مرثیهای نجیب و آرام اینجا را پر کرده. صدای نی میآید. بوی برگِ بارانخورده. بوی هوا. رنگِ مهِ غروبزده. طعمِ شبهای دوشنبه و شنیدهام قبیلهای در آفریقا بوده که مردمش هرگاه دلتنگ میشدند میرفتهاند سرِ قبرِ مردههاشان میرقصیدهاند. جایی در اعماقِ عمیقِ آفریقا... آنجا که برگ میپوشند و هی غروب میشود و هی غروب...
تو، شاید، از آنهایی که پشت در میایستند و لبخند میزنند... از آنها که از بین سنگها شمرده راه میروند و به سنگِ ترکخورده میرسند، روی زمینِ یخی مینشینند، کتابشان را باز میکنند و سیگاری روشن و بعد بلند میشوند میروند آن گوشهی تاریک و پشت در میایستند و لبخند میزنند. از آنها که من ندیدهام و نمیتوانم بنویسم... نمیتوانم بگویم چطور پشتِ در میایستند و لبخند میزنند... میایستند پشت در و لبخند میزنند... میایستند و لبخند میزنند پشت در لبخند میزنند... در میزنند و لبخند میزنند...
• هنوزها - صالح ادنانی
تو، شاید، از آنهایی که پشت در میایستند و لبخند میزنند... از آنها که از بین سنگها شمرده راه میروند و به سنگِ ترکخورده میرسند، روی زمینِ یخی مینشینند، کتابشان را باز میکنند و سیگاری روشن و بعد بلند میشوند میروند آن گوشهی تاریک و پشت در میایستند و لبخند میزنند. از آنها که من ندیدهام و نمیتوانم بنویسم... نمیتوانم بگویم چطور پشتِ در میایستند و لبخند میزنند... میایستند پشت در و لبخند میزنند... میایستند و لبخند میزنند پشت در لبخند میزنند... در میزنند و لبخند میزنند...
• هنوزها - صالح ادنانی
She Remembers (From “The Leftovers” – Season 1)
Angèle Dubeau, La Pieta
ورژن جدیدی از آهنگ She Remembers جناب مکس ریشتر پیدا کردم که خانم اَنجلی دَبُو، ویولنیست کانادایی نواخته و از ورژن اصلی مقداری پر احساستر شده و بیشتر دوستش دارم.
دعوت میکنم شما هم گوش بدید.
دعوت میکنم شما هم گوش بدید.
Rat Bastards at Every Turn
Pluralone
ترانهی «حرامزادگانِ همواره دونصفت» از «جمعتک».
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Five Easy Pieces (1970) • Bob Rafelson
یک مرد.
ایستاده است، نگاه میکند به ساحل، به دریا. آب دریا پایین است، و آرام. فصل نامعلوم است، و زمان کندگذر.
مرد ایستاده است در باریکهراهی تختهپوش بر ماسهها.
لباس تیره به تن دارد، چهرهاش مشخص است.
چشمان روشنی دارد.
بیحرکت است، نگاه میکند:
دریا، ساحل و آبگیرها. آبگیرهایی راکد، جدا از هم.
در حد فاصل دریا و مردی که نگاه میکند، در دوردست، درست در ساحل دریا مرد دیگری قدم میزند. لباس تیره به تن دارد، چهرهاش از این فاصله نامشخص است. قدم میزند، میرود، برمیگردد، باز میرود و برمیگردد. مسیر رفت و برگشتش مسیر واحدی است، و طولانی.
در جایی در ساحل، سمت راست مردی که نگاه میکند، درخشش نوری جابهجا میشود: آبگیری فرومینشیند، چشمه است انگار، یا باریکهای آب، باریکهی آبهایی که به لحظهای گودال شوره را میانبارند.
در سمت چپ، زنی با چشمان فروبسته نشسته است.
مرد راهسپار به جایی نگاه نمیکند، به هیچجا، مگر به ماسههای جلوی پایش. قدمهاش، در همان فاصلهی دور، پیوسته است و یکنواخت.
مثلث با زن چشمفروبسته کامل میشود. زن نشسته است کنار دیوارهای که محدودهی ساحل را از شهر مجزا میکند.
مردی که نگاه میکند، بین این زن و آن مردی است که در ساحل قدم میزند.
به دلیل حرکت مرد راهسپار، مثلث هم مدام و با آهنگ کند حرکت مرد شکل عوض میکند و بعد، بیآنکه اضلاع به هم بخورد، دوباره شکل میگیرد.
مرد قدمهایش را مثل آدم در بند برمیدارد.
[ عشق • مارگریت دوراس • ترجمهی قاسم روبین ]
ایستاده است، نگاه میکند به ساحل، به دریا. آب دریا پایین است، و آرام. فصل نامعلوم است، و زمان کندگذر.
مرد ایستاده است در باریکهراهی تختهپوش بر ماسهها.
لباس تیره به تن دارد، چهرهاش مشخص است.
چشمان روشنی دارد.
بیحرکت است، نگاه میکند:
دریا، ساحل و آبگیرها. آبگیرهایی راکد، جدا از هم.
در حد فاصل دریا و مردی که نگاه میکند، در دوردست، درست در ساحل دریا مرد دیگری قدم میزند. لباس تیره به تن دارد، چهرهاش از این فاصله نامشخص است. قدم میزند، میرود، برمیگردد، باز میرود و برمیگردد. مسیر رفت و برگشتش مسیر واحدی است، و طولانی.
در جایی در ساحل، سمت راست مردی که نگاه میکند، درخشش نوری جابهجا میشود: آبگیری فرومینشیند، چشمه است انگار، یا باریکهای آب، باریکهی آبهایی که به لحظهای گودال شوره را میانبارند.
در سمت چپ، زنی با چشمان فروبسته نشسته است.
مرد راهسپار به جایی نگاه نمیکند، به هیچجا، مگر به ماسههای جلوی پایش. قدمهاش، در همان فاصلهی دور، پیوسته است و یکنواخت.
مثلث با زن چشمفروبسته کامل میشود. زن نشسته است کنار دیوارهای که محدودهی ساحل را از شهر مجزا میکند.
مردی که نگاه میکند، بین این زن و آن مردی است که در ساحل قدم میزند.
به دلیل حرکت مرد راهسپار، مثلث هم مدام و با آهنگ کند حرکت مرد شکل عوض میکند و بعد، بیآنکه اضلاع به هم بخورد، دوباره شکل میگیرد.
مرد قدمهایش را مثل آدم در بند برمیدارد.
[ عشق • مارگریت دوراس • ترجمهی قاسم روبین ]