The Feelings
تصویری از آلن دلون و رومی اشنایدر، در حال رقصیدن در خانهشان • پاریس ۱۹۵۹.
تصویری از دیوید بویی و الیزابت تیلور • لسآنجلس ۱۹۷۵ • عکس از تِری اُ نیل.
© Terry O'Neill
© Terry O'Neill
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Listening to Pink Floyd.
• عشق و ابلیس و زخم - مانا روانبد
[~]
حالا لابد خودت هم فهمیدهای شاید این آخرین نامهای باشد که برایت مینویسم و چون آخرین نامه یادِ آدم میماند جای پُر گُفتن و پرت گفتن و خشم و دلخوری حتی نیست.
[~]
درک و اشراقهای آنی، که مثل شلّاقی نادیدنی، گاهی حتی وسطهای کارهای بیخودی، آدم را غافل یکهو میگیرد، یکی هم برای من این روزها این بوده است: آلودهی عمرِ بیهوده که میشوی ـــدر اینجا آلودهتر، و چاقوی این بیهودگی هم کُندتر و مصرّترـــ و پاییزهای منتهی به زمستانِ ممتد و بیخودی که سالها ببینی، ملتفت خواهی شد آدمیزاد تا یکجایی و تا یک لحظهای عطرها و اتفاقات و آدمها و آرزوها و تصمیمها را «به یاد میسپارد»، در یاد نگه میدارد که بداند «چهکار میخواهد بکند» و چهها که خواهد شد و اصلاً دوست دارد طی عمر چگونه کند، چه نشود و چه بشود؛ و از یکجایی میبیند آیندهای منتظرش نیست، که همالان خودش در آینده است و فکر کردن به «آینده» دیگر به آخر رسیده، و فقط «به یاد میآورد» آدمی، یعنی چیزی به یاد نمیسپارد که یادش بماند تا بعدی در آینده ـــبه یاد میآورد یا امروزش را دارد سراسر از یاد میبرد.
[~]
و مابعدِ عشق و تنگناهای فقرِ شدید، دیدن و بهحس دریافتنِ «نخستین مرگِ مفاجا» هم از آن نقطههای مرزیِ زندگیِ آدمیست. بعدش، خیالِ مرگ، شاید همچون شمشیرِ داموکلس، بالای سرِ ثانیهها آهیخته و رجزخوان است. وسط کارهایی که در پیش میگیری تا مأمن لذت یا موجدِ شناخت یا محمل کیفوری باشند، مدام، و بیهوا، ارزش و هودهی هرچه میکنی را با تهدیدِ مرگ خواهی سنجید؛ اینقدر بیهوا و ناپیدا مواجه میشوی با این تصویرِ زشت که انگار ناگهان کنار پنجرهی اتاقت صدای بربطِ عتیقی از صحاریِ حجاز به گوشت برسد. فکر نکن از پس این نقطهی «عطف» و گشتن، لابد و لاجرم لذتطلب میشوی، حرفگوشنکن، نخواه، لجوج. البته خدا کند اینجوری بشوی، وگرنه روزهای عمرت را باد، چون غبارِ سرگردانی در صحاریِ دور، مدام جابهجا میکند.
[~]
یکبار یادم هست بهت گفتم «داستان میخوانم همچون آن هفت ساعتی که از پسِ مرگِ عزیزی بر من گذشت». اشتباه در پرسش و پیشفرض تو از چیزهاست. دوگانهها زشت و گولزنندهاند وقتی گمان کنی مرزهاشان سفت و صُلب و سخت است، یا خیلی از هم دورند و اصلاً فکر کنی چیزهایی معین و معلوماند. «کلمه» و «زندگی» دو چیزِ منفکِ از هم نیستند. واقعیت کلمه است. زخم زبان چشیدهای؟ واقعیتی برهنهتر از روبهرو شدن با زخمهای زبانی؟ جراحتش از رخمهای مزمن و چرکآلودِ تنت عمیقتر است. دردش فراموشنشدنی.
[~]
این همه واردِ به قاطیغوریاسهای پرت شدم که حرف داشت یادم میرفت: غریبهشدنِ یک آدمِ آشنا، هم در گذر زمان ـــیعنی گذشتن از دلخوریها و رنجیدنهاـــ اتفاق میافتد، هم، وقتی داستانی میخوانی و داستاننویس آشناها را غریبه میکند، غریبه میکند که ببیند، که بهتر ببیند، که زخمها را زبانی کند، ماندگارتر، فهمیدنی، شخصیهای غیرشخصی. و اگر زخمها را نلیسی جز دُچارماندن چاره که نداری. اول کسی که زخمش را لیسید ابلیس بود: مقداری از آدمی که همیشه با او سفر میکند و میخواهد تنش بشکافد. بعضی زخمها کیفیتِ مفاجا دارند، ناگهان خبر از بیماریِ پنهانی میدهند، آن مرضی که با اولین زخمِ عشق، بحران تن و روح آدمی را خبر میدهد، و زخمها غافل میگیرند، و ولت نمیکنند تا آنجایی که یکهو میخواهی دیگر «به یاد نسپاری» ـــآنک زمانِ نسیان! اشراق همین متوجه زخم شدن است. دنبالش در آسمان نباید گشت، که آلودگیِ عُمری دارد. در همین آلودگیهای عمریِ مردمانِ روزگار، زخمنشانه و دردنشانهای بسیاری ریخته که از آن نباید گذشت.
