The Feelings
4.96K subscribers
13.6K photos
511 videos
142 files
592 links

@ArmoulinBot
Download Telegram
برهنگیِ آسمان اشارتی‌ست به برهنگیِ ما. دشوار است افکار را در این برهنگیِ نامتعارف پنهان کنی. همین که به خودت می‌آئی، احساس می‌کنی مثل ریگ‌های ته آب مرئی شده‌ای. تنهائیِ ما خلئی‌ست؛ یک بی‌تحرّکیِ افکار. فقط این‌گونه در قلب ما چیزی از ما باقی می‌ماند. گاهی وقت‌ها این را از یاد می‌بریم؛ و با صدای بلندی چیزهای نامترقبه می‌گوئیم، که بی‌درنگ زائد بودنش به طنین درمی‌آید؛ دیگران قبلاً آن را می‌دانسته‌اند.
یکی از ما جمع را به حالتِ خود وامی‌گذارد تا خودش را بیندازد توی آب، حالتِ این را دارد که پوزش بطلبد و دیگران را دعوت کند که از او پیروی کنند، با او همدلی کنند. همدمانِ ما به او نگاه می‌کنند؛ و لبخند به لب می‌آورند. گاهی وقت‌ها آنها هم از جا برمی‌خیزند؛ گاهی وقت‌ها همگیِ ما از جا برمی‌خیزیم؛ و می‌رویم پائین توی آب.
حتی توی آب هم، از تنهائی و از انتظار، نمی‌توان گریخت. یکی از ما تا ته آب پائین می‌رود، پائین می‌رود تا کف سیمانی را لمس کند؛ چیزِ نامعمولی است؛ و تمام لحظه‌هائی را که شناور، در آبِ سبز، طی می‌کند شیوه‌ای‌ست برای پنهان کردن خود؛ برای تنها ماندن. وقتی که، خاموش، بازمی‌گردد بین ما تنها کسی‌ست که حالتی دارد که هیچ انتظاری در او نیست...
اما همه‌ی ما ناآرامیم، چه نشسته‌ها، چه دراز کشیده‌ها؛ یکی هم ناهموار؛ و در اندرون ما خلئی‌ست، انتظاری، که پوستِ برهنه‌مان را به لرزه می‌افکند.


• استخر روزهای کاریِ هفته، چه‌زاره پاوه‌زه
از کتاب زن‌ستیزی، برگردان م. طاهر نوکنده (نشر آوانوشت)
هیچ‌کدام از ما نمی‌دانیم که شروع کرده‌ایم. آدم‌ها کِی کِی می‌فهمند که تنها شده‌اند — اینکه برسی به خانه — در بسته شود — صداهای بیرون قطع شوند — اینکه در به روی همه‌چیز بسته شود و چیزی تو را بردارد و به صورتِ کلمات روی کاغذ منفجر کند —

وقتی تو می‌توانی بمیری این دایره به طرز وحشتناکی شروع به کوچک شدن می‌کند و وقتی تبدیل به یک نقطه می‌شود دیگر نمی‌توانی با سقوط کردن — وقتی تبدیل به یک نقطه می‌شود — دیگر نمی‌توانی از هیچ خوابی بیدار شوی.

اعداد دارند به هم نزدیک می‌شوند. من گیجم و باید فریاد بزنم. کسی وجود ندارد که من فریاد بزنم. داغ است. خواب دیدن داغ است. بیدار شدن داغ است. یک روز دیگر گذشته است و من باید این را بفهمم. بفهمم که یک روز دیگر گذشته است. خواب دیدنِ دست‌ها. فقط دست‌ها را خواب می‌بینم. اعداد را ساختیم. اعداد را که همه‌چیز بتواند از هم جدا شود. اعداد به هم نزدیک می‌شوند. می‌توانی این را بفهمی؟ چیزهایی که وجود ندارند دارند به هم نزدیک می‌شوند.


پناهنده‌ها را بیرون می‌کنند - شهرام شیدایی
با مردم سر کردن و درهایِ دل را [به رویِ همه] باز گذاشتن، بزرگواری‌ست؛ بزرگواری و بس. امّا دل‌هایی را که توانِ پذیراییِ شاهانه دارند از پرده‌هایِ کشیده و روــ‌پنجره‌هایِ بسته‌شان می‌توان شناخت: آنان بهترین اتاق‌هاشان را خالی نگاه می‌دارند. برایِ چه؟ ــــــ برایِ این‌که چشم‌به‌راهِ میهمانانی هستند که با آنان نمی‌باید «سر کرد» و بس...


