This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Satisfaction.
عذاب بیداری غروب بگو بیداری در قبر. تمام اتاق میم حالا از غروب قرمز است. از پنجره که نگاه کنی، انگار چیزی در دوردست گر میگیرد، سیاه. این غصه میشود توی گلوی میم، شکل میگیرد توی به هم خوردن پلکها، اما اشک نه، اشک نمیشود.
علیمراد فدایینیا: میم [خوابنامهی مارهای ایرانی]، ۱۶۵
علیمراد فدایینیا: میم [خوابنامهی مارهای ایرانی]، ۱۶۵
رسیدن به نقطهای که به رای ندادن ایمان میاری اونقدر وحشتناکه که همونقدر که از رایدهندهها خشمگینم، بعضیوقتها دلم براشون میسوزه. نیاز انسان به احساس کردن خودش به عنوان جزیی از یک جمع، یک هویت، نیاز انسان به حفظ این باور که افسار سرنوشتش رو در دست داره، نیاز انسان به گرم نگه داشتن سرش برای منحرف کردن فکرش از آیندهی سیاهِ تغییرناپذیرش اونقدر بدوی، ناخودآگاهانه و کنترلناپذیره که به هر دستآویزی برای حفظش چنگ میندازه. حرکت در جهتِ مخالف این برنامهریزیها نیازمندِ تحمل یک تروما، یک وحشتِ غیرقابلتصوره. چه منی که از اولش رای ندادم، چه اونی که تازه به این نتیجه رسیده، رای ندادن تصمیم ساده و لذتبخشی نیست؛ رای ندادن نگاه وحشتزدهی نئو پس از بیدار شدن در دنیای واقعیه: بعضیوقتها در اعماق وجودمون در عین سرزنش اونایی که خودشون رو به خواب زدن، نمیشه با امتناعِ لجبازانهشون از انتخاب قرص قرمز همدردی نکرد. کی میخواد با چیزی که نئو دید روبهرو بشه؟ شاید برای بیدار شدن باید توهمشون به کابوسی ترسناکتر از واقعیت تبدیل بشه.
رشته توییت از: رضا حاجمحمدی
رشته توییت از: رضا حاجمحمدی
The Feelings
Pauline at the Beach (1983) • Eric Rohmer
The August Virgin (2019)
در را از جایش کندند، بلند کردند
در را به روى گارى انداختند، بردند
حالا فضاى خالى در، چون دهان سگى،
تشنه و تنها در زیر آفتاب لهلهزنان است
اتاقها را بردند
با سطح شیشههاى تیز و شکسته،
دیوارهاى خالى و مغبون پنجرهها تنها ماندهست
دیدى که خانهی ما را هم بردند
احساسهاى ما حالا زنبورهاى سرگردانى هستند
که تکتک دنبال کندوى گمشدهشان مىگردند
آنگاه نوبت سبلان آمد
ما بچهها اطراف کوه حلقه زدیم تماشا کردیم
بىاعتنا به ما مشغول کار خود شده بودند
فارغ شدند. و بعد: هنهنکنان سبلان را انداختند روى گارى بردند
و آسمان پرستارهی تبریز را کندند انداختند روى گارى
از روى گارى صدهاهزار چشم درخشانِ تبریزى فریاد مىزدند:
ما را بردند
و بردند
گلهاى باغچههاى تبریز مىگریستند
وقتى که ارک علیشاه را انداختند روى گارى بردند
حالا از موریانهها نشانى خورشید را مىپرسیم
اما تو نیستی
زیرا که آمدند و تو را انداختند روى گارى بردند
ما در غیاب تو در اینجا در این جهان خاکى ویران چه مىکنیم؟
از دوردستهاى زمان غرّش صدهاهزار گارى را حتى در خواب نیز مىشنویم
ای کاش مى آمدند ما را هم مىبردند.
• رضا براهنی
در را به روى گارى انداختند، بردند
حالا فضاى خالى در، چون دهان سگى،
تشنه و تنها در زیر آفتاب لهلهزنان است
اتاقها را بردند
با سطح شیشههاى تیز و شکسته،
دیوارهاى خالى و مغبون پنجرهها تنها ماندهست
دیدى که خانهی ما را هم بردند
احساسهاى ما حالا زنبورهاى سرگردانى هستند
که تکتک دنبال کندوى گمشدهشان مىگردند
آنگاه نوبت سبلان آمد
ما بچهها اطراف کوه حلقه زدیم تماشا کردیم
بىاعتنا به ما مشغول کار خود شده بودند
فارغ شدند. و بعد: هنهنکنان سبلان را انداختند روى گارى بردند
و آسمان پرستارهی تبریز را کندند انداختند روى گارى
از روى گارى صدهاهزار چشم درخشانِ تبریزى فریاد مىزدند:
ما را بردند
و بردند
گلهاى باغچههاى تبریز مىگریستند
وقتى که ارک علیشاه را انداختند روى گارى بردند
حالا از موریانهها نشانى خورشید را مىپرسیم
اما تو نیستی
زیرا که آمدند و تو را انداختند روى گارى بردند
ما در غیاب تو در اینجا در این جهان خاکى ویران چه مىکنیم؟
از دوردستهاى زمان غرّش صدهاهزار گارى را حتى در خواب نیز مىشنویم
ای کاش مى آمدند ما را هم مىبردند.
• رضا براهنی