The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
چشم‌هایش باز بود امّا آنچه را می‌دید با چشم نمی‌دید. مثل اینکه هرچه می‌دید از تاریکیِ اتاق می‌دید امّا در میانِ استخوان‌هایِ کله‌یِ خویش می‌دید. آنچه با چشم می‌دید تاریکی بود امّا پشتِ این تاریکی را با پشتِ چشمِ خود می‌دید. پشتِ تاریکی، همه‌چیز درهم‌ و گیج بود و صدایِ یکسر و ملایمی می‌داد. همه‌چیز درهم و آشفته، ناهنجار و لیز بود. گویی همه‌چیز از یک سرازیری به پایین سُر بخورد و ناگهان بالا بیاید. بعد از رفتار بازمانَد و باز در سرازیری لیز بخورد.
اکنون مثل اینکه چیزی بخواهد از میانِ ژرفایِ سبزرنگِ دریایی پرخروش بیرون آید و او نگذارد.
می‌کوشید دهلیزِ خاطرِ خود را مسدود کند.


به‌دزدی‌رفته‌ها • ابراهیم گلستان
سبک همینگوی.pdf
424.2 KB
حکایت ترجمه‌ی سبکِ همینگوی به فارسی
مرتضی سیدی‌نژاد


از متن:
«قصه‌ی اولی را که از همینگوی به زبان فارسی خواندم، آقای خیلی محترمی که پدر مملکت را هم درآورد، ترجمه کرده بود. اما اصلاً همینگوی نبود. قصه را به‌صورت یک قصه‌ای که هست تعریف می‌کرد و نه به‌عنوان بنایی جلوی خواننده. این رفت آنجا و این‌طور گفت و چه‌کار کرد و بعد هم مُرد یا عروسی کرد یا دررفت. اما در قصه این مطرح نیست. آنچه مطرح است، این است که همین چرت‌وپرت را چگونه می‌گویند که درست دربیاید. اما این آقا، قصه‌ی همینگوی، آن هم چه قصه‌ای، برف‌های کلیمانجارو، را طوری ترجمه کرده بود که اگر همینگوی آن را خوانده بود، خیلی زودتر خودش را می‌کشت!» (ابراهیم گلستان در گفت‌وگو با دویچه‌وله‌ی فارسی، ۲۰۱۰).


• فصلنامه‌ی مترجم، شماره‌ی ۷۵
22194 (Norman's Theme)
Takahiro Obata
بیداری زیاد مرگ را به همراه می‌آورد.
The Feelings
Photo
Autumn Tale (1998) • Eric Rohmer
Gemide (On Board) Soundtrack (Original Mix)
Uğur Yücel
زمان هایی پیش می آید، عزیز دلم، که متقاعد می شوم برای هیچگونه ارتباط انسانی مناسب نیستم. به طور یقین من شیفته خواهرم هستم، و در لحظه دعوت از او حقیقتاً خوشحال شدم که دوست داشت با من بیاید. خرسند بودم که لذت این سفر را به او می دهم و می توانم به خوبی از او مواظبت کنم، چون مواظبت کردن از دیگری، آرزوی نهانی و همیشگی من است که نه کسی می داند و نه، شاید، باور می کند – ولی وقتی بعد از سه چهار ساعت مسافرت با همدیگر، در یک کوپه نشستن و صبحانه خوردن، در لایت مریتس با او خداحافظی کردم تا به دادگاه بروم، احساس خوشحالی کردم و یک نفس راحت کشیدم. از باز یافتن تنهایی چنان آرامشی کردم که هرگز نمی توانستم در حضور خواهرم به آن دست یابم. چرا، عزیزم، چرا؟ آیا تا به حال تجربه ای نسبتاً مشابه این را نسبت به کسی که دوستش داری داشته ای؟ حال ما به هیچ وجه استثنایی و غیر عادی نبود، چون با صمیمیت از هم جدا شدیم، و شش ساعت بعد دوباره صمیمانه همدیگر را ملاقات کردیم. و آن هم اتفاقی منحصر به فرد نبود، فردا، پس فردا، هر وقت دیگر هم همین وضع تکرار خواهد شد.

• فرانتس کافکا