The Feelings
4.97K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
For Your Demons
Saturnus
This song is for the demons
That haunted you in those loveless lonely nights
And for the shadows that stained your soul
For the echoes of your loss
This song is for your forgiveness
For the sadness I knifed in your heart
For the road that lies ahead
With fear and hope, loss and salvation.
Eyes Wide Shut (1999) • Stanley Kubrick.
The Feelings
The August Virgin (2019)
Eyes Wide Shut (1999) • Stanley Kubrick.
آینه‌گذرها
آلخاندرا پیثارنیک
ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان


یک

و مخصوصاً معصومْ معصومْ خیره شدن. انگار نمی‌خواهد اتّفاقی بیافتد و این حتمی‌ست.


دو

ولی من تو را می‌خواهم نگاهت کنم تا مثل یک پرنده از لبه‌ی تیزِ شب صورتت از وحشتم برود.


سه

مثلِ دخترکی از گچ صورتی، روی دیواری کهنه‌ی کهنه، که ناگهان پاکش کند باران.


چهار

مثلِ وقتی گلی باز می‌شود و دلِ نداشته‌اش را رو می‌کند.


پنج

اشاره‌های سر و دستم، اشاره‌های صدام، همه را نذر می‌کنم، شاخه‌ای که باد در پلّه‌ی درگاه رها می‌کند.


شش

خاطره‌ی صورتت را بپوشان به نقابِ کسی که می‌شوی، و دختری را که بودی بترسان.


هفت

و شبِ هر دوی ما را مِه از هم پاشاند. فصل غذای سرد آمده است.


هشت

و عطش، خاطره‌ام از عطش است، از من آن پایین، آن ته، تهِ چاه، من نوشیدم، خوب یادم است.


نه

افتادن مثل جانوری زخمی، در جایی که وعدِگاه نزولِ آیه‌های خدا بود.


ده

مثل یکی که نخواهد، که هیچ نخواهد. دهان دوخته، پلک‌ها دوخته. یادم نیست. در اندرونِ باد، همه چیز بسته، و بادِ درون.


یازده

کلمات را به آفتاب سیاهِ سکوت آب‌طلا دادند.


دوازده

امّا سکوت حتمی‌ست. برای همین است که می‌نویسم. تنها نشسته‌ام و می‌نویسم. نه، تنها که نه، این‌جا یکی هست که می‌لرزد.


سیزده

حتّا اگر بگویم آفتاب و ماه و ستاره، این‌ها همه برای من اتّفاق می‌افتند. مگر من چه خواستم؟
سکوت محض خواهش من بود.
برای همین است که حرف می‌زنم.


چهارده

شب شکلِ زوزه‌ی گرگ‌هاست.


پانزده

دل‌خوشی، از گم شدن، در خیالی که به دل افتاده. بیدار شدم از جنازه‌ام رفتم به جست‌وجوی آن که منم. خودم را گذاشتم رفتم زیارتِ آن زن که در ولایت بادسو خفته‌ست.


شانزده

سقوط بی‌انتهای من تا سقوط بی‌انتهای من به جایی که هیچ‌کس منتظرم نبود؛ هر چه نگاه کردم، به هر که منتظرم باشد، کسی را ندیدم، مگر خودم.


هفده

چیزی سقوط کرد در اندرون سکوت. حرف آخرم من بود امّا سَحَر روشن را می‌گفتم.


هجده

صورتِ فلکی گل‌های زرد دورِ دایره‌ای از زمین کبود. آب، لب‌ریزِ باد، می‌لرزد.


نوزده

تلألؤِ روز، پرنده‌های زردِ صبح. دستی گره‌ِ ظلمت را باز می‌کند، دستی موهای زنی را می‌کشد، زنی که خفه شده، و باز حاضر نیست بر آینه گذر نکند. برای رجعت به خاطره‌ی تن، باید رجوع کنم به استخوان‌های عزادارم، باید کلامِ صدای خودم را بفهمم.


• جنگ پردیس، شماره‌ی ۲ و ۳، تابستان ۱۳۸۶