[~]
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتِ نوشتن این نامه نه ولی حالا به نیتِ پراکندنِ غبارِ ملالِ دوست و آشنای عزیزی این سطرها را خواستم اینجا بگذارم که ببیند و «بهل» کند این هولِ هجوم غم و اندوه را،
که
«مَرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد.
در غم شاد باشد.
زیرا که داند آن مُراد در بیمُرادی درپیچیده است.
در آن بیمُرادی امیدِ فرداست،
و در آن مُراد غصهی رسیدنِ بیمُرادی»
(از مقالات شمس)
• تیر ۱۳۹۷
• کوچهی خرداد
• روایت روانبد
[~]
حالا لابد خودت هم فهمیدهای شاید این آخرین نامهای باشد که برایت مینویسم و چون آخرین نامه یادِ آدم میماند جای پُر گُفتن و پرت گفتن و خشم و دلخوری حتی نیست.
[~]
درک و اشراقهای آنی، که مثل شلّاقی نادیدنی، گاهی حتی وسطهای کارهای بیخودی، آدم را غافل یکهو میگیرد، یکی هم برای من این روزها این بوده است: آلودهی عمرِ بیهوده که میشوی ـــدر اینجا آلودهتر، و چاقوی این بیهودگی هم کُندتر و مصرّترـــ و پاییزهای منتهی به زمستانِ ممتد و بیخودی که سالها ببینی، ملتفت خواهی شد آدمیزاد تا یکجایی و تا یک لحظهای عطرها و اتفاقات و آدمها و آرزوها و تصمیمها را «به یاد میسپارد»، در یاد نگه میدارد که بداند «چهکار میخواهد بکند» و چهها که خواهد شد و اصلاً دوست دارد طی عمر چگونه کند، چه نشود و چه بشود؛ و از یکجایی میبیند آیندهای منتظرش نیست، که همالان خودش در آینده است و فکر کردن به «آینده» دیگر به آخر رسیده، و فقط «به یاد میآورد» آدمی، یعنی چیزی به یاد نمیسپارد که یادش بماند تا بعدی در آینده ـــبه یاد میآورد یا امروزش را دارد سراسر از یاد میبرد.
[~]
و مابعدِ عشق و تنگناهای فقرِ شدید، دیدن و بهحس دریافتنِ «نخستین مرگِ مفاجا» هم از آن نقطههای مرزیِ زندگیِ آدمیست. بعدش، خیالِ مرگ، شاید همچون شمشیرِ داموکلس، بالای سرِ ثانیهها آهیخته و رجزخوان است. وسط کارهایی که در پیش میگیری تا مأمن لذت یا موجدِ شناخت یا محمل کیفوری باشند، مدام، و بیهوا، ارزش و هودهی هرچه میکنی را با تهدیدِ مرگ خواهی سنجید؛ اینقدر بیهوا و ناپیدا مواجه میشوی با این تصویرِ زشت که انگار ناگهان کنار پنجرهی اتاقت صدای بربطِ عتیقی از صحاریِ حجاز به گوشت برسد. فکر نکن از پس این نقطهی «عطف» و گشتن، لابد و لاجرم لذتطلب میشوی، حرفگوشنکن، نخواه، لجوج. البته خدا کند اینجوری بشوی، وگرنه روزهای عمرت را باد، چون غبارِ سرگردانی در صحاریِ دور، مدام جابهجا میکند.
[~]
یکبار یادم هست بهت گفتم «داستان میخوانم همچون آن هفت ساعتی که از پسِ مرگِ عزیزی بر من گذشت». اشتباه در پرسش و پیشفرض تو از چیزهاست. دوگانهها زشت و گولزنندهاند وقتی گمان کنی مرزهاشان سفت و صُلب و سخت است، یا خیلی از هم دورند و اصلاً فکر کنی چیزهایی معین و معلوماند. «کلمه» و «زندگی» دو چیزِ منفکِ از هم نیستند. واقعیت کلمه است. زخم زبان چشیدهای؟ واقعیتی برهنهتر از روبهرو شدن با زخمهای زبانی؟ جراحتش از رخمهای مزمن و چرکآلودِ تنت عمیقتر است. دردش فراموشنشدنی.
