Rat Bastards at Every Turn
Pluralone
ترانهی «حرامزادگانِ همواره دونصفت» از «جمعتک».
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Five Easy Pieces (1970) • Bob Rafelson
یک مرد.
ایستاده است، نگاه میکند به ساحل، به دریا. آب دریا پایین است، و آرام. فصل نامعلوم است، و زمان کندگذر.
مرد ایستاده است در باریکهراهی تختهپوش بر ماسهها.
لباس تیره به تن دارد، چهرهاش مشخص است.
چشمان روشنی دارد.
بیحرکت است، نگاه میکند:
دریا، ساحل و آبگیرها. آبگیرهایی راکد، جدا از هم.
در حد فاصل دریا و مردی که نگاه میکند، در دوردست، درست در ساحل دریا مرد دیگری قدم میزند. لباس تیره به تن دارد، چهرهاش از این فاصله نامشخص است. قدم میزند، میرود، برمیگردد، باز میرود و برمیگردد. مسیر رفت و برگشتش مسیر واحدی است، و طولانی.
در جایی در ساحل، سمت راست مردی که نگاه میکند، درخشش نوری جابهجا میشود: آبگیری فرومینشیند، چشمه است انگار، یا باریکهای آب، باریکهی آبهایی که به لحظهای گودال شوره را میانبارند.
در سمت چپ، زنی با چشمان فروبسته نشسته است.
مرد راهسپار به جایی نگاه نمیکند، به هیچجا، مگر به ماسههای جلوی پایش. قدمهاش، در همان فاصلهی دور، پیوسته است و یکنواخت.
مثلث با زن چشمفروبسته کامل میشود. زن نشسته است کنار دیوارهای که محدودهی ساحل را از شهر مجزا میکند.
مردی که نگاه میکند، بین این زن و آن مردی است که در ساحل قدم میزند.
به دلیل حرکت مرد راهسپار، مثلث هم مدام و با آهنگ کند حرکت مرد شکل عوض میکند و بعد، بیآنکه اضلاع به هم بخورد، دوباره شکل میگیرد.
مرد قدمهایش را مثل آدم در بند برمیدارد.
[ عشق • مارگریت دوراس • ترجمهی قاسم روبین ]
ایستاده است، نگاه میکند به ساحل، به دریا. آب دریا پایین است، و آرام. فصل نامعلوم است، و زمان کندگذر.
مرد ایستاده است در باریکهراهی تختهپوش بر ماسهها.
لباس تیره به تن دارد، چهرهاش مشخص است.
چشمان روشنی دارد.
بیحرکت است، نگاه میکند:
دریا، ساحل و آبگیرها. آبگیرهایی راکد، جدا از هم.
در حد فاصل دریا و مردی که نگاه میکند، در دوردست، درست در ساحل دریا مرد دیگری قدم میزند. لباس تیره به تن دارد، چهرهاش از این فاصله نامشخص است. قدم میزند، میرود، برمیگردد، باز میرود و برمیگردد. مسیر رفت و برگشتش مسیر واحدی است، و طولانی.
در جایی در ساحل، سمت راست مردی که نگاه میکند، درخشش نوری جابهجا میشود: آبگیری فرومینشیند، چشمه است انگار، یا باریکهای آب، باریکهی آبهایی که به لحظهای گودال شوره را میانبارند.
در سمت چپ، زنی با چشمان فروبسته نشسته است.
مرد راهسپار به جایی نگاه نمیکند، به هیچجا، مگر به ماسههای جلوی پایش. قدمهاش، در همان فاصلهی دور، پیوسته است و یکنواخت.
مثلث با زن چشمفروبسته کامل میشود. زن نشسته است کنار دیوارهای که محدودهی ساحل را از شهر مجزا میکند.
مردی که نگاه میکند، بین این زن و آن مردی است که در ساحل قدم میزند.
به دلیل حرکت مرد راهسپار، مثلث هم مدام و با آهنگ کند حرکت مرد شکل عوض میکند و بعد، بیآنکه اضلاع به هم بخورد، دوباره شکل میگیرد.
مرد قدمهایش را مثل آدم در بند برمیدارد.
