For Wanda
Silver Mt. Zion
انسان همین شب است، این نیستیِ نابی که در بساطش دربرگیرندهی همهچیز است، قلمرویی سرشار از تصاویر و تصورات. در اوهام و خیالاتِ پریشانش، شب گرداگردش را فراگرفته؛ ناگهان سرِ بریدهی خونآلودی پیشِ پایاش میافتد، شبحِ سفیدی آنسوتَرَک پدیدار میشود، و باز هر دو ناپدید میشوند. آدمی آنهنگامکه در چشمانِ دیگری مینگرد، همین شب را میبیند. شبی که هراس در دل میافکند؛ و یکایکِ ما، در برابرِ شبِ جهان، آونگان و بیتکیهگاهایم.
• @Emood
• @Emood
یک
لبخندش حدودِ ساعتِ نُه را نشان میداد
حرف که میزد
آسمان آبی میشد
آنقدر که دستِ آدمی رنگ میگرفت
نعرهای چنان که نفهمیدم
از دهانش بود
یا از یقهاش؟
گلِ آفتابگردان!
هرگز دهانت را اینگونه
سیاه ندیده بودم.
دو
نامت
از ساقهایم شروع میشود
از دلم عبور میکند
و دهانم را به آتش میکشد
چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند.
سه
تو نمیمیری
همچون پرچمی که سربازانِ بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور میدهی
در تو سرِ گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخهایش به سمتِ کوهستان
کج بود
چشمهای
که پرندگانِ زیادی را شیر میداد
چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند.
چهار
همهچیز آنطور میگذرد
که تو بودی
هنوز از گردهی اسبها در زمستان
بخار بلند میشود
هنوز باد
قوطیِ سم را دور میزند در مزرعه
هنوز میوههایِ کال با درخت صمیمیترند
درختِ گلابی
زیباییِ زنی سالمند را دارد
ماه را به دامن میگیرد
و برگهایش را روشن میکند.
هنوز هیزمِ خیال گرم است
هنوز زنده است و میبافد
یقهام را بالا میدهم
باران
بر کلاهی لبهدار میبارد.
عبورِ حشرهی کوچک
شیارِ باریکی در ذهن ایجاد میکند
و زندانی به زندانبان
طوری خیره میشود
که انگار میخواهد گرهی کوچکی را باز کند
انسان دستبهدست میگردد
و زنجیر
شکلِ قدیمی خود را حفظ میکند.
همهچیز آنطور میگذرد
که تو بودی
امّا
من فرق کردهام
باید باشی و ببینی
اختلافِ سر و دستم را
دعوای پیشانیِ مرا با مشت
باید باشی و ببینی
هر دکمهای که میافتد
سوزنی به فکرِ پیراهنم فرو میرود
با این آتشی که به پا کردهام
از میانِ من ای کاش
رودخانهای میگذشت.
پنج
بگو چه کار کنم
با فلفلی که طعمِ فراق میدهد
با دردی که فصل را نمیشناسد
با خونی که بند نمیآید
بگو چه کار کنم؟
وقتی شادی به دمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک درّه دنبال میکند
دلم شاخهی توتی
که باد
خونش را به درودیوار پاشیده است.
شش
چطور میشود قلبی را پنهان کرد
که اینهمه عاشق است
خبرِ مرگت را که آوردند
تو نبودی
هر بادی که میگذشت
پردهیِ دلم را تکان میداد
تو مردهای
و من هنوز
نگرانِ چینِ پیشانیات هستم.
هفت
مردند
با معمایی در مشت
و ماه
بر داندانهاشان تابید
ریز و درشت.
هشت
گلولهها
با روکشِ مس حرکت میکنند
پرندگان با بال
و انسان
دیگر حرکتی نمیکند.
در دوردست
یک نفر کشته میشود
و پیراهنی رویِ بند
تکان میخورد.
نه
شاعر
حرف که میزنی انگار
سوسنی در صدایت راه میرود.
حرف بزن
میخواهم صدایت را بشنوم
تو باغبانِ صدایت بودی
و خندهات
دستهیِ کبوترانِ سفیدی
که بهیکباره پرواز میکنند.
تو را دوست دارم
چون صدایِ اذان در سپیدهدم
چون راهی که به خواب منتهی میشود
تو را دوست دارم
چون آخرین بستهی سیگار در تبعید.
تو نیستی
و هنوز مورچهها
شیارِ گندم را دوست دارند
و چراغِ هواپیما
در شب دیده میشود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد
از ریل خارج نمیشود.
و من
گوزنی که میخواست
با شاخهایش قطاری را نگه دارد.
•مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
•غلامرضا بروسان
لبخندش حدودِ ساعتِ نُه را نشان میداد
حرف که میزد
آسمان آبی میشد
آنقدر که دستِ آدمی رنگ میگرفت
نعرهای چنان که نفهمیدم
از دهانش بود
یا از یقهاش؟
گلِ آفتابگردان!
هرگز دهانت را اینگونه
سیاه ندیده بودم.
دو
نامت
از ساقهایم شروع میشود
از دلم عبور میکند
و دهانم را به آتش میکشد
چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند.
سه
تو نمیمیری
همچون پرچمی که سربازانِ بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور میدهی
در تو سرِ گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخهایش به سمتِ کوهستان
کج بود
چشمهای
که پرندگانِ زیادی را شیر میداد
چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند.