غروب ‌بت‌ها - فریدریش نیچه
ترجمه‌ی داریوش آشوری
همیشه، بعد از کار، چند دقیقه‌ای می‌رفت و رو به دریا می‌نشست. سیگاری دود می‌کرد و یک‌بار که کسی ازش پرسید اینجا چه‌کار می‌کنی گفت به دنیاروزگار فکر می‌کنم. از دکّه دو نخ مونتانا گرفت، یکیش را درجا آتش زد و توی مشتِ بازش پناهِ باد گرفت که یک‌وقت آشنایی نبیند و به گوش مادرش برساند. موتور را کج روی تک‌پایه گذاشت و از پله‌های سیمانی پایین رفت و نشست رو به غرومب‌غرومب موج‌ها.

پک زد. دود را توی دهانش چرخاند و بیرون داد. شب مهتاب بود. چند تکه ابرِ تُنُک دوروبر ماه. به رستورانی فکر می‌کرد که قرار بود روزی لب دریا بزند. با پنجره‌های سرتاسری. شفاف. فقط غذاهای دریایی. پُرِ فلفل. چند تا میز و صندلی هم بیرون با سایبان بزرگ رنگ‌رنگی. رو به غروب. به گارسون‌ها می‌سپرد مانده‌ی غذاها را بریزند روی سنگ‌ها و توی آب که پاتوق مرغ‌های دریایی بشود آنجا. دسته‌دسته مرغ‌های سفیدِ دریایی بیایند بنشینند روی موج‌ها. گارسون‌ها غذا به هوا بپاشند و مرغ‌ها هجوم بیاورند و تکه‌های پوست مرغ را توی هوا به منقار بقاپند. مشتری‌ها بروند بایستند پشت به غروب و دریا عکس بیندازند و توی آسمان پشت سرشان پر از مرغ دریایی باشد... که صدای زلال زنی از سمت شمال آمد. اول فکر کرد اشتباه شنیده، یا از رویایش ریخته توی سرش. خوب که گوش داد دوباره شنید. سوز شروه داشت ولی شروه نبود. یا اگر هم بود شروه‌ی آشنایی نبود؛ کلمات، رقصان و نرم، روی بال بادِ شرجی می‌آمد و به صورتش می‌خورد «شد خزان...»

دود را توی دهان حبس کرد و بی‌صدا فوت کرد به هوا. دراز کشید و سر گذاشت روی سیمان‌های خیسِ خنک.

«بازم آتش به جان زد...»

نیم‌خیز شد و به سمت صدا برگشت. چیزی ندید جز کپه‌ی گرگورها و سوی چند چراغ دور. سر بالا کرد و به ماهِ درشتِ سفید نگاه کرد که در نازکیِ ابرها قایم‌ و پیدا می‌شد.

«عمر من ای گل...»

صدای موج و صوت زن آرامش کرد. چشم بست و خوابید. نخوابید. دست‌وپاش سست شد و چشم‌هاش با کیف خاصی بر هم رفت «... جز بدعهدی و بی‌وفایی»

چشم که باز کرد همه‌جا تاریک بود. چشمش را فشار داد و دوباره باز کرد. چشم از آسمان تاریک گرفت و به دریا دوخت. دریا تاریک بود. نشست و گردن کشید و ردیف خانه‌های آن‌سوی خیابان ساحلی را دید. برق رفته بود. فقط نور پرسرعت ماشین‌ها تاریکی را می‌شکافت و می‌دراند و می‌گذشت. نفهمید ساعت چند است. بلند شد و نخ سیگار مانده را پرت کرد توی دریا. قبل از رفتن بو کرد یک‌وقت لباس‌هاش بوی سیگار نگرفته باشد. از پوست و پیراهنش فقط بوی ماهی شنید.


[آوازِ ماهیِ بی‌نام - رضا جمالی حاجیانی]
Bathing girl – Pantaleon Szyndler, 1885.
I Missed You
David Tolk
از طرف من بفرست برای اونی که دلت براش تنگ شده ولی نمی‌تونی دلتنگیتو براش به زبون بیاری.
@Emood