The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
کرانه‌ی شب می‌دانید کجاست؟

جایی که نور از تاریکی جدا می‌شود و روز از شب جدا می‌شود و خط فارقِ غروب است که چون حلقه‌ای گرد زمین می‌گردد با چرخش خورشید. نور که کم می‌شود، مثل صدای زلزله که از دور می‌آید و شبیه همهمه است، می‌بینم که شب با سرعتی خارق‌العاده زمین را درمی‌نوردد، و غروب می‌آید، و نیمی از جهان ما همیشه زیر نقاب می‌آرامد.

تفریح روزهایی که نمی‌توانستم کاری کنم این بود که غروب‌ها می‌رفتم پشت بام ساختمان ــ‌که از قضا روی تپه‌ای بود‌ــ و تماشای هواپیماهایی می‌کردم که از مهرآباد بلند می‌شدند، خیزشی نرم سوی غروب، و بعد اوج می‌گرفتند؛ من منتظر آن یکی دو دقیقه می‌شدم که هواپیماها گردن می‌کشیدند بلند شوند و از تاریکیِ دشت تهران می‌رسیدند به سرخیِ افق غروب و نقطه‌ی سرخی می‌شدند در آسمانِ رو‌‌ـ‌به‌‌ـ‌تاریکی.

حالا از پنجره‌ی اتاقم نشستن هواپیماها را می‌توانم ببینم تا جایی که می‌رسند به کمرِ برجی گنده و تصویر تمام می‌شود، ساعت از ۱۲ که رد می‌شود تفریح من هم تمام است. در نشستن و برخاستن هواپیماها نمی‌دانم چیست که دوستم می‌رفت پارک می‌کرد در جاده‌ی ساحلیِ پشت فرودگاه، و بلند شدن هواپیماها را از بالای سرش نظاره می‌کرد. و تف توی دریا می‌انداخت و برمی‌گشت بر سر خانه‌ی خیلی قدیمیِ مادربزرگی‌اش.


• کرانه‌ی شب - مانا روانبد - ۲۱ آذرماهِ ۱۳۹۷
Aim For The Sky
The Mayan Factor
So sad so deep in the blue
You hurt from the silence.
Eula
Baroness
When my bones begin to break
And my head begins to shake
It's my own blood
When my house becomes a cage
And my neighbors turn away
It's my own blood.
Et blekt lys lyder
Spurv
پست‌راک حماسی و غم‌انگیز.
این حقیقت ندارد که نوشتن کمکم کرده است. ظرفِ هفته‌ها کلنجاررفتن‌هایم با داستان، داستان از کلنجار با من دست نکشیده است. نوشتن، همان‌طور که از اول فکرش را می‌کردم، یادآور دورانِ مختومه‌ای از زندگی‌ام نبود، بل صرفاً در هیئتِ جمله‌هایی که فقط در ادعا بی‌طرف بودند بی‌وقفه ادای یادآوری را درآورده بود. حتا همین حالاش هم گاهی‌ اوقات، انگار که در واکنش به تلنگری درونی، از خواب می‌پرم، نفس‌بریده‌از‌وحشت، حس می‌کنم که از این ثانیه تا آن ثانیه به معنای دقیق کلمه می‌گندم. هوا در تاریکی چنان ساکن‌ بود که اشیای جهانِ من، تعادل‌ازدست‌داده، ریسمان‌گسسته، بی‌صدا در اطراف به پرواز درمی‌آیند: دقیقه‌ای دیگر از تمام جهت‌‌ها در حال سقوط سر می‌رسند و خفه‌ام می‌کنند. در این طوفان‌های هول، مثلِ حیوانی که دارد می‌پوسد، جذاب می‌شوم و، جز در لذتی بی‌واسطه، آنجا که همه‌ی عواطفم آزادانه با هم بازی می‌کنند، با وحشتِ عینیِ بی‌واسطه‌ای یکسره در نَبَردم.

بدیهی است که روایت صرفاً کنشِ حافظه است؛ از طرفِ دیگر هیچ‌چیزی برای استفاده در آینده ذخیره نمی‌کند، فقط از حالاتِ هول، با کوشش به قصدِ قالب‌بندی‌شان به‌نحوِ مقتضی، لذتکی بیرون می‌کشد. از کیفِ وحشت است که کیفِ حافظه ایجاد می‌شود.


• از غم‌ بال‌ درآوردن - پتر هانتکه - ترجمه‌ی پویا رفویی