چهار
همهچیز آنطور میگذرد
که تو بودی
هنوز از گردهی اسبها در زمستان
بخار بلند میشود
هنوز باد
قوطیِ سم را دور میزند در مزرعه
هنوز میوههایِ کال با درخت صمیمیترند
درختِ گلابی
زیباییِ زنی سالمند را دارد
ماه را به دامن میگیرد
و برگهایش را روشن میکند.
هنوز هیزمِ خیال گرم است
هنوز زنده است و میبافد
یقهام را بالا میدهم
باران
بر کلاهی لبهدار میبارد.
عبورِ حشرهی کوچک
شیارِ باریکی در ذهن ایجاد میکند
و زندانی به زندانبان
طوری خیره میشود
که انگار میخواهد گرهی کوچکی را باز کند
انسان دستبهدست میگردد
و زنجیر
شکلِ قدیمی خود را حفظ میکند.
همهچیز آنطور میگذرد
که تو بودی
امّا
من فرق کردهام
باید باشی و ببینی
اختلافِ سر و دستم را
دعوای پیشانیِ مرا با مشت
باید باشی و ببینی
هر دکمهای که میافتد
سوزنی به فکرِ پیراهنم فرو میرود
با این آتشی که به پا کردهام
از میانِ من ای کاش
رودخانهای میگذشت.
پنج
بگو چه کار کنم
با فلفلی که طعمِ فراق میدهد
با دردی که فصل را نمیشناسد
با خونی که بند نمیآید
بگو چه کار کنم؟
وقتی شادی به دمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک درّه دنبال میکند
دلم شاخهی توتی
که باد
خونش را به درودیوار پاشیده است.
شش
چطور میشود قلبی را پنهان کرد
که اینهمه عاشق است
خبرِ مرگت را که آوردند
تو نبودی
هر بادی که میگذشت
پردهیِ دلم را تکان میداد
تو مردهای
و من هنوز
نگرانِ چینِ پیشانیات هستم.
هفت
مردند
با معمایی در مشت
و ماه
بر داندانهاشان تابید
ریز و درشت.
هشت
گلولهها
با روکشِ مس حرکت میکنند
پرندگان با بال
و انسان
دیگر حرکتی نمیکند.
در دوردست
یک نفر کشته میشود
و پیراهنی رویِ بند
تکان میخورد.
نه
شاعر
حرف که میزنی انگار
سوسنی در صدایت راه میرود.
حرف بزن
میخواهم صدایت را بشنوم
تو باغبانِ صدایت بودی
و خندهات
دستهیِ کبوترانِ سفیدی
که بهیکباره پرواز میکنند.
تو را دوست دارم
چون صدایِ اذان در سپیدهدم
چون راهی که به خواب منتهی میشود
تو را دوست دارم
چون آخرین بستهی سیگار در تبعید.
تو نیستی
و هنوز مورچهها
شیارِ گندم را دوست دارند
و چراغِ هواپیما
در شب دیده میشود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد
از ریل خارج نمیشود.
و من
گوزنی که میخواست
با شاخهایش قطاری را نگه دارد.
•مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
•غلامرضا بروسان
در روشنایی فانوس دهنهی بیل و دست گورکن پیدا بود، از گودال خاک بیرون میریخت. مزاری آماده میشد. درخت کنار ایستاده بود. خاموش و انبوه، برگی نمیجنبید. اگر بادی میوزید، زوزهاش بلند میشد. باد تند چرا، باد گلشکافی هم اگر از شمال میآمد، شیونش را بلند میکرد.
عبدالله پای کنار رسید و بیآنکه بخواهد، نشست. خاک را مشت کرد و سپس موهایش را چنگ زد «روزی که رفتی، روزی که آوردنت من کجا بودم؟»
دیگر چه بود؟ کسی تفنگبهدست میدوید، یخچالی جابهجا میشد و انگشتانی بههم مالیده میشدند. خدر دلتنگ بود، سینههایی کوچک و کمپیدا، سینهای سوخت. پرندهای بال گشود و رفت. کشالهی رانی خونین بود و روی زمین کشیده میشد. ساختمانی آجری به هوا میرفت، دستی در هوا آجرها را کنار هم میچید. زنی لیک و شیون میکرد، پیرمردی بندگاوبهدست کنار جاده، روی پاها تا میشد. و دو چشم درشت میشی غنیآبادی توی دیواری پیدا و ناپیدا میشد. چشمها بزرگ و ناگهانی ندیدار میشدند.
• محمدرضا صفدری - سنگ سیاه
عبدالله پای کنار رسید و بیآنکه بخواهد، نشست. خاک را مشت کرد و سپس موهایش را چنگ زد «روزی که رفتی، روزی که آوردنت من کجا بودم؟»
دیگر چه بود؟ کسی تفنگبهدست میدوید، یخچالی جابهجا میشد و انگشتانی بههم مالیده میشدند. خدر دلتنگ بود، سینههایی کوچک و کمپیدا، سینهای سوخت. پرندهای بال گشود و رفت. کشالهی رانی خونین بود و روی زمین کشیده میشد. ساختمانی آجری به هوا میرفت، دستی در هوا آجرها را کنار هم میچید. زنی لیک و شیون میکرد، پیرمردی بندگاوبهدست کنار جاده، روی پاها تا میشد. و دو چشم درشت میشی غنیآبادی توی دیواری پیدا و ناپیدا میشد. چشمها بزرگ و ناگهانی ندیدار میشدند.
• محمدرضا صفدری - سنگ سیاه