن رو به مدیا اضافه کنم بعد بفرستم.
شمال. یک جایی بین راه. باد می‌پییچید لای آفتاب‌گردون‌ها.
جزیره ی مایورکا٫ اسپانیا
این یه روستای کوچک ماهی گیری بود
خیلی خلوت و پر آرامش
مردم خون گرم و منظره های زیبا…
شمال. این درخت به قدری بزرگ بود که رفتیم زیر ریشه‌هاش که بالا زده بود نشستیم. بارون میومد و هربار نفس می‌کشیدم سرخوش‌تر می‌شدم.
یه مسافرت با دوتا از بهترین دوستام بود...
داشتیم سر و صدا میکردیم و میخندیدیم یه دفعه چشممون خورد به این قاب و برای یک ساعت بدون هیچ حرفی خیره بودیم به این زیبایی‌‌ها :)
من این عکسو از بچه ها گرفتم که داشتن خیلی شاد و بی دغدغه تو آب بازی می‌کردن و اون پیرمرد تنها و ناراحت، پارادکس جالبی ایجاد کرده بود.
• سارا
یه سفر کوتاه به یکی از روستاهای کُرد نشین بود،
همه چی قشنگ بود و زندگیم انقدر تاریک و بی حس نبود.
باغ شهر کُلور که بعد از ماسوله‌ست، یه جای آروم با کوچه باغ های رویایی...
یادش بخیر.
شبای سرد کویر ساعت دو شب یه عده خواب بودن یه عدمون اومدیم تو حیاط آتیش درست کردیم و سیب زمینی انداختیم توش؛
یادمه سیب زمینی ها سفت بودن ولی خب مهم نبود.