Forwarded from The Feelings
امروز خیلی مغموم، خاک خورده و کلاهی در کمد اشیاء گمشدهی مدرسه بودم.
برهنگیِ آسمان اشارتیست به برهنگیِ ما. دشوار است افکار را در این برهنگیِ نامتعارف پنهان کنی. همین که به خودت میآئی، احساس میکنی مثل ریگهای ته آب مرئی شدهای. تنهائیِ ما خلئیست؛ یک بیتحرّکیِ افکار. فقط اینگونه در قلب ما چیزی از ما باقی میماند. گاهی وقتها این را از یاد میبریم؛ و با صدای بلندی چیزهای نامترقبه میگوئیم، که بیدرنگ زائد بودنش به طنین درمیآید؛ دیگران قبلاً آن را میدانستهاند.
یکی از ما جمع را به حالتِ خود وامیگذارد تا خودش را بیندازد توی آب، حالتِ این را دارد که پوزش بطلبد و دیگران را دعوت کند که از او پیروی کنند، با او همدلی کنند. همدمانِ ما به او نگاه میکنند؛ و لبخند به لب میآورند. گاهی وقتها آنها هم از جا برمیخیزند؛ گاهی وقتها همگیِ ما از جا برمیخیزیم؛ و میرویم پائین توی آب.
حتی توی آب هم، از تنهائی و از انتظار، نمیتوان گریخت. یکی از ما تا ته آب پائین میرود، پائین میرود تا کف سیمانی را لمس کند؛ چیزِ نامعمولی است؛ و تمام لحظههائی را که شناور، در آبِ سبز، طی میکند شیوهایست برای پنهان کردن خود؛ برای تنها ماندن. وقتی که، خاموش، بازمیگردد بین ما تنها کسیست که حالتی دارد که هیچ انتظاری در او نیست...
اما همهی ما ناآرامیم، چه نشستهها، چه دراز کشیدهها؛ یکی هم ناهموار؛ و در اندرون ما خلئیست، انتظاری، که پوستِ برهنهمان را به لرزه میافکند.
• استخر روزهای کاریِ هفته، چهزاره پاوهزه
از کتاب زنستیزی، برگردان م. طاهر نوکنده (نشر آوانوشت)
یکی از ما جمع را به حالتِ خود وامیگذارد تا خودش را بیندازد توی آب، حالتِ این را دارد که پوزش بطلبد و دیگران را دعوت کند که از او پیروی کنند، با او همدلی کنند. همدمانِ ما به او نگاه میکنند؛ و لبخند به لب میآورند. گاهی وقتها آنها هم از جا برمیخیزند؛ گاهی وقتها همگیِ ما از جا برمیخیزیم؛ و میرویم پائین توی آب.
حتی توی آب هم، از تنهائی و از انتظار، نمیتوان گریخت. یکی از ما تا ته آب پائین میرود، پائین میرود تا کف سیمانی را لمس کند؛ چیزِ نامعمولی است؛ و تمام لحظههائی را که شناور، در آبِ سبز، طی میکند شیوهایست برای پنهان کردن خود؛ برای تنها ماندن. وقتی که، خاموش، بازمیگردد بین ما تنها کسیست که حالتی دارد که هیچ انتظاری در او نیست...
اما همهی ما ناآرامیم، چه نشستهها، چه دراز کشیدهها؛ یکی هم ناهموار؛ و در اندرون ما خلئیست، انتظاری، که پوستِ برهنهمان را به لرزه میافکند.
• استخر روزهای کاریِ هفته، چهزاره پاوهزه
از کتاب زنستیزی، برگردان م. طاهر نوکنده (نشر آوانوشت)
هیچکدام از ما نمیدانیم که شروع کردهایم. آدمها کِی کِی میفهمند که تنها شدهاند — اینکه برسی به خانه — در بسته شود — صداهای بیرون قطع شوند — اینکه در به روی همهچیز بسته شود و چیزی تو را بردارد و به صورتِ کلمات روی کاغذ منفجر کند —
وقتی تو میتوانی بمیری این دایره به طرز وحشتناکی شروع به کوچک شدن میکند و وقتی تبدیل به یک نقطه میشود دیگر نمیتوانی با سقوط کردن — وقتی تبدیل به یک نقطه میشود — دیگر نمیتوانی از هیچ خوابی بیدار شوی.
اعداد دارند به هم نزدیک میشوند. من گیجم و باید فریاد بزنم. کسی وجود ندارد که من فریاد بزنم. داغ است. خواب دیدن داغ است. بیدار شدن داغ است. یک روز دیگر گذشته است و من باید این را بفهمم. بفهمم که یک روز دیگر گذشته است. خواب دیدنِ دستها. فقط دستها را خواب میبینم. اعداد را ساختیم. اعداد را که همهچیز بتواند از هم جدا شود. اعداد به هم نزدیک میشوند. میتوانی این را بفهمی؟ چیزهایی که وجود ندارند دارند به هم نزدیک میشوند.
پناهندهها را بیرون میکنند - شهرام شیدایی
وقتی تو میتوانی بمیری این دایره به طرز وحشتناکی شروع به کوچک شدن میکند و وقتی تبدیل به یک نقطه میشود دیگر نمیتوانی با سقوط کردن — وقتی تبدیل به یک نقطه میشود — دیگر نمیتوانی از هیچ خوابی بیدار شوی.
اعداد دارند به هم نزدیک میشوند. من گیجم و باید فریاد بزنم. کسی وجود ندارد که من فریاد بزنم. داغ است. خواب دیدن داغ است. بیدار شدن داغ است. یک روز دیگر گذشته است و من باید این را بفهمم. بفهمم که یک روز دیگر گذشته است. خواب دیدنِ دستها. فقط دستها را خواب میبینم. اعداد را ساختیم. اعداد را که همهچیز بتواند از هم جدا شود. اعداد به هم نزدیک میشوند. میتوانی این را بفهمی؟ چیزهایی که وجود ندارند دارند به هم نزدیک میشوند.
پناهندهها را بیرون میکنند - شهرام شیدایی