Aim For The Sky
The Mayan Factor
So sad so deep in the blue
You hurt from the silence.
You hurt from the silence.
Eula
Baroness
When my bones begin to break
And my head begins to shake
It's my own blood
When my house becomes a cage
And my neighbors turn away
It's my own blood.
And my head begins to shake
It's my own blood
When my house becomes a cage
And my neighbors turn away
It's my own blood.
این حقیقت ندارد که نوشتن کمکم کرده است. ظرفِ هفتهها کلنجاررفتنهایم با داستان، داستان از کلنجار با من دست نکشیده است. نوشتن، همانطور که از اول فکرش را میکردم، یادآور دورانِ مختومهای از زندگیام نبود، بل صرفاً در هیئتِ جملههایی که فقط در ادعا بیطرف بودند بیوقفه ادای یادآوری را درآورده بود. حتا همین حالاش هم گاهی اوقات، انگار که در واکنش به تلنگری درونی، از خواب میپرم، نفسبریدهازوحشت، حس میکنم که از این ثانیه تا آن ثانیه به معنای دقیق کلمه میگندم. هوا در تاریکی چنان ساکن بود که اشیای جهانِ من، تعادلازدستداده، ریسمانگسسته، بیصدا در اطراف به پرواز درمیآیند: دقیقهای دیگر از تمام جهتها در حال سقوط سر میرسند و خفهام میکنند. در این طوفانهای هول، مثلِ حیوانی که دارد میپوسد، جذاب میشوم و، جز در لذتی بیواسطه، آنجا که همهی عواطفم آزادانه با هم بازی میکنند، با وحشتِ عینیِ بیواسطهای یکسره در نَبَردم.
بدیهی است که روایت صرفاً کنشِ حافظه است؛ از طرفِ دیگر هیچچیزی برای استفاده در آینده ذخیره نمیکند، فقط از حالاتِ هول، با کوشش به قصدِ قالببندیشان بهنحوِ مقتضی، لذتکی بیرون میکشد. از کیفِ وحشت است که کیفِ حافظه ایجاد میشود.
• از غم بال درآوردن - پتر هانتکه - ترجمهی پویا رفویی
بدیهی است که روایت صرفاً کنشِ حافظه است؛ از طرفِ دیگر هیچچیزی برای استفاده در آینده ذخیره نمیکند، فقط از حالاتِ هول، با کوشش به قصدِ قالببندیشان بهنحوِ مقتضی، لذتکی بیرون میکشد. از کیفِ وحشت است که کیفِ حافظه ایجاد میشود.
• از غم بال درآوردن - پتر هانتکه - ترجمهی پویا رفویی
وقتایی که به شدت ناراحت و کلهم کیریه، تازه یادم میافته چقدر تنهام؛ هر موقع به این حالت دچار میشم، به عمقِ عمیق تنهاییم و پهنای عظیمش پی میبرم.
همیشهم به آدمایی که کسی رو (یا تواناییش رو) دارن که این موقعها باهاش حرف بزنن و کمی خودشونو خالی کنن و محبت بگیرن حسودیم شده.
از کودکی همین بودم؛ به جز چندبار انگشتشماری که یادمه، هیچوقت نشده با کسی واقعا درد و دل کنم. نمیدونم از ضعفه یا چیز دیگهایه اما به هر حال، اوضاع خوبی نیست. اینا چسناله نیست، برای جلب توجه هم نیست، صرفا شرح حاله. درسته میشه اینجا برای عدهی قابل توجهی نوشت، اما یکطرفهست؛ شما میخونیدم و برای من و احوالم فرق چندانی نداره. بیهودهست نوشتنش.
مینویسم، اما شما به روم نیارید. چون این نوشتهها، گداییِ محبت نیست. این نوشتهها، شرح احوال بیاهمیتـه.
همیشهم به آدمایی که کسی رو (یا تواناییش رو) دارن که این موقعها باهاش حرف بزنن و کمی خودشونو خالی کنن و محبت بگیرن حسودیم شده.
از کودکی همین بودم؛ به جز چندبار انگشتشماری که یادمه، هیچوقت نشده با کسی واقعا درد و دل کنم. نمیدونم از ضعفه یا چیز دیگهایه اما به هر حال، اوضاع خوبی نیست. اینا چسناله نیست، برای جلب توجه هم نیست، صرفا شرح حاله. درسته میشه اینجا برای عدهی قابل توجهی نوشت، اما یکطرفهست؛ شما میخونیدم و برای من و احوالم فرق چندانی نداره. بیهودهست نوشتنش.
مینویسم، اما شما به روم نیارید. چون این نوشتهها، گداییِ محبت نیست. این نوشتهها، شرح احوال بیاهمیتـه.