کدوم واکسنو زدید؟
Anonymous Poll
50%
سینوفارم.
12%
آسترازنکا.
4%
فایزر.
2%
برکت.
21%
نزدم و قصد دارم بزنم.
10%
نمیزنم.
The Racing Heart (Live)
Katatonia
Inside the sickness
Rest
Inside the sickness
Rest
Rest
Inside the sickness
Rest
چطور است اینجور شروع کنم: مردی را در نظر بیاورید چهلساله که از خواب میترسد. از جمع میترسد. از تنهایی میترسد. هیچگاه به آینه نمینگرد. زیرا در آینه دو چشم حیران یکنواخت بر پیشانی صافی مینگرد که عرق پیاپی بر آن میجوشد ـــــ بد نیست. برای شروع بد نیست. بقیهاش کموبیش درست است. تا حالا خیلی شده. درهم و مغشوش. ده سال! فیالواقع هر روز اول ماجرا را زندگی کردهام بعد نوشتهام. نمیشود. نمیشود نشست و نوشت. نمیتوانستم بنویسم. این روزها نوشتن سخت است. نه به دلیل اینکه روزنامه و تلویزیون و سینما خوراک روزانهشان مایههای کار نویسندگان است. نه. نه به دلیل اینکه جامعهشناسی و روانشناسی در دکان نویسندهها را تخته کرده است. نه. این روزها نوشتن سخت است زیرا خوانندهای نیست. یا هست و من نمیتوانم آنها را در نظر بیاورم. نمیتوانم تصور کنم برای چه کسی مینویسم. دهــپانزنده سال پیش میتوانستم کسی را تصور کنم. کسی که حالا تا او را در نظر میآورم میبینم دارد پیر میشود. چینهای پیشانیاش زیاد میشود. چرت میزند. به هنر بیاعتنا شده است. نکند زندگی شگفتیاش را؟ بد نیست. جمله و کلمهی بدی نیست: وقتی زندگی شگفتیاش را از دست داده است، وقتی همهی آنچه به صورت ممکن جلوه میکرد حالا محال شده است، وقتی رویا کابوس است و خاطره دردآور و اندیشه اصرار به فراموش کردن، چطور میتوان نوشت؟ یا خواند؟ ـــــ بد نیست. با همین شروع میکنم: چطور میخواهی بنویسی؟ یا بخوانی؟ ادبیاتی نیست. یا هست و کسی دیگر آن را قبول ندارد. چطور میشود قبولش داشت؟ چطور؟ صبح که به روزنامه نگاه میکنی میبینی جهان پر است از غیر ادبیات، غیر شعر. شب وقتی دستوپایت درد میکند، سرت منگ است، و گلویت به خسخس افتاده و دشوار نفس میکشی، چطور میتوانی آن کلمههایی را بخوانی که میدانی دروغ است؟ چطور میتوانی به آدمهایی علاقهمند بشوی که میدانی غیرواقعی و ساختهی خیالند؟ حالا برای خیال آدمها، حتا اگر نویسنده باشند، ارزشی قائل نیستی. میگویی رویاهاشان برای خودشان خوب است. به درد من و زندگی من نمیخورند. و نه من، هزارتای دیگر مثل من. ما که مثل سگ جان میکنیم و ماجراهای زندگیمان ماجرا نیست. رویدادهای بیسروتهای است که هزارهزار بار، هزار سال است تکرار میشود و برای کسی مهم نیست ـــــ بد نیست. سرنخ که به دست آمد بقیهاش درست میشود. مثل بویی که موقع خواب به دماغ میخورد و میآفریند. مثلاً زنی را. میان خواب و بیداری. زنی که هست و نیست. زنی که هست چون در جایی صدایش هست. شما هم مثل بقیه. شما هم مثل بقیه. نیست چون گوشها تیز میشود و چشم باز میشود. اتاق تاریک. تاریک تاریک. اتاق تاریک و روشن. اتاق نه، سالن. میز مستطیل درازی که سرتاسرش را پر کرده است. و فقط دو صندلی. دو سوی میز. مردی آراسته نشسته در صندلی. روبهروی من خودباخته. من خوداخته! ترکیب عجیبی است: اگر خودباخته شده پس من دیگر چیست؟ نه. درست است. دربارهی همین است که میخواهم بنویسم: منی که خودش را باخته است. باخته. باید سیگار بخرم.
• شب هول - هرمز شهدادی
• شب هول - هرمز شهدادی
Forwarded from The Feelings
کدوم واکسنو زدید؟
Anonymous Poll
50%
سینوفارم.
12%
آسترازنکا.
4%
فایزر.
2%
برکت.
21%
نزدم و قصد دارم بزنم.
10%
نمیزنم.