[ عشق • مارگریت دوراس • ترجمهی قاسم روبین ]
For Wanda
Silver Mt. Zion
انسان همین شب است، این نیستیِ نابی که در بساطش دربرگیرندهی همهچیز است، قلمرویی سرشار از تصاویر و تصورات. در اوهام و خیالاتِ پریشانش، شب گرداگردش را فراگرفته؛ ناگهان سرِ بریدهی خونآلودی پیشِ پایاش میافتد، شبحِ سفیدی آنسوتَرَک پدیدار میشود، و باز هر دو ناپدید میشوند. آدمی آنهنگامکه در چشمانِ دیگری مینگرد، همین شب را میبیند. شبی که هراس در دل میافکند؛ و یکایکِ ما، در برابرِ شبِ جهان، آونگان و بیتکیهگاهایم.
• @Emood
• @Emood
یک
لبخندش حدودِ ساعتِ نُه را نشان میداد
حرف که میزد
آسمان آبی میشد
آنقدر که دستِ آدمی رنگ میگرفت
نعرهای چنان که نفهمیدم
از دهانش بود
یا از یقهاش؟
گلِ آفتابگردان!
هرگز دهانت را اینگونه
سیاه ندیده بودم.
دو
نامت
از ساقهایم شروع میشود
از دلم عبور میکند
و دهانم را به آتش میکشد
چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند.
سه
تو نمیمیری
همچون پرچمی که سربازانِ بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور میدهی
در تو سرِ گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخهایش به سمتِ کوهستان
کج بود
چشمهای
که پرندگانِ زیادی را شیر میداد
چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند.
چهار
همهچیز آنطور میگذرد
که تو بودی
هنوز از گردهی اسبها در زمستان
بخار بلند میشود
هنوز باد
قوطیِ سم را دور میزند در مزرعه
هنوز میوههایِ کال با درخت صمیمیترند
درختِ گلابی
زیباییِ زنی سالمند را دارد
ماه را به دامن میگیرد
و برگهایش را روشن میکند.
هنوز هیزمِ خیال گرم است
هنوز زنده است و میبافد
یقهام را بالا میدهم
باران
بر کلاهی لبهدار میبارد.
عبورِ حشرهی کوچک
شیارِ باریکی در ذهن ایجاد میکند
و زندانی به زندانبان
طوری خیره میشود
که انگار میخواهد گرهی کوچکی را باز کند
انسان دستبهدست میگردد
و زنجیر
شکلِ قدیمی خود را حفظ میکند.
همهچیز آنطور میگذرد
که تو بودی
امّا
من فرق کردهام
باید باشی و ببینی
اختلافِ سر و دستم را
دعوای پیشانیِ مرا با مشت
باید باشی و ببینی
هر دکمهای که میافتد
سوزنی به فکرِ پیراهنم فرو میرود
با این آتشی که به پا کردهام
از میانِ من ای کاش
رودخانهای میگذشت.
پنج
بگو چه کار کنم
با فلفلی که طعمِ فراق میدهد
با دردی که فصل را نمیشناسد
با خونی که بند نمیآید
بگو چه کار کنم؟
وقتی شادی به دمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک درّه دنبال میکند
دلم شاخهی توتی
که باد
خونش را به درودیوار پاشیده است.
شش
چطور میشود قلبی را پنهان کرد
که اینهمه عاشق است
خبرِ مرگت را که آوردند
تو نبودی
هر بادی که میگذشت
پردهیِ دلم را تکان میداد
تو مردهای
و من هنوز
نگرانِ چینِ پیشانیات هستم.
هفت
مردند
با معمایی در مشت
و ماه
بر داندانهاشان تابید
ریز و درشت.
هشت
گلولهها
با روکشِ مس حرکت میکنند
پرندگان با بال
و انسان
دیگر حرکتی نمیکند.
در دوردست
یک نفر کشته میشود
و پیراهنی رویِ بند
تکان میخورد.
نه
شاعر
حرف که میزنی انگار
سوسنی در صدایت راه میرود.
حرف بزن
میخواهم صدایت را بشنوم
تو باغبانِ صدایت بودی
و خندهات
دستهیِ کبوترانِ سفیدی
که بهیکباره پرواز میکنند.
تو را دوست دارم
چون صدایِ اذان در سپیدهدم
چون راهی که به خواب منتهی میشود
تو را دوست دارم
چون آخرین بستهی سیگار در تبعید.
