وقتایی که به شدت ناراحت و کلهم کیریه، تازه یادم میافته چقدر تنهام؛ هر موقع به این حالت دچار میشم، به عمقِ عمیق تنهاییم و پهنای عظیمش پی میبرم.
همیشهم به آدمایی که کسی رو (یا تواناییش رو) دارن که این موقعها باهاش حرف بزنن و کمی خودشونو خالی کنن و محبت بگیرن حسودیم شده.
از کودکی همین بودم؛ به جز چندبار انگشتشماری که یادمه، هیچوقت نشده با کسی واقعا درد و دل کنم. نمیدونم از ضعفه یا چیز دیگهایه اما به هر حال، اوضاع خوبی نیست. اینا چسناله نیست، برای جلب توجه هم نیست، صرفا شرح حاله. درسته میشه اینجا برای عدهی قابل توجهی نوشت، اما یکطرفهست؛ شما میخونیدم و برای من و احوالم فرق چندانی نداره. بیهودهست نوشتنش.
مینویسم، اما شما به روم نیارید. چون این نوشتهها، گداییِ محبت نیست. این نوشتهها، شرح احوال بیاهمیتـه.
همیشهم به آدمایی که کسی رو (یا تواناییش رو) دارن که این موقعها باهاش حرف بزنن و کمی خودشونو خالی کنن و محبت بگیرن حسودیم شده.
از کودکی همین بودم؛ به جز چندبار انگشتشماری که یادمه، هیچوقت نشده با کسی واقعا درد و دل کنم. نمیدونم از ضعفه یا چیز دیگهایه اما به هر حال، اوضاع خوبی نیست. اینا چسناله نیست، برای جلب توجه هم نیست، صرفا شرح حاله. درسته میشه اینجا برای عدهی قابل توجهی نوشت، اما یکطرفهست؛ شما میخونیدم و برای من و احوالم فرق چندانی نداره. بیهودهست نوشتنش.
مینویسم، اما شما به روم نیارید. چون این نوشتهها، گداییِ محبت نیست. این نوشتهها، شرح احوال بیاهمیتـه.
در کودکیِ من دورانی بود که عشقِ شورانگیزی به تو داشتم. بشنو و بیوحشتی این سطور را بخوان. هرگز بدین بیپردگی نزدِ تو اعتراف نکرده بودم. گردشی با کالسکه هنوز در یادِ من است، تو از آسایشگاهی که در آن بستری شده بودی بیرون آمدی و برای آنکه بنمایی به یادِ پسرت بودهای، طرحهایی را که برای من کشیده بودی به من نشان دادی. گمان میکنی که حافظهای دهشتانگیز دارم؟ گردشهای طولانیای که با هم میکردیم، محبتها و نوازشهای مداوم... به یاد میآورم که کنارههای سن بیاندازه غمانگیز بود. وه! آن روزگار برای من دورانِ خوشِ مادری و فرزندی بود. از تو پوزش میخواهم که خوش نامیدم زمانی را که بیگمان برای تو ناخوش بوده است. اما من پیوسته در وجودِ تو حضور داشتم، تو تنها ازآنِ من بودی، تو هم معبودِ من بودی و هم رفیقِ من. شاید تعجب کنی که من بتوانم از روزگاری که آنقدر دور شده است، اینگونه با هیجان و شوق سخن بگویم. خودِ من نیز متعجبم. اگر جریانهای گذشته اینطور زنده و جاندار در ضمیرِ من نقش میبندد، شاید برای آن است که بارِ دیگر آرزویِ مرگ در دلِ من بیدار شده است.
• سطرهایی از نامهی بودلر به مادرش
• ترجمهی محمدعلی اسلامی ندوشن
• ۶ مه ۱۸۶۱
• سطرهایی از نامهی بودلر به مادرش
• ترجمهی محمدعلی اسلامی ندوشن
• ۶ مه ۱۸۶۱
Frosthauch
Neun Welten
ترکیب خوب: فلوت + گیتار و در نیمهها صدای سایرِن و پیانو؛ برای پرورش حسِ غمو Nostalgia در روز جمعه.