[~]
این همه واردِ به قاطیغوریاسهای پرت شدم که حرف داشت یادم میرفت: غریبهشدنِ یک آدمِ آشنا، هم در گذر زمان ـــیعنی گذشتن از دلخوریها و رنجیدنهاـــ اتفاق میافتد، هم، وقتی داستانی میخوانی و داستاننویس آشناها را غریبه میکند، غریبه میکند که ببیند، که بهتر ببیند، که زخمها را زبانی کند، ماندگارتر، فهمیدنی، شخصیهای غیرشخصی. و اگر زخمها را نلیسی جز دُچارماندن چاره که نداری. اول کسی که زخمش را لیسید ابلیس بود: مقداری از آدمی که همیشه با او سفر میکند و میخواهد تنش بشکافد. بعضی زخمها کیفیتِ مفاجا دارند، ناگهان خبر از بیماریِ پنهانی میدهند، آن مرضی که با اولین زخمِ عشق، بحران تن و روح آدمی را خبر میدهد، و زخمها غافل میگیرند، و ولت نمیکنند تا آنجایی که یکهو میخواهی دیگر «به یاد نسپاری» ـــآنک زمانِ نسیان! اشراق همین متوجه زخم شدن است. دنبالش در آسمان نباید گشت، که آلودگیِ عُمری دارد. در همین آلودگیهای عمریِ مردمانِ روزگار، زخمنشانه و دردنشانهای بسیاری ریخته که از آن نباید گذشت.
[~]
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتِ نوشتن این نامه نه ولی حالا به نیتِ پراکندنِ غبارِ ملالِ دوست و آشنای عزیزی این سطرها را خواستم اینجا بگذارم که ببیند و «بهل» کند این هولِ هجوم غم و اندوه را،
که
«مَرد آن باشد که در ناخوشی خوش باشد.
در غم شاد باشد.
زیرا که داند آن مُراد در بیمُرادی درپیچیده است.
در آن بیمُرادی امیدِ فرداست،
و در آن مُراد غصهی رسیدنِ بیمُرادی»
(از مقالات شمس)
• تیر ۱۳۹۷
• کوچهی خرداد
• روایت روانبد
Forwarded from The Feelings
بزرگترین باگ خلقت، در ساعتها و روزهای بعد از اتمام یک کتاب بلند، سریال، یا یک دورهمی شلوغ و چند روزه تعریف میشود. خلاء مطلق درجایی اطراف معده که صدالبته ربطی به معده ندارد، و نمیشود با غذا درمانی آن خلاء را پر کرد.
تمام شد و کاش هیچوقت نمیشد.
فکر میکردیم دیر میگذره اما زود گذشت و گذشتنش اصلا حس نشد.
الان که تموم شده انگار کلاش یک خواب بود، خوابی که بعد بیدار شدن ازش، خیلی چیزاشو حتی یادمام نیست و هی تلاش میکنم یادم بیاد چون میدونم خواب محشری بود؛ اما یادم نمیاد خیلی از جاهاشو؛ به همین خاطر سعی میکنم اون چندتا خاطرهی خوبی که تو ذهنم مونده رو بندازم تو تابوت و مومیاییش کنم، چون نمیخوام اصلا از ذهنم پاک یا عوض بشن.
اینم بگمو برم؛ تو زندگیم عدهی کمی میتونن احساساتیم کنن اما اون عدهی کم، خیلی خوب [بد] احساساتیم میکنن.
۲۵/۷ - ۴/۸ | [۱۴۰۰]
فکر میکردیم دیر میگذره اما زود گذشت و گذشتنش اصلا حس نشد.
الان که تموم شده انگار کلاش یک خواب بود، خوابی که بعد بیدار شدن ازش، خیلی چیزاشو حتی یادمام نیست و هی تلاش میکنم یادم بیاد چون میدونم خواب محشری بود؛ اما یادم نمیاد خیلی از جاهاشو؛ به همین خاطر سعی میکنم اون چندتا خاطرهی خوبی که تو ذهنم مونده رو بندازم تو تابوت و مومیاییش کنم، چون نمیخوام اصلا از ذهنم پاک یا عوض بشن.
اینم بگمو برم؛ تو زندگیم عدهی کمی میتونن احساساتیم کنن اما اون عدهی کم، خیلی خوب [بد] احساساتیم میکنن.
۲۵/۷ - ۴/۸ | [۱۴۰۰]
Forwarded from مملکته
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«تو بنزین بریزی آتش بگیری مو چه کار کنم؟زن و بچهات چه کار کنند؟»
-کارگر شرکت نفت و گاز پایبندان که ۵ ماه حقوق طلب داشته میخواسته روی خودش بنزین بریزه، خودکشی کنه
-بیکسی و مظلومیتشون قلب آدم رو آتش میزنه
MaryamMoqaddam
@mamlekate
-کارگر شرکت نفت و گاز پایبندان که ۵ ماه حقوق طلب داشته میخواسته روی خودش بنزین بریزه، خودکشی کنه
-بیکسی و مظلومیتشون قلب آدم رو آتش میزنه
MaryamMoqaddam
@mamlekate