اینکه گاهی به خاطر نشون دادن جنبههایی از اخلاقیاتم که واقعی نیست و از خودم در میارم، مورد قضاوت منفی قرار میگیرم برام ناراحت کننده نیست؛ چون اون عدهای که میدونن واقعیت چیه و به اون حرفها اعتنا نمیکنن، برام خوشحالکنندهن.
میان من و تو وقتی برهنه نیستیم همهچیز ساکن است. وقتی برهنه آغاز میکنیم، بعداً میتوانیم پوشانندهترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن باشیم که جریان برقرار است و همهچیز ادامه دارد. دیگران دو اشکال دارند. آنها پوشیده آغاز میکنند، سالها پوشیده ادامه میدهند، و همین که برهنه میشوند همهچیز تمام میشود. یا اینکه برهنه آغاز میکنند، اما آغازی میانشان روی نمیدهد. آن وقت هرکس لباس خودش را میپوشد و هرکدام به راه خود میروند.
شب یک شب دو، بهمن فرسی: ۴۶
شب یک شب دو، بهمن فرسی: ۴۶
کرانهی شب میدانید کجاست؟
جایی که نور از تاریکی جدا میشود و روز از شب جدا میشود و خط فارقِ غروب است که چون حلقهای گرد زمین میگردد با چرخش خورشید. نور که کم میشود، مثل صدای زلزله که از دور میآید و شبیه همهمه است، میبینم که شب با سرعتی خارقالعاده زمین را درمینوردد، و غروب میآید، و نیمی از جهان ما همیشه زیر نقاب میآرامد.
تفریح روزهایی که نمیتوانستم کاری کنم این بود که غروبها میرفتم پشت بام ساختمان ــکه از قضا روی تپهای بودــ و تماشای هواپیماهایی میکردم که از مهرآباد بلند میشدند، خیزشی نرم سوی غروب، و بعد اوج میگرفتند؛ من منتظر آن یکی دو دقیقه میشدم که هواپیماها گردن میکشیدند بلند شوند و از تاریکیِ دشت تهران میرسیدند به سرخیِ افق غروب و نقطهی سرخی میشدند در آسمانِ روـبهـتاریکی.
حالا از پنجرهی اتاقم نشستن هواپیماها را میتوانم ببینم تا جایی که میرسند به کمرِ برجی گنده و تصویر تمام میشود، ساعت از ۱۲ که رد میشود تفریح من هم تمام است. در نشستن و برخاستن هواپیماها نمیدانم چیست که دوستم میرفت پارک میکرد در جادهی ساحلیِ پشت فرودگاه، و بلند شدن هواپیماها را از بالای سرش نظاره میکرد. و تف توی دریا میانداخت و برمیگشت بر سر خانهی خیلی قدیمیِ مادربزرگیاش.
• کرانهی شب - مانا روانبد - ۲۱ آذرماهِ ۱۳۹۷
جایی که نور از تاریکی جدا میشود و روز از شب جدا میشود و خط فارقِ غروب است که چون حلقهای گرد زمین میگردد با چرخش خورشید. نور که کم میشود، مثل صدای زلزله که از دور میآید و شبیه همهمه است، میبینم که شب با سرعتی خارقالعاده زمین را درمینوردد، و غروب میآید، و نیمی از جهان ما همیشه زیر نقاب میآرامد.
تفریح روزهایی که نمیتوانستم کاری کنم این بود که غروبها میرفتم پشت بام ساختمان ــکه از قضا روی تپهای بودــ و تماشای هواپیماهایی میکردم که از مهرآباد بلند میشدند، خیزشی نرم سوی غروب، و بعد اوج میگرفتند؛ من منتظر آن یکی دو دقیقه میشدم که هواپیماها گردن میکشیدند بلند شوند و از تاریکیِ دشت تهران میرسیدند به سرخیِ افق غروب و نقطهی سرخی میشدند در آسمانِ روـبهـتاریکی.
حالا از پنجرهی اتاقم نشستن هواپیماها را میتوانم ببینم تا جایی که میرسند به کمرِ برجی گنده و تصویر تمام میشود، ساعت از ۱۲ که رد میشود تفریح من هم تمام است. در نشستن و برخاستن هواپیماها نمیدانم چیست که دوستم میرفت پارک میکرد در جادهی ساحلیِ پشت فرودگاه، و بلند شدن هواپیماها را از بالای سرش نظاره میکرد. و تف توی دریا میانداخت و برمیگشت بر سر خانهی خیلی قدیمیِ مادربزرگیاش.
• کرانهی شب - مانا روانبد - ۲۱ آذرماهِ ۱۳۹۷
Aim For The Sky
The Mayan Factor
So sad so deep in the blue
You hurt from the silence.
You hurt from the silence.