The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
Forwarded from The Feelings
مایل به نبودن؟
Mood:

━━━━━┒
┓┏┓┏┓┃
┛┗┛┗┛┃\○/
┓┏┓┏┓┃ /
┛┗┛┗┛┃ノ)
┓┏┓┏┓┃
┛┗┛┗┛┃
┓┏┓┏┓┃
┛┗┛┗┛┃
┓┏┓┏┓┃
┛┗┛┗┛┃
┓┏┓┏┓┃
┛┗┛┗┛┃
┓┏┓┏┓┃
┃┃┃┃┃┃
┻┻┻┻┻┻
"Women of Amphissa" by Lawrence Alma-Tadema (1887).
دلتنگی برای یک مکان هم بد چیزیه. تا حالا انقد که دلم برای اونجا تنگ شده، دلم برای هیچ آدمی تنگ نشده بود.
The Feelings
Ophelia – Friedrich Heyser, 1900.
اوفلیا - آرتور رمبو:

بر امواج سیاه و آرامی که خوابگاه ستارگان است
اوفلیای سپید همچون سوسنی درشت در پیچ و تاب است.
اوست که در جامه‌ی بلند خود آرمیده و آهسته بر آب‌ها موج می‌زند
و فریاد نخجیرگران از بیشه‌های دور به گوش می‌آید.

اکنون بیش از هزار سال است که اوفلیای غمناک
مانند شبحی سپید بر سر رودی بلند و سیاه در گذر است
اکنون بیش از هزار سال است که جنون شیرین او
ماجرایی را در گوش نسیم شب زمزمه می‌کند.

باد، پستان‌های او را می‌بوسد و جامه‌ی بلندی را که به‌نرمی بر آب‌ها می‌لغزد
همچو گلبرگ‌ها از هم می‌گشاید.
بیدهای واژگون، لرزلرزان بر دوش‌های او می‌گریند
و نی‌ها بر پیشانی گشاده‌ی خوابناکش سر فرود می‌آورند.

نیلوفران پژمرده بر گرداگرد او، آه می‌کشند
و او گاهگاهی از خواب بر‌می‌خیزد.
بر فراز درخت توسه‌ای که به خواب رفته
لرزش خفیف بالی از آشیانه‌ای می‌گریزد
–نغمه‌ای مرموز از اختران طلایی فرومی‌ریزد!

تو ای اوفلیای رنگ‌باخته که مانند برف، زیبایی!
آری، تو ای کودکی که به رودی خروشان جان سپرده‌ای؛
بادهایی که از کوهساران بلند «نروژ» فرو می‌غلتیدند
با تو از آزادی تلخ زیر لب سخن‌ها می‌گفتند.
نسیمی که زلفان بلند تو را تاب می‌داد
در درون خوابناک تو غوغایی شگفت بر می‌انگیخت
و این دل تو بود که در ناله‌های درخت و در نفس‌های شب نوای طبیعت را می‌شنید.

ای دل نیک‌خواه، دل مهربان و کودکانه‌ی تو بود که از خروش دریاهای وحشی و از نهیب این ضجه‌های بی‌پایان درهم می‌شکست،
تا آن‌که در بامدادی بهاری
جوانی زیبا یا دیوانه‌ای بی‌نوا
فراز آمد و خاموش در برابر تو به زانو درافتاد.

اقبال، عشق، آزادی، وه که چه رؤیایی!
آری، ای اوفلیا، ای دیوانه‌ی تیره‌بخت!
تو از حرارت این رؤیا مانند برفی در پیش آتش گداختی
اندیشه‌های واهی، سخنت را در گلو شکست
و ابدیت خوفناک، چشم نیلگونت را خیره کرد.‌

شاعر می‌گوید که شبانگاه در فروغ ستارگان
تو به جست‌وجوی گل‌هایی که چیده‌ای، می‌آیی
آری، او دیده است که اوفلیای سپید در جامه‌ی بلند خود آرمیده
و همچون سوسنی درشت بر آب‌ها موج می‌زند!


• ترجمه‌ی نادر نادرپور
‏برای منی که هر روز از دالان‌های تلاش معاش می‌گذرم و پشت میزی باز نشسته رسوب می‌کنم، با کاری که بیهودگی و بیزاری است به‌سر می‌برم و در کلاف دام‌های روزمره دست و پا می‌زنم، زیستنْ عمرِ خود را جویدن و دور ریختن است. به راهنمایی مصلحتی که رابطه‌ی مرا با دیگران ترتیب می‌دهد و ‏نان و آبم را فراهم می‌کند و با پاهای عقلِ جزئی که مثل کرم می‌خزد، مثل مورچه‌ای انبار می‌کند و مثل گراز می‌درد، راه می‌روم. هر روز همان لبخند‌ها و همان دروغ‌های مکرر و همیشه همان ستمی که از زمین برمی‌جوشد و از آسمان فرومی‌بارد؛ چه ملال تاریک و پایداری! انگار عمر من در نقبی زیر زمین می‌گذرد.



• شاهرخ مسکوب | در کوی دوست
By Andres Zorn (1925) • (Etching)