تو نیستی
و هنوز مورچهها
شیارِ گندم را دوست دارند
و چراغِ هواپیما
در شب دیده میشود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد
از ریل خارج نمیشود.
و من
گوزنی که میخواست
با شاخهایش قطاری را نگه دارد.
•مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
•غلامرضا بروسان
لبخندش حدودِ ساعتِ نُه را نشان میداد
حرف که میزد
آسمان آبی میشد
آنقدر که دستِ آدمی رنگ میگرفت
نعرهای چنان که نفهمیدم
از دهانش بود
یا از یقهاش؟
گلِ آفتابگردان!
هرگز دهانت را اینگونه
سیاه ندیده بودم.
دو
نامت
از ساقهایم شروع میشود
از دلم عبور میکند
و دهانم را به آتش میکشد
چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند.
سه
تو نمیمیری
همچون پرچمی که سربازانِ بسیاری
در آن شلیک کرده باشند
هر شب به هنگام باد
ماه را از خود عبور میدهی
در تو سرِ گوزنی را دیدم
که هنوز
شاخهایش به سمتِ کوهستان
کج بود
چشمهای
که پرندگانِ زیادی را شیر میداد
چطور میتواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند.
چهار
همهچیز آنطور میگذرد
که تو بودی
هنوز از گردهی اسبها در زمستان
بخار بلند میشود
هنوز باد
قوطیِ سم را دور میزند در مزرعه
هنوز میوههایِ کال با درخت صمیمیترند
درختِ گلابی
زیباییِ زنی سالمند را دارد
ماه را به دامن میگیرد
و برگهایش را روشن میکند.
هنوز هیزمِ خیال گرم است
هنوز زنده است و میبافد
یقهام را بالا میدهم
باران
بر کلاهی لبهدار میبارد.
عبورِ حشرهی کوچک
شیارِ باریکی در ذهن ایجاد میکند
و زندانی به زندانبان
طوری خیره میشود
که انگار میخواهد گرهی کوچکی را باز کند
انسان دستبهدست میگردد
و زنجیر
شکلِ قدیمی خود را حفظ میکند.
همهچیز آنطور میگذرد
که تو بودی
امّا
من فرق کردهام
باید باشی و ببینی
اختلافِ سر و دستم را
دعوای پیشانیِ مرا با مشت
باید باشی و ببینی
هر دکمهای که میافتد
سوزنی به فکرِ پیراهنم فرو میرود
با این آتشی که به پا کردهام
از میانِ من ای کاش
رودخانهای میگذشت.
پنج
بگو چه کار کنم
با فلفلی که طعمِ فراق میدهد
با دردی که فصل را نمیشناسد
با خونی که بند نمیآید
بگو چه کار کنم؟
وقتی شادی به دمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک درّه دنبال میکند
دلم شاخهی توتی
که باد
خونش را به درودیوار پاشیده است.
شش
چطور میشود قلبی را پنهان کرد
که اینهمه عاشق است
خبرِ مرگت را که آوردند
تو نبودی
هر بادی که میگذشت
پردهیِ دلم را تکان میداد
تو مردهای
و من هنوز
نگرانِ چینِ پیشانیات هستم.
هفت
مردند
با معمایی در مشت
و ماه
بر داندانهاشان تابید
ریز و درشت.
هشت
گلولهها
با روکشِ مس حرکت میکنند
پرندگان با بال
و انسان
دیگر حرکتی نمیکند.
در دوردست
یک نفر کشته میشود
و پیراهنی رویِ بند
تکان میخورد.
نه
شاعر
حرف که میزنی انگار
سوسنی در صدایت راه میرود.
حرف بزن
میخواهم صدایت را بشنوم
تو باغبانِ صدایت بودی
و خندهات
دستهیِ کبوترانِ سفیدی
که بهیکباره پرواز میکنند.
تو را دوست دارم
چون صدایِ اذان در سپیدهدم
چون راهی که به خواب منتهی میشود
تو را دوست دارم
چون آخرین بستهی سیگار در تبعید.
تو نیستی
و هنوز مورچهها
شیارِ گندم را دوست دارند
و چراغِ هواپیما
در شب دیده میشود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد
از ریل خارج نمیشود.
و من
گوزنی که میخواست
با شاخهایش قطاری را نگه دارد.
•مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
•غلامرضا بروسان