french_dispatch_ver16_xxlg.jpg
1.5 MB
چند پوستر باکیفیت از فیلم The French Dispatch، ساختهی آقای وس اندرسون.
Imminence
SLEEP DEALER
«خطرِ قریبالوقوع»، پستراکی جانانه از گروه وزینِ «دلّالِ خواب».
اکنون بار دیگر طعم زهرآگین مرگ را چشیدهام. هر قدم که در راه زندگی برمیداریم به پیشباز مرگ میرویم و از همان لحظه که به دنیا میآییم برای مردنیم. مرگ در باطن زندگی است و به اندازهی زندگی عادی است ولی با اینهمه پدیدهی عجیبی است که انگار همهچیز را دگرگون میکند. تا چند روز پیش من بر زمین استوارم راه میرفتم ولی یکباره این زمین تهی شد. من نیز تهی شدم و خویشتن من در وجودم مرد. انگار ته کشیدم. همهی این سیونه سال زندگیم، همهی شاخ و برگ این درختی که پروردهی مادرم بود در خاک فرورفت و با ریشه یکی شد. فقط میگریستم و این تنها نشانهی زندگی بود در من. سپس اندکاندک به خود آمدم. افسوس که نمیتوانستم بگویم «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُون» و خود را آسوده کنم. اما در دل میگفتم ای خداوند مرا دریاب. همیشه فکر میکردم که اگر خدایی باشد پیش از همه در وجود مادران است و در یک کلام انسان خدای خود است. و این خدا هم یهوه است و هم مسیح. خشم و سنگدلی و نرمی و مهربانی هر دو را در خود دارد. میخواستم که دستی مرا دریابد و عجیب آنکه این بار نیز هم او بود که به یاری من شتافت. مردهی مادرم بر زندهی من پیروز شد. همهچیز واژگونه شد و دیدم که اکنون من خود، زمین خودم و دیگر منم که باید دانهای را در اعماق خود بپرورم. گرچه این بذر در طلب روشنی خورشید هرگز سر از خاک بیرون نمیکشد ولی در نهانِ تاریک من رشد میکند و گسترش مییابد. زندگی مادرم در من حلول کرد. و اکنون که در کار نوشتنم کولهبار زندگی او را بر دوش میکشم. از برکت بلای این مرگ زندگی همهی نسلهای گذشته را در خویش میبینم. انسان میمیرد و نام و نشانش از یادها میرود ولی انسانیت ماندگار است و دست روزگار نمیتواند آن را برباید. ابدیت را احساس میکنم چون میوهی درختی هستم که به پاس آن باید هرچه شادابتر و خوشگوارتر باشم. پس باید بمانم تا بتوانم جوهر زندگی او را، آنچه را که سالهای سال در نظر داشت و آنی فارغ از اندیشهی آن نبود به ثمر رسانم. حالا مهابت و مسئولیت زندگی کردن در من بیشتر از پیش است. مادرم میخواست که ما آدمهای خوب و خوشبختی باشیم. شاید در این روزگار جمع هر دو اینها محال مینماید. او آرزوهای محال ولی زیبایی داشت. در بیمارستان که بود یک روز به من گفت هنوز زود است. گفتم چی؟ گفت مردن. دلم میخواهد ده سال دیگر زنده بمانم. حالا دیگر میتوانم کمی راحت کنم. خیلی دلم میخواهد تو و مهرانگیز را هم به سرانجامی برسانم و از تنهایی درآیید. من گفتم دیگر حال شما خوب شده است. اگر خودتان را خسته نکنید و بیخود عصبانی نشوید میمانید تا اردشیر را هم زن بدهید. گفت انشاالله. همهی اینها چه زیبا بود و چه محال از آب درآمد.
من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشهی من زندگی میکند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جانسختی میمانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانهای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.
• سوگ مادر - شاهرخ مسکوب
• ۱۸ خردادماهِ ۱۳۴۳
من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشهی من زندگی میکند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جانسختی میمانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانهای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.
• سوگ مادر - شاهرخ مسکوب
• ۱۸ خردادماهِ ۱۳۴۳
🍓1