شب. شبها. این شبهای بیامان. شبهایی با ردیفِ بیپایانِ درختها و ردیفِ بیپایانِ چراغهایی که گویی همه چشمبهراهِ فاجعهها و غمهایند. درختها مهربانیشان را از دست میدهند و چون جلادهایی سبز به انتظارِ آغازِ درد میمانند. بغضی که از گلوی بدبختهای حقیر بیرون میآید، بهدمی در وزشِ بادِ جندهی رهگذر محو میشود. شبهایی که هیچ صبحی سلامش نمیگوید و تا بیپایانِ بیپایانِ بیپایانِ بیپایان کشیده میشوند. شبهایی با ستارههای تسخرزن، با سکوتِ گزنده. شبهای بیامان. از این کوی به آن کوی. از این چراغِ روشن به آن چراغِ روشن. و گریهای که هیچگاه برنمیآید.
وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک
عباس نعلبندیان
وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک
عباس نعلبندیان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Satisfaction.